X
تبلیغات
رایتل

هنرمندان طلبکار!

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:52 ب.ظ


انصافا وقتی در تمدنی مثل حوزه نفوذ زبان فارسی، که می‎توان سرزمین شعر و ادبش نامید، یک بیت شعر از شاعری گل می‎کند و به ضرب‎المثل مشهوری در بین مردمان تبدیل می‎شود، باید آن را با زر نوشت و از طلا قاب گرفت. مثل این می‎ماند که مغازه‎ای در کرمان به زیره خوب داشتن اسم در کند، یا شیرینی‎فروشی در یزد به باقلوا، یا چه می‎دانم فوتبالیستی در برزیل به گل زدن. بی‎گمان این بیت شعر استاد سخن، سعدی شیرازی را بسیار شنیده‎ایم یا از آن یاد کرده‎ایم که:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این ره که تو می‎روی، به ترکستان است 

اما شاید اگر شیخ اجل امروز در میان ما بود (اگر می‎توانست در چنین روزگاری طبع بلند شاعرانه‎اش را حفظ کند و هنوز حوصله سرودن داشته باشد!) احساس می‎کرد که باید در این تک بیت شاهکارش تغییراتی بدهد. چون با توجه به مفهوم این شعر، احتمالا در روزگار شیخ اجل، مشکل عمده مردم به کجا رفتن بوده است، نه چگونه رفتن. مردم آن روزگار، خوب راه می‎رفتند و مسافرت می‎کردند. با اسب و شتر سبقت غیرمجاز نمی‎گرفتند؛ بین کاروان لایی نمی‎کشیدند و ساربان را مجبور نمی‎کردند سر هر پیچ مأمور بگذارد و دوربین سرعت‎سنج پیشرفته بدهد دست‎شان و بگوید: برگ جریمه‎ها را تمام نکرده‎اید، به دژ برنگردید! 

خلاصه اوضاع امروز با روزگار شیخ اجل خیلی توفیر دارد. ما می‎دانیم در اقتصاد و صنعت به‎کجا می‎خواهیم برویم. (ژاپن نشد، مالزی) می‎دانیم در فرهنگ به چه نقطه‎ای باید برسیم. می‎دانیم از سینمای مملکت چه می‎خواهیم و ... اما نمی‎دانیم چطور باید رفت و کی باید رسید؟ راه‎بلد زیاد داریم. راه‎رو نیست. همه در راه‎شناسی از خود ترکستان دکترا گرفته‎اند،

این روزها مشکل سینمای ایران شده امنیت شغلی اهالی‎اش. اکثرا شمشیر از رو بسته‎اند و از دولت طلبکارند که چه باید بدهد و چه برایمان نکرده، این‎که دولت به نمایندگی از 70 میلیون نفوس از سینما و سینماگر چه می‎خواهد و چه باید بخواهد، مهم نیست.

اما وقتی موسم حج فرا می‎رسد و صحبت از مراسم «برائت از مشرکین» می‎شود، خیلی‎ها برای گرفتن ویزای مهاجرت، از «اوکراین» سر درمی‎آوردند! این روزها اصلا ترکستان رفتن که ترسیدن ندارد و روزنامه‎ها پر است از آگهی تور تفریحی‎اش و ... انگار باید با اجازه از سعدی (علیه‎الرحمه) (خطاب به ارتجاع منطقه) گفت:
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این‎طور که مثل خرس قطبی خوابی! 

الغرض، از شعر و گوشه و کنایه که بگذریم، لابد شنیده‎اید قضیه چیست. در خانه سینما جشنی می‎گیرند و یک عده از هنرمندان وادی سینما را برنده اعلام می‎کنند. بنده‎خدایی آن وسط جوگیر می‎شود و یک‎دفعه می‎زند به جاده خاکی. از جمله این‎که: ای کاش استاد «مخملباف» و استاد «کوروساوا» و «ونگوک» و ... با سینمای ایران آشتی کنند و در چنین محافلی زیارت‎شان کنیم و الی آخر ... یعنی ارشاد مجوز فیلم طرف را باطل می‎کند و وزیر نامه می‎زند و «عسگرپور» اعتراض می‎کند و رسانه‎های اپوزیسیون ذوق‎زده می‎شوند و «شمقدری» جواب می‎دهد و باقی قضایا... که گویا دیگر آخر ماجرا به اولش خیلی ربط ندارد.
 
           

اما حقیر می‎خواهم از همین‎جا ادامه بدهم. وگرنه اعتراض به وزیر و قر و غمیش اپوزیسیون دادن و «آزادی» کجایی که من در زعفرانیه غریبم و... که در این مملکت خیلی‎وقت است عادی شده. برخی از ما عادت کرده‎ایم که توهمی به اسم دولت را در ذهن بسازیم و همه کاسه و کوزه‎ها را بر سر همین دولتی بشکنیم که خودمان سال‎هاست از مصادیق بارزش هستیم. (دولت را که اجنه و موجودات فضایی اداره نمی‎کنند!) استاد مخملباف نه، همین استاد شجریان -که حقیر هنوز هم تعلق‎خاطری به صدایش دارم- را جمهوری اسلامی «حضرت استاد» کرد. با همین رسانه‎های ننه‎مرده دولتی‎اش! وگرنه «بی‎سوات‎»هایی چون حقیر صد سال دیگر هم متوجه نمی‎شدیم که گام‎های صدای «حمیرا» فقط دو - سه اکتاو بالا را دارد و کلی ناقص هم هست. (و چون شوهرش «پرویز یاحقی» بوده، بلد بوده چطور برایش آهنگ بسازد که قضیه معلوم نشود). انقلاب اگر نمی‎شد «گلپا» هم در این‎همه جار و جنجال جاز

وقتی همین سیستم دولتی فیلمی مثل «چهل سالگی» را در پنج رشته اصلی کاندیدای سیمرغ اعلام می‎کند، کسی نمی‎پرسد کجای این شاهکار سینمایی از هفت فرسخی آرمان‎شهرهای نظام جمهوری اسلام گذر کرده و گذرش به معیار و ملاک‎های هنر انقلابی و اسلامی افتاده؟

و جنگولک‎بازی صدایش به‎جایی نمی‎رسید. نمی‎گویم شجریان استاد نیست (اگرچه مخملباف را می‎گویم) اما امثال این بزرگوار خیلی بیشتر از آن‎چه که به انقلاب خدمت کرده‎اند، خدمات گرفته‎اند. جمهوری اسلامی اگر منت بر سرشان نداشته باشد، زیر منت‎شان هم نیست، که نگذاشت صدای‎شان در نیاید؛ بین آن‎همه جوانک‎های خواننده‎ای که از بابا و ننه‎شان قهر نکرده و به سر کوچه نرسیده ستاره می‎شدند؛ عربده می‎کشیدند و مشهور می‎شدند و به قول «مهران مدیری» فرت و فرت کنسرت می‎دادند. مخملباف اگر راست می‎گفت، قبل از «توبه نصوح» روشن‎فکر می‎شد. این اولا؛ از ثانیا و ثالثا هم بگذریم و برویم سراغ حرف آخر. فقط خدا کند آدم آخر کارش توبه نصوح باشد و بایکوت این و آن! خدا کند عاق اسلام و شهدا نشویم! 

فرصت نشد اصل ماجرا دستگیر حقیر شود، اما جوان‎تر که بودیم، «میرشکاک» می‎گفت ببینید هر کسی از کجا نان می‎خورد، تا بفهمید حرف‎حسابش چیست. انگار این روزها مشکل سینمای ایران شده امنیت شغلی اهالی‎اش. اکثرا شمشیر از رو بسته‎اند و از دولت طلبکارند که چه باید بدهد و چه برایمان نکرده، این‎که دولت به نمایندگی از 70 میلیون نفوس از سینما و سینماگر چه می‎خواهد و چه باید بخواهد، مهم نیست. 

وزارت ارشاد، تشکیلات عریض و طویل معاونت سینمایی را علم کرده که یک عده از این طریق یارانه‎ها دلارهای نفتی‎شان را بگیرند. نمی‎گویم نگیرند، یا در حدود این 30 سال زیاد گرفته‎اند. کلی آدم اهل فن و اهل درد در سینمای ایران زحمت می‎کشند و فقط معدودی از این افراد نه‎تنها لنگ کرایه‎خانه‎شان نیستند، که ماشین‎های خارجی‎شان را با رنگ کت و شلوارشان هماهنگ می‎کنند. یکی از مصیبت‎های همین دولت‎های‎مان این است که نه بلدند، نه باور دارند که باید برای فرهنگ و هنر و ادبیات خرج کرد. هنوز در عمل باور ندارند که قدرت آمریکا در هالیوود است، نه بودجه‎های نظامی نجومی‎اش. نمی‎دانند چطور می‎توان بین رشد ادبیات رمان‎نویسی آمریکای لاتین و قدرت‎های نوظهوری مثل برزیل ارتباط برقرار کرد. هنوز برنامه‎ای واقعی ندارند که در مرزهای امپراتوری قدیم ایران برای بقرای زبان و نفوذ ادبیات فارسی

واقعا اگر این شرایط و معیار ها و محدودیت‎های خاص در ایران معاصر نبود، سینمای رقص و آواز هندی و سکس بالیوود و هالیوودی اجازه می‎داد خیلی از این حضرات عرض اندام کنند و مثلا برای «زادبوم» و «زاینده‎رود» مجال نفس کشیدن و نطق زدن باقی می‌ماند؟

چه کرد و ... الی ماشاءا... . اما همه قضیه این نیست. سعدی و حافظ، همزمان گورکانیان هند نبودند که هم‎وزن خودشان و اسب‎شان سکه طلا بگیرند. حکیم طوس مگر بیمه بازنشستگی گرفت؟ خلاصه که به قول مولانا بیدل:
مایه طبع هنرمندان همان دست تهی‎ست
تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست 

«شمقدری» هر که باشد، کسی نمی‎تواند ادعا کند جزو اهالی سینما نیست و درد سینماگران را درک نمی‎کند. اما نمی‎دانم چرا وقت نقد و نظر دادن، عالم و آدم می‎نالند که مشکل سینمای ایران دولتی بودنش است (همه می‎دانند که بدنه این سینما به کمک مستقیم و غیرمستقیم دولت سرپاست) اما توقع دارند همین دولت در هیچ موردی به کسی نگوید خرت به چند و بالای چشمت ابروست! وقتی همین سیستم دولتی فیلمی مثل «چهل سالگی» را در پنج رشته اصلی کاندیدای سیمرغ اعلام می‎کند، کسی نمی‎پرسد کجای این شاهکار سینمایی از هفت فرسخی آرمان‎شهرهای نظام جمهوری اسلام گذر کرده و گذرش به معیار و ملاک‎های هنر انقلابی و اسلامی افتاده؟ 

                 

همه می‎دانند «درباره الی» درباره چیست؛ حرف حسابش چیست و چرا یک نامزد شرعی، یا حداقل عرفی را آن‎طور منفور و وضوبگیر(!) نشان می‎دهد؛ وقتی یک دوجین قهرمان همذات‎پنداری شده در آن فیلم و فیلم‎های دیگر حاضر نیستند محض رضای خدا در بدترین شرایط مادی و عاطفی به یکی از ائمه اطهار (علیهم‎السلام) متوسل شوند و اسمی از معصومین بیاورند! (چون زبانم لال امّل‎بازی می‎شود و شاید فلان سایت خبری صهیونیست گمان کند حضرت استاد تئوکرات تشریف دارند، به‎جای تکنوکرات یا دموکرات!) اما کسی نمی‎پرسد واقعا اگر این شرایط و معیار ها و محدودیت‎های خاص در ایران معاصر نبود، سینمای رقص و آواز هندی و سکس بالیوود و هالیوودی اجازه می‎داد خیلی از این حضرات عرض اندام کنند و مثلا برای «زادبوم» و «زاینده‎رود» مجال نفس کشیدن و نطق زدن باقی می‌ماند؟ 

خلاصه این‎که وزارت ارشاد چند سال بعد باید جواب بدهد که شعارهای این دولت و آن 25 میلیون رأی مردم به این مواضع چقدر در معاونت سینمایی ظهور و بروز داشته؟ الان می‎خواهد با این قمپزهای اپوزیسیونی چه کند، خیلی مهم نیست. مهم این‌است که با معیارهای انقلاب فیلم بسازد.
 نعمت‎ا... سعیدی
منبع: هفته نامه پنجره/شماره 63 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo