X
تبلیغات
رایتل

ناگفته های سردار غلامعلی رشید از دفاع مقدس

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 02:30 ب.ظ

ناگفته های سردار غلامعلی رشید از دفاع مقدس
عده ای می خواستند جنگ را محترمانه تمام کنند!

تهران، سال ۱۳۶۳، محل ساختمان روابط بین الملل، پس از عملیات بدر، تشکیل جلسه فرماندهان جنگ از راست: عزیز جعفری، احمد غلامپور، غلامعلی رشید، شهید علی هاشمی، حسین علایی


چندی پیش نشست واکاوی عملیات والفجر 8 به میزبانی مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس برگزار شد. در این نشست سردار غلامعلی رشید-جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح -طی سخنانی به گوشه هایی از ناگفته های دفاع مقدس و چالش های جنگ پرداخت. آنچه می خوانید، مروری بر بخش هایی از این ناگفته هاست.
¤¤¤
به این دلیل که جنگ بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد و همچنین عدم آمادگی نیروهای ما و از طرف دیگر مدت هشت ساله آن و گسترش آن در ابعاد زمینی، هوایی ودریایی و انجام عملیات درسراسر مرزهای غربی کشور از ویژگی و برجستگی های ممتاز و مهمی برخوردار است.
بعد از آزادسازی خرمشهر تا پایان سال 63 آیینه ای از تمام نقاط قوت ها و ضعف های ما اعم از تفکر و اندیشه نظامی، فرماندهی و مدیریت لجستیک، پشتیبانی، طرح ریزی، تجهیزات و استراتژی جنگ بود. دراین مقطع یعنی بعد ازفتح خرمشهر تا پایان سال63 درهر کدام از عملیات هایی که انجام شد ما بعد از تصرف منطقه قادر به تثبیت آن و مقابله با حملات هوایی و زمینی دشمن نبودیم.
یکی دیگر از دلایل عدم موفقیت دراین عملیات ها این بود که ما قادر به پشتیبانی موثر از نیروهای آفند کننده برای یک عملیات 45 روزه تا دو ماهه نبودیم و در بیشتر عملیات ها، یک هفته یا 15 روز به جز عملیات رمضان که مراحل مختلفی داشت، در دیگر عملیات ها بعد از پیشروی اولیه قادر به رویارویی وماندن و غلبه به دشمن نبودیم و نهایتا اهداف تامین شده را رها می کردیم.
خودمان را نقد کردیم:
پس از عدم موفقیت درچند عملیات و برای طراحی عملیات والفجر 8 ما به نقد علت های عدم موفقیت نیروها در عملیات ها پرداختیم تا ببینیم چرا ما بعد از فتح خرمشهر قادر نبودیم یک بار دیگر موازنه قوا رابه نفع جمهوری اسلامی تغییر بدهیم. به اعتقاد من مشکل ما درعدم خلاقیت و ابتکار عمل، انتخاب درست زمین برای نبرد، شکستن خط و انتخاب دکترین های رزم نبود زیرا ما طرح ریزی درستی داشتیم و زمین منطقه نبرد را خوب انتخاب می کردیم. دکترین های رزمی حرف نداشت و ابتکار و خلاقیت در ذهن فرماندهان ما موج می زد. در ستاد طرح ریزی خیلی خوبی از افسران عالی رتبه ارتش و برادران سپاه داشتیم. ولی به معنی اعم کلمه موضوع در پشتیبانی بود. ما کشوری هستیم که سه برابر عراق جمعیت داشتیم اما در نیروی انسانی کمبود داشتیم که چیز عجیبی بود و دشمن از ما نیروی انسانی بیشتری داشت به طوری که در عملیات رمضان اساسی ترین مشکل ما مهندسی رزمی و سلاح های ضدتانک بود. در والفجر مقدماتی حجم آتش پشتیبانی و کمبود یگان های مکانیزه بود، در خیبر زمین عملیات خوب انتخاب می شود ولی پشتیبانی عملیات در عمق و شدت حملات هوایی و شیمیایی دشمن و ضعف در غافلگیری در بخشی از منطقه (طلائیه) که قبل ازعملیات لو رفت و فقدان پدافند در برابر تهاجم هوایی دشمن و ضعف شدید در پشتیبانی آتش توپخانه به ویژه در غرب دجله باعث عدم موفقیت این عملیات ها می شد. بنابراین حدفاصل فتح خرمشهر تا عملیات والفجر8 به مدت 30ماه عملیات ها را به طور جدی مورد نقد قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که اصل غافلگیری را باید به طور کامل و با پیچیدگی متناسب با شرایط به شکل گیری جدیدی پیاده کنیم. زیرا کافی نیست دشمن زمین منطقه را نداند بلکه باید آن را در زمین دیگری فریب داد.کافی نیست دشمن را فریب دهیم بلکه باید خودی ها را هم فریب بدهیم و تمام کسانی که خارج از ارتش و سپاه و هر کسی که به یک شکلی به قرارگاه ها سرمی زدند. زیرا این افراد درگیر عملیات ها از چند روز قبل از هر عملیات می دانستند که قرار است اتفاقی در قرارگاه های ما رخ دهد. بنابراین در طول طراحی عملیات والفجر8 به این نتیجه رسیدیم که برای فریب مقامات خارج از ارتش و سپاه باید چند منطقه را به عنوان مناطق عملیاتی معرفی می کردیم و مقامات وقتی در بحث ها شرکت می کردند متوجه نمی شدند که بالاخره عملیات در چه منطقه ای انجام خواهد شد.
به دنبال اتمام محترمانه بودند:
در طراحی عملیات والفجر8، این نتیجه حاصل شد که در استراتژی ما یک مشکل اساسی وجود دارد و برای حل مشکل تثبیت منطقه تصرف شده ومقابله با حملات هوایی و زمینی دشمن، افزایش توان رزم، غلبه بر دشمن، تداوم عملیات به مدت دو ماه و به طور کلی در امر پشتیبانی نیروها به این نتیجه رسیدیم که یک اشکال اساسی در استراتژی جنگ وجود دارد و به اعتقاد من هم گره کار هم به پشتیبانان و هم به سیاسیون برمی گشت نه به ما نظامی ها. به اعتقاد من استراتژی که امام(ره) بعد از فتح خرمشهر اتخاذ کرده بودند و بعد از دو جلسه با اعضای شورای عالی دفاع برای ورود به خاک عراق تصمیم گرفته شده بود، سیاسیون آن استراتژی را تقلیل داده بودند و یک استراتژی جنگ محدود در ذهن داشتند که در حقیقت به پیروزی کامل فکر نمی کردند، چون تأمل امام(ره) در دو جلسه حکایت از نکته ای می کند و در حقیقت می خواستند این نکته را تفهیم کنند که ورود به خاک عراق یک جنگ اساسی است و باید تا پایان رفت. تا پایان پذیری جنگ فراهم شود و این جز با سقوط صدام امکان پذیر نیست و نباید تصور کرد با یک عملیات و یک جا پا و تبدیل آن به یک استراتژی جنگی این امکان پذیر است.
سیاسیون می خواستند با انجام یک عملیات موفق و اتمام محترمانه جنگ، جنگ را تمام کنند. سیاسیون به این فکر می کردند که ما یک عملیات موفق انجام دهیم تا جنگ پایان یابد.
امام در پاسخ به برخی گروهک ها و براساس نص صریح قرآن فرمودند: «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» و رزمندگان ما شعار می دادند تا پیروزی. ولی به طور مشخص بعضی از سیاسیون و مقامات می گفتند جنگ جنگ تا یک عملیات. به ما می گفتند شما یک عملیات انجام دهید و به خانه هایتان برگردید. این جمله را در شب عملیات خیبر و فاو هم به ما گفتند. ولی بعد از فتح فاو به دلیل بی اعتنایی دشمن ثابت شد که این استراتژی، استراتژی شکست خورده ای است و جنگ با انجام یک عملیات موفق به پایان نمی رسد.
آرزوهای محال:
فکر می کنم ناامیدی سیاسیون در پیروزی قاطع بر دشمن ریشه در عدم ورود جدی آن ها در مسئله جنگ بود. آن ها قوت ها و ضعف های خودی را نمی دانستند، ما هم نمی خواستیم مثل افسران عالی رتبه ارتش و سپاه بیایند و در اتاق های جنگ بنشینند تا همه به طور دقیق همه نقاط قوت و ضعف ما را بدانند، بلکه در یک حدی که نیاز به تصمیم گیری کلان هست همه قدرت ها و ضعف ها را نمی دانستند و یا اگر اطلاع داشتند فقط به نقاط قوت توجه می کردند و وقتی ما از ضعف های خود صحبت می کردیم با نگاه سیاسی به مسائل نگاه می کردند. قدرت ها و ضعف های دشمن را نمی خواستند بدانند. معمولا در جلسات نظامیان اصل بر این است که رکن دو و یا اطلاعات، آرایش، استعداد، گسترش، قدرت و ضعف ها را تشریح می کرد ولی سیاسیون گوش نمی کردند و دولت حاکم در جنگ وارد نمی شد.
در جریان فتنه88، خیلی از دولت میرحسین موسوی حرف می زدند در حالی که ما در سال 63و 64 فریاد می زدیم که چرا دولت وارد جنگ نمی شود. در حالی که در یک سندی که در عملیات خیبر و بدر به دست ما آمده بود در این سند مشخص شد که وزیر نفت عراق به دستور صدام سه ماه در کنار یک فرمانده لشگر در حاشیه دجله زندگی کرده بود و گزارش داده بود که پس از سه ماه زندگی در کنار یک فرمانده لشگر چه امکاناتی را به لشگر داده است. ما آرزو داشتیم که حتی یک شب وزیر راه، مخابرات، بهداشت و درمان و مسکن و وزرایی که می توانستند به ما کمک کنند در قرارگاه ها حضور پیدا کنند.
در پایان جنگ و بعد از پذیرش قطعنامه که این دولت به ستاد فرماندهی کل قوا تبدیل شده بود من و شمخانی به تهران آمده بودیم و اوضاع و احوال جبهه را نقل می کردیم، دو سه وزیر تندتند می نوشتند و به طور مشخص بهزاد نبوی که معاون لجستیک و خاتمی معاون تبلیغات شده بود. آنجا گفتم واقعا تمام این نکاتی که می نویسید برای شما ناشناخته است و آنان گفتند که ما در این جنگ مثل مردم عوام بودیم.
بروید خانه هایتان!:
سیاسیون مرعوب برخی از تحرک های جهانی و قدرت های حامی صدام شده بودند که مجموعه این تدابیر اتخاذ شده برای ادامه جنگ از طرف سیاسیون اشکالات متعددی داشت، زیرا ما نظامی ها هم مثل دیگر نقاط دنیا تحت امر سیاستمداران بودیم و آن ها باید به ما می گفتند که بجنگیم یا نجنگیم. ما در سطح عالی و استراتژیک به امام(ره) نگاه می کردیم که اهداف بسیار بلند، دل بسیار بزرگ و امید و توکل به خداوند داشت و همواره هم به ما تاکید می کرد که به خدا توکل کنیم و به مسوولان توکل نکنید که بعد از تامل و مشورت بسیار تصمیم بزرگ می گرفت. در سطح دیگر و در سطح کف یعنی در سطح رزمندگان در تاکتیک و عملیات در ارتش و سپاه رزمندگانی شجاع و شهادت طلب وجود داشت که می خواستند حرف امام را محقق کنند ولی در وسط سطحی دفاعی وجود داشت که به اصطلاح اهداف را از امام می گرفت و آن را تبدیل به استراتژی جنگی کرده نظارت می کرد تا نظامیان بجنگند.
بعد از فتح خرمشهر کافی بود تا ثابت شود که با این روش نمی توان حتی در یک عملیات امید به پیروزی داشت و دلیل آن هم این بود که سیاسیون قائل به هزینه کردن در جنگ نبودند و می خواستند با هزینه ای ناچیز یک پیروزی ارزشمند نصیبشان شود و آن یک عملیات سرنوشت ساز بود. ما معتقدیم ظرفیت دولت و ملت ایران در دهه اول انقلاب بسیار بیشتر از چیزی بود که در جنگ به کار برده شد به همین خاطر فکر می کنم که مسئولین قدرت تصمیم گیری نداشتند و اعتقادی هم نداشتند که می توانند گام های بلندی بردارند، البته شخصیتی مثل آقای هاشمی رفسنجانی هم بعد از جنگ یک اتهام دیگری هم به نظامیان زد و گفت؛ نظامیان نتوانستند وگرنه استراتژی ما حرف نداشت که البته منظور وی استراتژی سیاسی خودش بود که معتقد بود با پیروزی در یک عملیات به اهداف دست پیدا می کنیم و شما به خانه هایتان بروید ما جنگ را تمام می کنیم به همین منظور به من می گفت نیروهای مسلح نتوانستند.
به طور میانگین در سال های دفاع مقدس سهم دفاعی کشور 13درصد بود. تنها در سال 59 رشدی داشته است و بعد از آن کاهش پیدا کرد و به 12 درصد رسید. در سالهای بعد از جنگ هم این بودجه حکایتی دارد. همان زمان هم به ما قول دادند که اگر جنگ تمام شود برای تقویت بنیه دفاعی هر سال دو میلیارد دلار می دهیم که بعد به یک میلیارد دلار رسید و آن هم در دولت بعدی به 500میلیون دلار رسید. ولی در دولت احمدی نژاد این بودجه تکانی خورد و وضع بهتر شد. آیا مولفه های مختلف قدرت در خدمت قدرت دفاعی و نظامی به کار گرفته می شد؟ همه این ها مباحثی است که می توان در سطح استراتژیک به پرسش گرفته شود.
ما 20 لشگر و عراق 60 لشگر داشت:
ما در عملیات های بدر و خیبر می گفتیم که اگر تعداد نیروهای بسیج و سپاه از صدهزار نفر به 300هزار نفر و در قالب 500 گردان برسد و با نیروی آفندکننده و با این گسترش نیرو عملیات انجام دهیم بلاشک دشمن تجزیه قوا خواهد شد. زیرا این حجم نیرو دیگر از یک سمت منطقه وارد نمی شد بلکه در همه جبهه ها دشمن را دچار سردرگمی در تشخیص مکان عملیات می کرد. دلیلی هم که باعث می شد ما غلبه نکنیم وجود نیروی آزادی بود که ارتش عراق از آن بهره می برد.
یکی از دلایل لزوم افزایش نیروهای بسیجی از 200گردان به 500 گردان، افزایش نیروی ارتش عراق از 20 لشگر به 50 لشگر بود. در سال 67 تعداد لشگرهای ارتش عراق به 60لشگر رسید، شش لشگر زرهی، سه لشگر مکانیزه و 401 لشگر پیاده داشت که در منطقه حتی به جز «ورشو» و «ناتو» اروپا هم هیچ کشوری این حجم نیروی زرهی و مکانیزه نداشتند. ارتش بعث شش هزار دستگاه تانک و نفربر داشت و در خطوط پدافندی 360 گردان پیاده و 70 گردان زرهی و مکانیزه و 90 گردان توپخانه داشت. همچنین 180 گردان پیاده 52 گردان زرهی و 50 گردان توپخانه به جنگ 150 گردان ما می آمد که در روز اول با زمین مسلح جنگیده بود و در روز دوم تنها 100 گردان از این نیرو باقی مانده بود پس بنابراین غلبه می کرد. زیرا ارتش تنها 8 لشگر داشت و سپاه هم وقتی توان رزمی خود را ارتقا داد و به 12 لشگر عمدتا پیاده رسید مجموعا به 20 لشگر رسید که تجهیزات آن نیز در مقابل تجهیزات ارتش عراق بسیار کمتر بود. زیرا ما در سال اول جنگ در دوره ای که بنی صدر فرمانده کل قوا بود بخش اعظمی از زرهی و مکانیزه را از دست داده بودیم. سازمان گردان های زرهی عراق 52 تانک داشت، در حالی که در آغاز سال 1360 و سال دوم جنگ ، گردان های تانک ما 17 الی 20 دستگاه بود و تا پایان جنگ نتوانستیم مانور زرهی انجام دهیم. زیرا اگر یک بار دیگر وارد کار می شدند تمام از دست رفته بودند و دنیا هم که به ما نمی فروخت ولی ارتش عراق حداقل سه بار تجهیزات و تانک های خود را تعویض کرد که در این کار با استفاده از شبه جزیره عربستان و کشورهای منطقه از تمام نقاط دنیا سلاح به این کشور داده می شد به نوعی که ارتش عراق به کلکسیون سلاح تبدیل شده بود.
نسبت آتش یک به 30:
در طول 24 ساعت یک قبضه از توپ های ما حق شلیک 12 گلوله را داشت در حالی که یک توپ عراقی حداقل 120 تا 180 گلوله را در یک شب شلیک می کرد و به همین منظور نسبت آتش دشمن به ما یک سی ام و زرهی یک پنجم بود ولی برتری با ما بود. او حق مانور داشت ولی ما نداشتیم چون اگر مانور می کردیم تانک ما از بین می رفت و نمی توانستیم جایگزین کنیم ولی او نگرانی نداشت و از منابع مالی عربستان، کویت و امارات استفاده می کرد و تجهیزات و نیروهای خود را کامل می کرد. ولی به این دلیل که قدرت نرم افزاری نیروهای ما بیشتر بود عمدتا پیروز بودیم و این پیروزی تا پایان جنگ ادامه داشت در حالی که قدرت ارتش عراق سخت افزاری بود. همچنین در جایی که جمعیت کشور ما سه برابر عراق بود نیروی انسانی او بیشتر بود و یکی از دلایل آن این بود که او طی 5 سال هیچ سربازی را ترخیص نکرده بود و نیروهای احتیاط را فراخوانده بود.
بعضی از مسئولین نیز قائل به هزینه کردن بیشتر نبودند چون اعتقادی به جنگ نداشتند وحرف ما را نمی فهمیدند.
بعضی از مسئولان و مقامات عمدتا به خواست نظامیان با نگاهی سیاسی جواب می دادند و از بعد از فتح خرمشهر تنها به جمله« بروید با همین وضع موجود بجنگید» را در مقابل خواسته های ما به کار می بردند و اگر نمی توانید بروید به امام (ره) بگویید ما نمی توانیم و ما که می دانستیم می خواهند از ما اعتراف بگیرند جواب می دادیم که هرگز چنین کاری را نخواهیم کرد و اگر دو نفر با هم باشیم می جنگیم و عاشورا به پا می کنیم.
هاشمی گفت؛ بندپوتین هم نداریم!
درتاریخ هشتم خرداد سال 64 در دفترچه خاطرات جنگم نوشته ام. صبح ساعت هفت به اتاق فرماندهی کل سپاه رفتم. برادر رحیم (صفوی) و شمخانی آمدند بعد مطالب را جمع بندی شده در طول 10 روز گذشته را به بحث گذاشتیم و نکات لازم را برای مطرح شدن درحضور آقای رئیس جمهور و رفسنجانی درنظر گرفتیم. یک ساعت بعد برادران دیگر هم آمدند. برادر غلامپور، بشردوست، علایی، محتاج،مبلغ و ساعت 30/9 سوار ماشین شدیم و به مقر ریاست جمهوری رفتیم، برادرمحسن رضایی نتایج بحث ها را مطرح کرد.
نوشته ام آقای رئیس جمهور چهره اش بشاش بود و از مباحث استفاده می کرد ولی از همان ابتدا آقای هاشمی ناراحت بود و بالاخره درپایان جلسه با صحبت آقای هاشمی آب پاکی روی دست ما ریخت، این جلسه، یکی از سرنوشت سازترین جلسات جنگ بود و مطالب تا پیش امام (ره) برده خواهد شد و ما با حیرت بیرون آمدیم.
دراین جلسه ما طرح500 گردان و امکانات داخل کشور را ارائه کردیم و گفتیم اجازه دهید با همین امکانات موجود از 300 هزار بسیجی استفاده شود، درحد نیاز صنعت کشور مقدورات و لوازمی مثل پوتین، کفش و تفنگ را برآورده کنند تا ما عملیات اول را با 300هزار بسیجی برآورده کنیم. ولی آقای هاشمی گفتند ما بند پوتین این نیروها را هم نمی توانیم تامین کنیم، حالا یک جمله ای دیگر نیز گفت که از بس تلخ و گزنده بود یارای گفتن را ندارم.
پس از صحبت هایی که با آقای هاشمی رفسنجانی توسط آقای محسن رضایی انجام شد و ما آن جواب ها را شنیدیم محسن رضایی درملاقاتی با امام (ره) نکاتی را بیان کرده بود و امام (ره) فرموده بود که شما برگردید و کارهای خود را ادامه دهید و بالاخره شما باید درکارهای خود تحت فرماندهی همان مسئولین باشید و به این شکل محسن رضایی طرح عملیات والفجر 8 را ارائه کرد.
جنگ هیاتی نبود:
ما تا چند هفته درمنطقه با برادر رضایی دعواهایی برادرانه داشتیم که چرا چنین پیشنهادهایی را ارائه کرده است واگر نیرو و امکانات مانند عملیات های قبل باشد ممکن است دوباره زمین را از دست بدهیم که ایشان هم ملاحظه ها و راهکارهایی مثل استقلال طراحی و فرماندهی سپاه از ارتش و... ارائه کرد که اینجا من ناچار هستم از برادرمحسن رضایی دفاع کنم. زیرا در بعضی از کتب از صحبت های محسن رضایی که درجلسات سفارش کرده بود این بار ساده اندیشی نکنیم و با ساده اندیشی از پیشنهادهایی که داده ایم گذر نکنیم. و با توجه به این جمله متاسفانه درکتبی نوشته اند که دراین عملیات سپاه برای اولین بار فهمید که نباید هیاتی عمل کند و اصول جنگ را رعایت کند. در صورتی که ما همیشه اصول جنگ را رعایت می کردیم و منظور محسن رضایی این بود که از خوش بینی زیاد درمقابل خواست هایمان درگرفتن امکانات برای عملیات پرهیز کنیم و روی امکانات قطعی حساب بازکنیم.درعملیات والفجر 8 نیروهای ما با استفاده از اصل غافلگیری و استفاده از زمین توانستند درمنطقه فاو دشمن را شکست دهند و در مدت 75 روز منطقه تصرف شده را تثبیت کنند اما با وجود این پیروزی که برای رسیدن به اهداف نظامی و سیاسی طراحی و اجرا شد نیز سیاسیون نتوانستند به هدف خود که همان پایان دادن به جنگ بود برسند به طوری که پس از پیروزی ما در منطقه فاو، دشمن به این مساله کاملا بی اعتنا بود.                          «کیهان یکشنبه ۸اسفند۸۹»

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo