X
تبلیغات
رایتل

شکارچی تانک، پنچری می گیرد!

یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:17 ب.ظ

                 پای حرف های سید ابوالفضل کاظمی، راوی «کوچه نقاش ها»

 وقتی خاطرات آقاسید ابوالفضل را در «کوچه نقاش ها» خواندم، دوست داشتم هر چه زودتر این مرد را از نزدیک ببینم. جواب تماسم را با گرمی خاصی که بوی لوطی منشی داشت، داد و قرارمان شد بعدازظهر یک روز پنج شنبه خودم را به موقع به محل قرار رساندم. چند دقیقه بعد حمزه، پسر آقا سید ابوالفضل با موتور آمد دنبالم. پدرش در موتورسازی جلیل منتظر ما بود. قرار گذاشته بودیم اول به دیدن جلیل برویم، آن مرد بزرگی که گمنامی اش از بزرگی اش هم بزرگ تر است.
بگذار قبل از دیدار با جلیل کمی بیشتر از او بدانیم. سید ابوالفضل درباره ماجرای جلیل نقاد، معروف به جلیل پاکوتاه در روزهای نخست جنگ چنین می گوید: «دکتر دوربین کشید و دید زد. بعد دوربین را به تک تک ما داد تا خط دشمن را نگاه کنیم.
دوربین که دست من افتاد، دریچه اش را روی چشمم گذاشتم و خیره شدم به منطقه. چشمتان روز بد نبیند؛ به فاصله شش-هفت کیلومتری ما، تانک ها چیده شده بودند تنگ هم؛ عین اسباب بازی. انگار رفته بودیم مانور تماشا کنیم.»
تمام فکر و ذکر دکتر چمران و نیروهای اندکش چگونگی مقابله با این تانک هاست. بالاخره دکتر فکری به سرش می زند. باید تانک ها را شکار کرد و برای این کار نیاز به تعدادی موتورسوار خبره و تیز و بز است اما حالا موتورسوار از کجا بیاورند؟
اینجاست که سید جلو می رود و می گوید موتور سوارها با من، البته این را هم اضافه می کند که آنها تیپ خاص خودشان را دارند و اهل نماز شب و این حرف ها نیستند. دکتر با خوشحالی می پذیرد و سید راهی تهران می شود. می رود محله شان و اول از همه می رود سراغ جلیل پاکوتاه که عشق موتور است و در یک چشم به هم زدن دل و روده موتور را پایین می آورد و دوباره همه را سوار می کند. خودش هم یک موتور پرشی بزرگ داشت.
سید قضیه شکار تانک را به جلیل می گوید و او را برای آمدن به جبهه راضی می کند. بعد هم با هم می روند سراغ دیگر رفقای جلیل و موفق می شوند 50 موتور سوار کار درست جمع کنند، همه هم بقول سید از بچه های لب خط!
قرار می شود فردا با موتورهایشان بیایند نخست وزیری. مسئول اعزام تا چشمش به آنها می خورد شروع می کند به داد و قال که اینها دیگر کی هستند، بدرد جنگ نمی خورند. جبهه جای این سوسول بازی ها نیست! اصلاً اینها را از کجا پیدایشان کرده ای؟
سید هم نه بر می دارد و نه می گذارد، می گوید: از توی جوب!
او حالا که خاطرات آن روزها را مرور می کند، می گوید؛ ما قرار بود موتور سوار زبر و زرنگ ببریم برای شکار تانک، موتورسوارها هم این تیپی بودند. پیش نماز نمی خواستند که برویم از فیضیه آدم بیاوریم!
بالاخره سید بچه ها و موتورهایشان را با هر مکافاتی هست به منطقه می رساند. دکتر چمران همه را یکی یکی تحویل می گیرد. چند روز نگذشته، همه شیفته مرام او می شوند. انگار شکار تانک های بعثی تنها بهانه تقدیر بود تا 50 نفر از موتورسوارهای بی کله شوش و مولوی در محضر مصطفی درس عشق و ادب بیاموزند و چه خوب شاگردانی بودند.
آقا سید ابوالفضل می گوید؛ از این 50 موتور سوار 22 نفرشان شهید شدند. جلیل هم تا دروازه بهشت می رود و بازمی گردد. خدا یک بار دیگر به او زندگی می بخشد. سید می گوید: جلیل شهید شده بود و دوباره زنده شد. ماه ها مانند یک تکه گوشت بود و هیچ حرکتی نداشت تا اینکه کم کم بهتر شد.
حالا جلیل نیمه راست بدنش کاملاً لمس است و ترکش هایی که مهمان ناخوانده سرش شدند، زبان او را بسته اند که اگر می توانست حرف بزند، گفتنی ها داشت.
ملاقات با شکارچی تانک
با حمزه به در مغازه جلیل می رویم، اول خیابان خراسان. با سید سلام و دیده بوسی می کنم. سید موتورش را به جلیل نشان می دهد و از او می خواهد روغن آن را تعویض کند. جلیل با همان یک دست، دست به کار می شود. سید آرام در گوشم می گوید؛ همه کارهایش را با همین یک دست انجام می دهد و نمی گذارد کسی کمکش کند.
به دست های جلیل نگاه می کنم. دست چپش از بس از آن کار کشیده است، چندین برابر دست راستش شده است و شبیه دست بکسورهای حرفه ای است. دوربینم را آرام از کیفم درمی آورم و سعی می کنم بدون آنکه متوجه شود، چند عکس از او بگیرم.
وقتی کار جلیل با موتور تمام شد، سید کتابش را در می آورد و به جلیل می دهد. برق شادی را می توان در چشم هایش دید. همرزمان قدیمی، جلوی مغازه می نشینند و با هم عکس های آخر کتاب را مرور می کنند. سید روی عکس ها مکث می کند، آدم ها را معرفی می کند و گاهی به خاطره ای کوتاه اشاره می کند. به عکس جلیل می رسند که سوار بر موتور پرشی خود در منطقه است. به چهره شکسته جلیل نگاه می کنم و سعی می کنم احساسش را بخوانم اما چیزی دستگیرم نمی شود. نمی دانم زبان نداشتن جلیل باعث افسوس است یا باید خدا را شکر کرد! افسوس از آن جهت که نمی تواند جواب سوالهایت را بدهد و شکر از آن رو که اگر جلیل زبان می گشود و از این 30 سال جانبازی خود می گفت، برای من و تو جز شرمندگی چیزی باقی نمی ماند. برای من و تویی که هرگز به جلیل و جلیل ها فکر نکردیم و ساده از کنارشان گذشتیم. عابران خیابان خراسان از خود نپرسیدند حکایت این موتورساز خاموش و لنگان چیست.بقول آقاسید ابوالفضل، اول از همه این بچه ها برای خدا کار کردند، قبل از هر گونه تسهیلات و امکانات مادی و رفاهی، امروز نیاز به محبت دارند که متاسفانه در این زمینه کارنامه ما درخشان نیست. او در این مورد به ماجرای جالبی اشاره می کند و می گوید: روز رونمایی کتاب، یکی از سخنرانان مهندس چمران بود که مرد شریفی است. ایشان در حرفهایش گفت؛ آقا سید با این کتاب ما را به یاد چه خاطرات و چه آدم هایی که نینداخت. کجاست جلیل نقاد، شکارچی تانک؟
تا این را گفت، من از پایین داد زدم و گفتم: پنچری می گیرد! جمعیت زد زیر خنده و فکر کردند من شوخی می کنم. هیچکس نمی دانست براستی شکارچی تانک دیروز با 70-60 درصد جانبازی با یک دست پنجری می گیرد و 30 سال است آقایان وقت نکرده اند سری به او بزنند.
سید اجازه عکس یادگاری را از جلیل می گیرد و من هم معطل نمی کنم. جلیل یک کتاب دیگر هم از سید برای پدرش می گیرد و به سراغ مشتری بعدی می رود که برای گرفتن پنچری موتورش آمده است. با جلیل خداحافظی می کنیم و ادامه حرف هایمان را در مغازه یکی دیگر از دوستان سید پی می گیریم.
شهادت به دست رفقای قدیمی!
داستان جلیل به همین جا ختم نمی شود. سید برگ دیگری رو می کند. جنگ در رکاب بزرگ مردی همچون چمران، سرنوشت جلیل را عوض کرد و او هم سرنوشت برادرش را تغییر داد. اسم برادر جلیل ابوالفضل است. ابوالفضل جزء منافقین بوده و ابتدای انقلاب دستگیر و زندانی می شود.
ابوالفضل در یکی از مرخصی هایش از زندان، وقتی وضعیت عجیب و غریب برادر جانباز خود را می بیند، متحول شده و از بیراهه باز می گردد. سید نامه ای برای شهید لاجوردی می نویسد و با تشریح وضعیت ابوالفضل، برایش تقاضای عفو می کند. مدتی بعد ابوالفضل عفو شده و آزاد می شود. پدر جلیل و ابوالفضل حمام دار بوده و به همین دلیل در محل معروف به حمامی بودند. در یکی از مرخصی هایی که سیدابوالفضل از جبهه می آید، مادرش می گوید: پسر حمامی تا به حال چند بار آمده در خانه و سراغت را گرفته است.
ابوالفضل، سید را در مسجد پیدا می کند و می گوید قصد آمدن به جبهه را دارد و سید هم پایش را به جبهه باز می کند. او در عملیات های گوناگون شرکت کرده و چندین بار هم زخمی می شود.
آقاسید ابوالفضل زخم کاری را اینجای ماجرا می زند و اینگونه ادامه می دهد: در پایان جنگ وقتی منافقین حمله کردند، من تهران بودم اما سریع خودم را به منطقه رساندم. شب یک نفر آمد جلو پیشانی ام را بوسید. دیدم ابوالفضل است.
به شوخی و خنده گفتم: ابوالفضل! روبروی رفقای قدیمت ایستاده ای!
ابوالفضل گفت: دعا کن به دست همین ها شهید بشوم.
همان شب درگیری شروع شد و تا صبح منافقین را تار و مار کردیم. صبح جنازه ها روی جاده افتاده بود و تک و توک جنازه نیرو های خودمان هم بود که بچه ها مشغول جمع کردن آنها شدند. پیکر ابوالفضل هم روی جاده افتاده بود و به آرزویش رسید.

ویلای لواسان و جشن تولد در ساسان
سید می گوید: امثال جلیل زیاد داریم. آدم هایی که نه تنها مسئولین به سراغ آنها نمی روند، حتی اغلب رفقای خودشان هم آنها را فراموش کرده و سراغشان نمی روند.
علی سنبله کار، بدنش پر از تاول شده بود. آنقدر وضعش خراب بود که دکترها گفتند باید از تهران برود و هوای تهران برایش کشنده است. با هزار و یک بدبختی و التماس و درخواست توانستیم جایی را در لواسان برایش بگیریم. خانه اش درست روبروی ویلای یکی از سرمایه دارهای معروف بود. همان آقای
سرمایه داری که الان زده توی خط فوتبال و هر کار دلش بخواهد می کند و آدم ها را می خرد. آنهایی هم که باید بدانند
سرمایه اش از کجا آمده می دانند و آنهایی که نمی دانند بروند پرونده زمین های دولاب را بررسی کنند و پای حرف و درد دل های زمین داران بدبخت بنشینند تا بدانند.
خلاصه ما هر ماه بچه ها را جمع می کردیم و می رفتیم دیدنش. یک مداح معروفی هم هست از رفقای قدیم علی، که هر چند وقت یکبار به ویلای آن سرمایه دار می آمد و بیست روز، بیست روز آنجا می ماند. علی سه سال آنجا بود و آن مداح هم می رفت و می آمد اما دریغ از دو دقیقه سر زدن به رفیق جانباز سابقش.
علی حالش خراب شد و بردندش بیمارستان ساسان. ما هم رفتیم عیادتش. دیدیم کیک روی میزش است. خانمش گفت امروز تولد علی است. علی شمع ها را فوت کرد و ما هم برایش دست زدیم و روی تخت بیمارستان ساسان برایش جشن تولد گرفتند. علی می گفت: سید من چیزی نمی خواهم. اما اینجا خیلی تنهام و دلم می گیرد. باز هم تا معرفت شماها که یک سری می زنید. پس فردای آن روز علی شهید شد. وقتی داشتیم تشییعش می کردیم، بطور اتفاقی آن مداح آمد و پنج دقیقه برایش خواند!
مغازه رفیق سید، بنگاه املاک است. سینه دیوار عکسی از شهید علی اصغر رنجبران، معاون تیپ 3 ابوذر لشگر27 محمد رسول الله(ص) نصب است. سید با حالت خاصی به عکس اشاره می کند و می گوید: این عکس را می بینی؟ اصغر وقتی شهید شد یک بچه شش ماهه داشت و حالا زنش سرطان دارد.
آقاسید ابوالفضل و بی بی سی!
همانطور که سید در برخی مصاحبه هایش گفته، مقداری از حرف هایش در کتاب نیامده و به اصطلاح سانسور شده است. خیلی ها می خواهند بدانند جریان این حرف ها چیست. خودش می گوید یک روز صبح موبایلم زنگ خورد. یک خانمی پشت خط بود. خبرنگار بی بی سی بود و می خواست بداند ماجرای آن حرف ها چه بوده است! که سید هم جوابش را نمی دهد و تلفن را قطع می کند.
وقتی سید این را ماجرا را می گوید بیشتر به میزان خواب آلودگی خودمان پی می برم. تا حرفی زده می شود که ممکن است بوی اختلاف و جنجال بدهد سر و کله بی بی سی از آن طرف دنیا پیدا می شود. حالا اینکه چطور خبرنگار بی بی سی شماره تنها فرمانده گردان بسیجی دوران جنگ را پیدا کرده، الله اعلم!
یکی از این موارد درباره حاج احمد متوسلیان است و طرحی برای آزادی او دیگر همراهانش که به قول سید طعمه لیز بود و دررفت! وقتی سخن به حاج احمد می رسد، لحن کلام سید عوض می شود. می گوید: وقتی آمد بالای سر جنازه حسین قجه ای-یکی از فرمانده گردان های تیپ محمد رسول الله(ص)- شانه هایش مثل بید از گریه می لرزید. احمد اگر بیاید و برخی چیزها را ببیند، دق می کند. او غیرت الله بود. کاش احمد هرگز نیاید!
گستاخی بنی صدر
آقاسید ابوالفضل در لابه لای حرف هایش از شهید رجایی زیاد یاد می کند. نامش را با احترام می آورد و ارادتی قلبی به او دارد و هنوز هم با پسرش رفیق است. می گوید: در منطقه دب حردان بودیم که دکتر آمد. دیدیم سرحال نیست. ماجرا را پرسیدم. گفت آدم یک چیزهایی می بیند که از خجالت می خواهد آب شود. جلسه ای ظاهراً در اهواز بوده و برخی سران نظامی و سیاسی در آن شرکت داشته اند. یک طرف جلسه آقای خامنه ای، رجایی و چمران نشسته بودند و آن طرف هم تیمسار فلاحی و فکوری و کلاهدوز.
بنی صدر وارد می شود و افراد نیم خیز می شوند و سلام می کنند. بنی صدر هم با گستاخی و پررویی می گوید: ببینید کار به کجا رسیده که من باید جواب سلام یک کاسه-بشقاب فروش را بدهم! اینگونه در جمع به شهید رجایی توهین می کند و همین باعث ناراحتی شدید چمران شده بود.
سید ادامه می دهد: رجایی شهید شد و الان همه کشور او را دوست دارند اما بنی صدر مجبور شد با لباس زنانه از کشور فرار کند.
حکایت همچنان باقی است
مجال اندک است و حرف های سید ابوالفضل کاظمی شنیدنی. می گوید؛ عکس حاج علی موحد دانش را از اتوبان برداشتند و گفتند دستش قطع شده، حواس رانندگان را پرت می کند! بجایش عکس مهناز افشار را گذاشتند!
می گوید اهل سیاست نیست اما به گمانم این هم از زرنگی های خاص این بچه جنوب شهر تهران است. گریزهایش به سیاست این را می گوید. معتقد است باید حرمت پیشکسوتان انقلاب را نگه داشت و البته تاکید می کند آنها هم باید مرد و مردانه حسابشان را از فرزندان گمراه خود جدا کنند. از برخی نزدیکان رئیس جمهور هم دل پری دارد و از مواضعشان حسابی شاکی است. با غضب می گوید؛ می روند با سفیر آمریکا در اسرائیل فالوده می خورند، از حاج احمد خجالت نمی کشند؟!
ماه رمضان 300 نفر از رزمندگان را دور هم جمع کرده و افطاری داده است. با لذت خاصی از دور هم جمع شدن بچه ها بعد از این همه سال تعریف می کند. مجلس را با اولین پولی که بابت کتابش گرفته، راه انداخته است.
حیف است این نامه ناتمام را بدون ذکری از خانواده دوستی سید به پایان ببریم. احترام خاصی برای مادرش قائل است و می گوید هر چه از آسمان و زمین به من می رسد از دعای مادرم است. بعد از پنجاه سال هنوز پایم را جلویش دراز نمی کنم. با پسرش مانند رفیقی صمیمی است. این روزها سرش شلوغ است و از این شهر به آن شهر برای سخنرانی می رود، می گوید: هر جا دعوتم می کنند با مادر و همسرم می روم.
بیش از سه ساعت از هم کلامی ام با آقاسید ابوالفضل می گذرد. خداحافظی می کنم و به خیابان می زنم. دوباره به مغازه جلیل می رسم. صورتش را می بوسم و شماره تلفنش را می خواهم. برگه فاکتورش را می آورد و به شماره زیر برگه یک سه اضافه می کند. شماره را یادداشت می کنم. خداحافظی می کنم و می روم. تازه یادم می افتد وقتی شکارچی تانک نمی تواند حرف بزند، برای چه شماره اش را گرفتم؟
و در شلوغی شهر غرق می شوم.        «محمد صرفی کیهان۳۱/۶/۸۹»

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo