X
تبلیغات
رایتل

زمزمه های عارفانه در کابین جنگنده

یکشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 01:22 ب.ظ

                                       
                                   شهید خلبان عباس بابایی به روایت سرلشگر حبیب بقایی

به قول خودش از جوانان قدیمی است که در سال 1329 در شیراز متولد شده است و تا 18 سالگی در این شهر سکنی گزیده است، در دانشکده افسری تحصیل کرده و از محضر اساتیدی همچون شهید نامجو و ستوان رحیمی بهره برده است، او علاوه بر درس نقشه خوانی که در سال 48 از شهید نامجو فرا گرفته است، درس عشق و علاقه به حضرت ولیعصر(عج) را نیز در لابلای این کلاس ها آموخته است و می گوید که شهید نامجو در کلاسهای نظامی، دین خدا را هم تشریح می کرد . او که هم اکنون دوران بازنشستگی را سپری می کند ؛ خود را سربازی برای نسل جوان می داند و معتقد است که اگر معنویت در فرزندان این آب و خاک افزایش یابد خدا مسایل و مشکلات پیش روی را از میان برمی دارد.
به خانه اش رفتیم تا درباره یکی از بهترین همرزمان و دوست قدیمی اش برایمان بگوید هرچند احساسات گاهی امانش نمی داد و چشمان کوچکش را اشک می گرفت و بغضی راه گلویش را می بست اما با حرارت و لحنی گیرا و مهمان نوازی گرم بیش از سه ساعت میزبان ما بود. او به نقل از دختر شهید عباس بابایی می گفت: عباس حالا که چند روز مانده به سالگرد شهادتش به دخترش گفته که سه چهار روزی بر روی زمین کار دارم و آمده ام تا به این امور بپردازم.
امیر سرتیپ حبیب بقایی که از 6 بهمن سال 73 به عنوان فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد و از 6 خرداد 83 تا 4 مهر 84 به عنوان جانشین ارتش به خدمت مشغول بود، در این گفت گو از شهید بابایی که دوران زیادی از عمر خود را با او گذرانده بود گفت.
در شب میلاد پیامبر اعظم در سال 54 ازدواج کرده و دو دختر و یک پسر دارد که هرسه ازدواج کرده اند و عروس و یکی از دامادهایش از فرزندان شهید بابایی هستند و این امر را توفیقی از ناحیه پروردگار می داند و خود را خدمتگزار آنان معرفی می کند.
فصل آشنایی
آشنایی ما با شهید عباس بابایی به سال های 50 یا 51 برمی گردد که در پایگاه هوایی دزفول دوره آموزش خلبانی دیدیم و یادم هست که عباس والیبالیست خوبی بود و لباس خلبانی را از نیم تنه به دور کمرش گره می زد و بازی می کرد. این ارتباط زیاد به طول نیانجامید و در سال 53 از هم جدا شدیم تا هرکدام به سمت سرنوشت خویش برویم که من و شهید اردستانی به پایگاه هوایی بوشهر رفتیم و عباس به اصفهان .
این سالها به همین منوال گذشت تا اینکه انقلاب پیروز شد و دوباره دور هم جمع شدیم هرچند که پیش از آن نیز ارتباط تلفنی داشتیم و یکبار هم من برای گذراندن دوره ای به اصفهان رفتم که در این ماموریت ارتباط ما خیلی تنگاتنگ شد.
با شروع جنگ نیز به صورت مامور در دزفول حاضر می شدم ولی از سال 62 به عنوان خلبان هواپیمای اف 5 بودم تا اینکه افسر عملیات پایگاه دزفول شدم .
لبخندش نشانه تایید و نگاه به زمین نشانه رد آن بود
اولین خاطره عملیاتی که از شهید بابایی دارم بر می گردد به همان دوران که عباس برای بازدید و انجام ماموریت به دزفول می آمد که در یکی از این سفر ها با توجه به اطلاعاتی که از نیروی زمینی داشتم در سال 61 در یک کاغذ کوچکی که از دفترچه ام جدا کرده بودم نقشه خوزستان و جاده های مرزی آن را کشیدم به حسب نیاز با توجه به وجود شبکه دیده بانی در نیروی زمینی برای واحد های مختلف توپخانه و ... برخلاف نیروی هوایی که از شبکه راداری استفاده می کرد پیشنهاد کردم که به دلیل شرایط اقلیمی خوزستان از مجموع این دو شبکه استفاده شود و انتظارم هم این بود که شهید بابایی در سفری که به تهران دارند این موضوع را به متخصصین پدافند بسپارد ولی ایشان با روحیه خاصی که داشت به من گفت شما خودتان آن را پیگیری کنید که هیچ وقت این جمله اش با آن لهجه شیرین قزوینی فراموشم نمی شود. همان شد که با پیگیری هایی که کردیم الان این شبکه دیده بانی که در اختیار شبکه راداری باشد به صورت گسترده ای در سطح کشور مورد استفاده قرار می گیرد.
از خصوصیت شهید بابایی این بود که اگر می دید کسی در حال انجام کاری است که مصالح نظام و منافع ملی در آن است، با دل و جان از او حمایت می کرد و به هیچ عنوان منیت در وجودش نبود و می گفت این تکلیفمان است حتی اگر همه هم با او مخالفت می کردند لذا این کار را به من سپرد چون تشخیص داده بود که این امر به مصلحت نظام است.
از دیگر ویژگی های عباس ولایت مداری او بود که منتظر بود کلامی از امام بشنود و به سرعت برای آن برنامه ریزی کند تا این کلام اجرایی شود به همین دلیل هنگامی که امام فرمودند که« اگر این جنگ 20 سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم» عباس در جمع افسران و خلبانان می گفت : برادران ! این طیاره ها برای امروز نیست و امانتی است که به ما داده اند و ما باید اگر 20 سال و بیشتر این جنگ طول بکشد، آنها را حفظ کنیم و خود او هم به بهترین وجه ممکن از این امکانات استفاده می کرد و در شرایطی که احساس می کرد برخی کار ها ضرورت ندارد( مانند پرواز های بی مورد در شب) آنها را حذف می کرد و این به معنای حفظ شاید میلیون ها دلار سرمایه ملت است.
در همین راستای فرمایش حضرت امام، برای ماموریت ها خلبان هایی را گزینش می کرد. به این صورت که به من می گفت: تو به عنوان خلبان اف 5 خلبان هایی که از لحاظ روحی آمادگی لازم را دارند و می توانند این امانت ها را به خوبی مراقبت کنند، انتخاب کن .
او انسانی ساده و با آراستگی معنوی دلنشینی بود و همواره قلبش برای انسان ها می تپید به عنوان نمونه در عملیات های بزرگی مثل فتح المبین یا بیت المقدس که تعداد زیادی از افراد به جبهه ها گسیل می شدند و در کمپ های بزرگی اسکان داده می شدند؛ هواپیمای اف 14 که ماموریت شکاری دارد را سوار می شد و مانند شمعی دور تا دور این محل های اسکان می چرخید تا آنها بمباران نشوند .
عباس یک روح مسیحایی داشت که بر همه ما حاکم بود هر چند که ما هم در رده های مسئولیتی بودیم.نگاه کاری او در عملیات ها اینگونه بود که اگر مطلبی مورد پذیرش او بود با لبخندی به طرف مقابل می فهماند که این کار باید انجام شود ولی اگر مخالفتی داشت فقط سرش را پایین می انداخت . یعنی با نگاهش سخن می گفت و این خیلی مهم بود .
نقش شهید بابایی در صنعت نفت
او در حفظ و حراست از صنعت نفت ایران نقش بسزایی داشت به این صورت که هنگامی که احساس خطر کرد، محل استقرار هواپیمای اف 14 را از اصفهان به بوشهر منتقل کرد تا هم 30 دقیقه از زمان رسیدن به مناطق حساس کم کند و هم به محض اینکه هواپیمایی از عمق خاک عراق بلند شود ما بتوانیم او را به عقب برانیم که این کار از نظر نظامی از اهمیت خاصی برخوردار است چراکه از لحاظ استراتژیک باید زمان حمله دشمن را محاسبه می کردیم و غافلگیر نمی شدیم نتیجه آن تصمیم هم این بود که در طول دوران دفاع مقدس صادرات نفت ایران متوقف نشد در حالی که همه کشور های غرب خلیج فارس امکاناتشان را در اختیار صدام گذاشته بودند تا این اتفاق نیافتد . در همین جا یادی هم از آقای پیروان خلبان اف 14 می کنم که در بوشهر می نشیند و وقتی متوجه حضور 4 فروند هواپیمای بیگانه می شود بلند شده و آنها را در دریا غرق می کند و اینگونه مناطق گازی عسلویه را حفظ می کند ؛ این دست عملیات ها همه مرهون مدیریت شهید بابایی است .
بارها شد که در عملیات کربلای 4 و 5 و والفجر 8 که در معیت ایشان بودیم در کابین عقب می نشست و زیارت عاشورا و زمزمه های عارفانه ای داشت که از ته گلو با صدایی آرام بخش از فرصت سفر هوایی استفاده می کرد البته این به معنای بی توجهی به اصول نظامی نبود و به محض اینکه حدود 7 یا 8 دقیقه مانده به محل عملیات که باید مراحل آماده سازی حمله شروع می شد هماهنگ با عملیات به انجام کارهای لازم می پرداخت ولی همان دعا و ذکر قبل از عملیات باعث آرامش خاصی در افراد حاضر در کابین می شد.
شهید بابایی و بیت المال
او همچنین نگاه خاصی به بیت المال داشت و چندین بار در این مورد به من تذکر داد ه بود که یکی از آن موارد این بود که من عادت داشتم وقتی هدف را می زدیم و برمی گشتیم، دوباره ارتفاع می گرفتم تا نتایج عملیات را ببینم که می فرمود : این کار را نکن. ممکن است شما را بزنند و این فرمایش او نه فقط به خاطر این بود که به من علاقه داشت بلکه معتقد بود که تجهیزات و نیرو های آموزش دیده ، امانت های ملت هستند و باید مراقبت شوند.
شهید بابایی را اگر بخواهیم در یک جمله معرفی کنیم باید بگوییم او از مخلص ترین، متقی ترین و شجاع ترین انسان های دنیا بودکه وقتی نگاه به او می کردیم آرام می گرفتیم.
شهید بابایی دوست نداشت که کوچکترین مسایل روحی برای بچه ها درست شود و آنها در فشار قرار بگیرند چون می دانست که عاشق دفاع از مملکت خود و امام هستند و ایشان هم حمایت و پشتیبانی می کرد .
همین اخلاق او باعث سازندگی افراد می شد و با انرژی معنوی که به آنها تابانده بود همه عاشق او بودند و کسی نیست که الان از او ناراحت باشد علی رغم اینکه بالاخره در شرایط بحرانی جنگ ممکن است چیز هایی گفته شودکه شاید خوشایند افراد نیست ؛ خودم یادم هست که یکبار در تاریخ 19 فروردین 66 در امیدیه بودم؛ ساعت 5/1 یا 2 بعد از ظهر بود که با تلفن های معراج(تلفن های مستقیم منطقه) با من تماس گرفته شد که منطقه اوضاع ناجوری دارد و بیایید کمک کنید که به اتفاق خلبان آیینی رفتیم و این صحنه هایی که دیدم هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود . در منطقه عمومی کربلای 5 (شلمچه از پنج ضلعی و دریاچه ماهی تا پایین) که یادم هست عراقی ها با چیدمان توپخانه ای که از فاو و بصره گرفته تا العماره و القرنه داشتند، هر 10 متر به 10 متر را با گلوله می زدند.
ما به منطقه که رسیدیم طبق ماموریت بمب های فوق سنگینی را روی منطقه ریختیم که مدیریت منطقه را مختل می کرد و این صحنه ها را دیدم بسیار ناراحت بودم و وقتی آمدم با دیدن این مظلومیت ها در گوشه ای در حال گریه کردن بودم که شهید بابایی آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده است؟ و من داستان را تعریف کردم که خودش برای بازدید از منطقه رفت و وقتی آمد او هم خیلی متاثر بود که شاید برای اولین و آخرین بار بود که او را اینگونه دیدم که مانند مار گزیده ها بود و با عصبانیت با من برخورد کرد که به او گفتم اگر صحبتی دارید با تهران درمیان بگذارید زیرا ما که تصمیم گیرنده نیستیم و ناراحت شد و سوار ماشین شد و به بوشهر رفت، یکی دو روز بعد تماس گرفت تا از من دلجویی کند و بعد خوش و بشی و تماس تمام شد - در فروردین و اردیبهشت بود- همان شب سوار ماشین شدم و رفتم شیراز و از آنجا با باری از میوه های نارس و نوبرانه راهی بوشهر شدم و تا صبح با هم در آنجا از خاطراتمان گفتیم.
تشکیل قرارگاه رعد و شهید بابایی
با تدبیر شهید بابایی قرارگاه رعد در حالی در سال 63 تشکیل شد که بنده به عنوان فرمانده پایگاه امیدیه بودم و قرار گاه در این پایگاه تشکیل شد و ما به همراهی تنی چند از دوستان مانند شهید ستاری و تیمسار غلامی، عملیات های آفند و پدافند هوایی در همان منطقه طراحی و اجرا می کردیم، این درحالی بود که تا پیش از آن باید در تهران تصمیم گیری می شد و سپس با امریه و نامه نگاری و تلفن به اطلاع منطقه می رسید که ممکن بود در میانه کار اطلاعات لو برود ولی با این تدبیر، آنهایی که باید خودشان کار را انجام بدهند درباره آن تصمیم گیری
می کردند که این کار احتمال نشتی اخبار به بیرون را کمتر می کرد البته عباس به عنوان مسئول قرارگاه و معاون عملیات نیروی هوایی مشاوران زیادی داشت که بر کارها نظارت می کردند و خود او هدایت و راهبری عملیات را انجام می داد و البته شهید ستاری در آن زمان مسئول سیستم های پدافندی بود که زیرنظر معاون عملیات هوایی عمل می کرد.
شهید بابایی مرا از پرواز ممنوع کرد
در زمان عملیات ها شهید اردستانی در نوک حمله قرار داشت و شهید بابایی به عنوان فرماندهی و من هم به عنوان پشتیبانی و آماده سازی تجهیزات و نفرات و به طور کلی پایگاه خدمت می کردم. با توجه به اینکه مسئول پایگاه بودم همیشه حسودی می کردم که من نباید از بقیه عقب بمانم و باید من هم پرواز کنم و از قافله عقب نمانم زیرا به عشق شهادت دوست داشتم که به دل آتش بروم و همواره در دل سختی ها لبخند بر لب داشتم و الان که این حرف ها را می زنم آن صحنه ها در ذهنم است که این چه عظمتی بود که آتش پدافند دشمن مثل نور و لذت بخش بود؟! چه حکمتی در آن بود؟! اما با این اشتیاق شهید بابایی دوست نداشت من پرواز کنم و من را ممنوع کرده بود و دست خطش را دارم که به شهید اردستانی داده بود زیرا معتقد بود که باید کسی باشد که پایگاه را جمع و جور کند.
این دستور شهید بابایی که بقایی پرواز نکند به دست من رسید ولی شهید اردستانی را راضی کردم که من هم پرواز داشته باشم. و بعدها متوجه شدم که شهید بابایی در تمام لحظات مرا تحت کنترل داشته است و از من مراقبت می کرد.
الطاف خفیه الهی
بعد از اینکه یکی از عملیات ها لو رفت، در مشهد به حرم علی ابن موسی الرضا رفتم و در حرم ناراحت بودم و چرایی این شکست ها و آسیب هایی که بچه ها
می دیدند را می خواستم و از ایشان خواستم که عملیات ها لو نرود و با توجه به اعتقاد خاصی که دارم، به منطقه بازگشتم. در عملیات والفجر 8 که اواخر بهمن بود 400 تا 500 کامیون توپ های ضد هوایی به فاو فرستادیم و مستقر شدند و به لطف خدا هیچ کس آن ها را ندید با اینکه فاصله ما تا عراقی ها حدود 700 متر تا نهایتا یک کیلومتر بود که با برج های دیده بانی رصد می شد و حتی هواپیمای عکاس داشتند و یادم هست صبح روزی که شب آن عملیات باید شروع می شد یک میگ 25 که در آن زمان به آن گوساله 25 کیلویی می گفتیم آمد و از روی پایگاه امیدیه رد شد و تا اهواز هم رفت و عکس هایی هم گرفت که همین عکس ها آنها را به اشتباه انداخت و رو دست خوردند و جزایر را اشتباه گرفتند در حالی که من مطمئن بودم با این عکس هایی که گرفته عملیات لو رفته است اما بعد از سه یا چهار روز از این عملیات هیچ اتفاقی نیافتاد و ما پیروز شدیم. این ماجرا گذشت تا اینکه این خلبان در اصفهان دستگیر شد و گفت که من فراموش کردم که دوربین را روشن کنم و از اهواز این دوربین شروع به کار کرد که او هیچ تصویری از تجهیزات و جابجایی نیروهای ما نتوانسته بود بگیرد که این از الطاف خفیه خدا بود.
از نظر مدیریت و تقسیم کار بدون هوای نفس و غرور همه را بکار می گرفت و ابهتی داشت که بر همه حاکمیت پیدا می کرد و او نگاهی عمیق داشت که سالها جلوتر از خود را می دید و مامور بود که کارهایی را انجام دهد و برود.
مثلا برای آینده سازمان هواپیمایی کشوری برنامه ریزی کرده بود تا در آینده کشور با کمبود خلبان مواجه نشود و خلبان با تجربه شکاری که دیگر امکان این نوع پرواز را ندارند به هواپیماهای مسافری منتقل شود تا اولا کشور با کمبود مواجه نشود ثانیا از تجربه خلبانان شکاری استفاده شود و ثالثا هزینه های آموزش و کسب تجربه کاهش پیدا کند و رابعا استراحتی و پاداشی به خلبانان با تجربه داده باشیم و البته این کار را هم کرد.
داستان شهادت
داستان از این قرار بود که شهید بابایی و شهید اردستانی به همراه خانواده بنابود که سفری به حج داشته باشند و داخل پرانتز عرض کنم که شهید اردستانی معتقد بود که هیچ جایی نرود ولی این اعمال حج را هرساله بجا آورد و خیلی چیزها از آن دیده بود. اردستانی شمشیر بران شهید بابایی بود.
اما آن سال شهید بابایی این سفر را نمی رود و به اردستانی هم می گوید که تو هم امسال مکه نرو ، ولی شهید اردستانی قبول نمی کند و بعدها از این حرف گوش نکردن خیلی ناراحت می شود وقتی که از حج می آید و می بیند که شهید بابایی به شهادت رسیده است، حسرت می خورد.
شهید بابایی بعد از این جریان به بوشهر می آیند و از بوشهر به امیدیه که در این زمان به او می گویند در ارتفاعات میمک اتفاقاتی افتاده است و من در دزفول به عنوان فرمانده پایگاه و فرمانده عملیات خوزستان و نماینده قرارگاه پدافند بودم که به من زنگ زد. ساعت حدود 12 شب بود و گفت من فردا عازم همدان هستم آیا وسیله ای هست؟ که گفتم هست ولی شرط دارد و شرط آن هم این است که باید مرا هم با خود ببرید که او هم قبول کرد. شهید بابایی ساعت سه بامداد بود که به دزفول رسید و در مهمانسرای محل اسکان ما در دزفول استراحتی کرد و صبح پس از صرف صبحانه ( تخم مرغی که خانم بنده درست کرده بود) با هواپیمایی که قبلا آماده شد به سمت همدان رفتیم .
از اینجا من نحوه عملکرد شهید بابایی را غیر عادی می بینم یعنی همه حرکات و رفتار ها به سمتی هدایت می شود که او به صحنه برود. ایشان در جلوی من نشسته بود و من پشت سر بودم . عباس سکان هواپیمای اف33 بنانزا که یک هواپیمای سبک ملخی است را در ارتفاعی که داشت، جاده ها را تعقیب می کرد و من به سروان هادیان، معلم خلبانی که کنارش نشسته بود (وقتی مسئولین پرواز می کنند معمولا یک معلم خلبان از نوع همان هواپیما آنها را همراهی می کند) گفتم که همدان از این طرف است کجا می روید؟! که هادیان اشاره کرد که من نیستم، بابایی است که عباس تا سرش را برگرداند سرم را پایین انداختم و خودم را زدم به کوچه علی چپ و با این نگاه به من فهماند که به او ربطی ندارد.
به همدان که رسیدیم فرمانده عملیات غرب به استقبالمان آمد و توجیه کرد که چه اتفاقاتی افتاده است و ما هم برای آن برنامه ای طراحی کردیم با یک بمب های بسیار سنگینی که وقتی پرت می شد قلع و قمع می کرد از آن بمب های B1 یا B2 یا ... که برادر تکیه از بچه های سپاه، در مهمات سازی می ساخت و بسیار بزرگ بود و نمونه خارجی نداشت و خودمان می ساختیم.
پس از هماهنگی با خط مقدم با شهید بابایی حرکت کردیم و آن جا یک جمله گفت که فراموش نمی کنم . گفت: حیف که مصطفی اردستانی نیست که من گفتم مصطفی نیست خدای مصطفی که هست و یک مقداری خوشحال شد. البته این دلتنگی هم طبیعی بود زیرا مصطفی هم به عنوان دستیار شهید بابایی همه جا همراه او بود و هم خیلی به او نزدیک بود. این ماموریت انجام شد و یک شب همه ما را جمع کرد و مثل همیشه که چمباتمه می زد، نشست و طبق معمول با انگشت سبابه همانطور که سرش پایین بود شروع به بازی کردن با زمین کرد و ما را نصیحت کرد. از اخلاق فردی تا خانواده ولی از همه توصیه ها مهمتر برای نماز اول وقت بود البته نه اینکه بگوید نماز اول وقت بخوانید بلکه اینطور گفت که برادر ها اگر من شما را صدا بزنم شما جواب مرا می دهید که همه گفتند بعله بعد با همان لهجه شیرین قزوینی ادامه داد که برادران من خدا شما را صدا می زند پس چرا جوابش را نمی دهید که اشاره داشت به اذان.
بعد از آن بر روی تربیت فرزندان و انس با قرآن تاکید داشت و در مجموع بر روی مسایل معنوی تاکید داشت و می گفت اگر کاری را می خواهید به دیگران بسپارید به کسی کار را واگذار کنید که بتواند و به زور به کسی کاری را واگذار نکنید.یک دفترچه ای هم داشت که در آن نحوه آموزش قرآن به فرزندش را در آن تشریح کرده بود و این نحوه عملکرد خودش در مورد فرزندش بود که به نوعی مسایل شخصی بود که گفتم برای چه اینها را به من نشان می دهی؟ که گفت حالا شما در جریان باشید و بعد هم به من گفت که شما باید برگردید و بروید دزفول که من جوش آوردم و گفتم من نمی روم. من را توجیه کرد که باید برگردم. وقتی هم که حرفی را می زد نمی شد روی حرفش حرفی زد. خیلی من را غصه گرفت و مثل اینکه دنیا روی سر من خراب شد ؛ راز و نیاز می کردم که چرا من نباید با او باشم ؟! چرا به من گفت که برگرد دزفول؟! و من با توجه به شناختی که داشتم دیگر آن موقع اصرا نکردم و صبح روزی که قرار بود برگردم نشستم یک گوشه ای که تا موقعی که می آید صحبتی کنم و با او باشم چون اردستانی هم نبود دوست داشتم چند روزی در کنارش باشم . وقتی آمد و دید من نشستم و وقتی بلند شدم دست تکان داد به این معنا که سریعتر برو. و می دانستم اگر داخل هم بروم با تمام علاقه ای که به من داشت با من صحبت نمی کند زیرا اصلا دیگر نمی خواست مرا ببیند و می خواست از هم ببریم و به همین دلیل گفت که راه ما از هم جداست.
وبالاخره با اشک و غصه رفتم دزفول. از آن طرف عباس به تهران می رود و با خانواده خداحافظی می کند و بعد به قزوین می رود و با همه خداحافظی می کند و بعد از 48 ساعت به همدان برمی گردد که سردار رحیم صفوی با او تماس می گیرد که سردشت اتفاقاتی افتاده است که باید به آنجا بروید لذا با یک فروند اف 5 به تبریز می رود و همراه با سرهنگ نادری برنامه ریزی می کنند که یک ماموریتی انجام دهند و شناسایی داشته باشند تا نیروها را بفرستند، در همین پرواز به منطقه که می رسند به نادری می گوید برای من اینجا مثل بهشت است که ناگهان فشنگ ها به سمت هواپیما جاری می شود و به کابین عقب هواپیما اصابت می کند و شیشه می زند به شاهرگ شهید بابایی و بعد از چند لحظه ای که نادری مات و مبهوت می شود به خود می آید که عباس بابایی شهید شده است. 

                                                                                   «مجید مغازه ای»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo