X
تبلیغات
رایتل

دلم برای شهرمون تنگ شده

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 08:40 ب.ظ

                                                  «به نام خداوند جان و خرد» 

...چند ماهی می شه که حاج داود گیر سه پیچ داده که ما هم یه مطلبی بنویسیم شاید به درد وبلاگ شهروند بخوره آن وقت به اسم خودم توی شهروند چایش کنه. البته بنده با خود حاج داود و ویلچرش مشکلی ندارم من اساساً با اسم وبلاگش مشکل دارم٬ هی با خودم می گم شهروند حاج داودآقا از چه جنسیه؟ شهروند مدنیه یا غیرمدنی؟ بخاطر همین هم دست و دلم به نوشتن نمی ره.

آخه ما بچه های شهرک فاطمیه و سه راه شهادت روزی روزگاری تو شهر خودمون شهردار بودیم نه شهروند٬ البته برای شهردار شدنمان هم نه از بودجه بیت المال مصرف می کردیم نه از طرف کسی سفارش می شدیم. 

همین طوری که یه هفته می گذشت نوبت شهرداری یکی از رزمنده ها می شد٬ که چی؟ که صبحانه و نهار و شام درست کنیم، ظرفها را بشوییم٬ کفش ها را واکس بزنیم٬ لباسهای بچه ها را بشوییم و خلاصه خدمت به خلق الله.

 فقط هم یه روز شهردار بودیم نه چند سال. زود می فهمیدی که این پستها رفتنی است بخاطر همین هم حواسمون جمع بود تا خدای ناکرده پُست٬ پَستمان نکند حالا شما بگید بعد از سی سال آزگار حاج داود می گه بیا عضو شهروند ما بشو٬ ما که یه زمانی توی شهر آسمونی ها زندگی و عشق می کردیم٬ حالا چه طوری می تونیم بیاییم عضو شهروند بشیم و روی زمین زندگی کنیم! با همۀ این حرفها و انکارها داودخان اصرار داره که الا و بلا بیا وبرای شهروند مطلب بنویس. آخه حاجی جون! قربون اون نخاع ترکش خورده ت برم! تو که خودت حال وهوای این بچه های جا مونده و وامونده را بهتر می دونی، ما همین الان هم قاچاقی زنده ایم. یه عمر با بهترین بندگان خدا گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و جنگیدیم. حالا خیلی از اون ها توی عرش اند وبا هم حال می کنند ما هم روی فرش گرفتار یللی و تللی، اگه اون موقع می دونستیم که چه خاکی می خواد به سرمون بریزه شاید حواسمون و جمع می کردیم و یه فکر بکری می کردیم٬ تا حالا سر شهروند شدن با هم دعوا نداشته باشیم٬بگذریم.

آره حاجی جون ما بچه های اردوگاهیم٬ ما بچه های قرارگاهیم٬ ما توی مقرهای تاکتیکی بزرگ شدیم٬ اصلاً بذار راحت راحتت کنم٬ما اهل اروندیم نه شهروند. می دونی فرق اروندی با شهروندی چیه؟

بچه های اروند توی آسمون زندگی کردن. بچه های شهروند روی زمین. بچه های اروند معنی خلوت و تنهایی رو خوب می دونند چون خیلی وقت ها با یه گردان رفتن عملیات٬ با یه دسته برگشتن، بعد هم تو اون بی کسی و تنهایی خوب با خدا خلوت کردن اما تو شهر شما تو این همه همهمه و شلوغی خلوت کردن معنی نداره. خدا روهم با این همه گناه کمتر می شه دید٬ 

گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است 

گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

توی شهر اروند مردمش با هم مهربون بودن٬ دوست بودن٬ بهم عشق می ورزیدن! اما توی شهر شما از سر صبح تا به شب می خوان سر هم کلاه بذارن. توی شهر ما سه راه داشتیم که بهش می گفتیم سه راه شهادت . هر سه راهش هم به شهادت ختم بخیر می شد٬ اما تو شهر شما صد راه وجود داره که تقریباً همش به غفلت ختم می شه. حاجی! سه راه شهادت کجا و صد راه غفلت کجا؟

برای رد شدن از سه راه شهادت یه جو لیاقت می خواست و یه ذره شجاعت! اما برای رد شدن از صد راه غفلت یه عالمه بصیرت لازمه تا بتونی به سلامت عبور کنی تازه اون جا عبور می کردی دیگه رسیده بودی، اما اینجا هر روز باید عبور کنی تا برسی. اگه هم سالم سر در آوردی بازم فردا روز از نو٬ روزی از نو. اگه بصیرت روزی ات نباشه بازم گم می شی و به مقصد نمی رسی. بخاطر همین هم بچه های شهر ما همیشه می گفتن: رزمنده شدن آسونه، رزمنده موندن سخته. داودجان نمی دونم دیگه از شهر قدیمی خودمون چه چیزها واست بگم که به درد وبلاگ شهروندت بخوره. اما همین قدر جونم واست بگه توی کوچه پس کوچه های شهر ما همت و کاظمی و ایرلو با اسدی و ناظم پور و باکریهاش همه و همه واقعی بودن٬اردوگاه و معبرش٬بوی خودِ خود همت رو می داد. اما توی شهر شما فقط اسم اتوبان ها و بزرگراههاتون رو همت گذاشتین٬ اونم بخاطر اینکه همت کنید و از این بزرگراهها راحت رد شین که کمتر فکر راه و روش و تفکر و منش همت باشید .

توی شهر شما برای همه آلودگی ها سنسور خطر گذاشتن الا گناه و معصیت. بعضی از شهروندا تو شهر شما محیط زیست رو رعایت نمی کنن. بخاطر همین هم غفلت و گناه و آلودگی بیداد می کنه٬اما هیچ سنسوری اعلام خطر نمیکنه!چون ظاهرا هوا پاک پاکه! اما توی شهر آسمونی ها٬ نیمه های شب با صدای هق هق گریه ها از خواب بلند می شدن تا از مسابقه عشق بازی با خدا جا نمونن! هر چه اخلاصت بیشتر بود قربت بیشتر. تو شهر شما هر چه کلک تر و حقه بازتر باشی کارت بیشتر جلو می ره. بگذریم حاجی خیلی حرفها از شهر خودمون برات دارم که با شهر و شهروند شما خیلی فرق می کنه اما حرف آخر و خیلی مهم! توی شهر ما کسی فرمانده رو  تنها نمی گذاشت اما چی بگم! تو شهر شما فرمانده تنهاست بخاطر همینم دلم برای شهرمون خیلی تنگ شده دلم برای بچه های اروند لک زده ! دلم برای خودم می سوزه! کجا بودیم؟ چه می کردیم؟ کجاییم و چکار می کنیم؟

گل اشـکم شبـی وا می شد ای کاش! 

شـهادت قـسمت ما می شد ای کاش!

راستی حاج داود تو با اینهمه خاطره از بچه های شهر اروند چرا اسم وبلاگت رو شهروند گذاشتی؟ بهتر نبود میذاشتی اروند یا بچه های آسمون؟ خودت بهتر میدونی! اگه خدا خواست و توفیق داد بازم از خاطرات بچه های شهرمون واست مینویسم.البته اگه شهدا رخصت بدهند.

تا توفیقی دوباره...خدانگهدار...ناصر قاسمی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo