دعایی که همان لحظه اجابت شد

وقتی به دقت به پیکر شهید نگاه کردم ، در دستش خودکاری را دیدم که نوک آن روی دفترچه قرار داشت . همان لحظه کنجکاو شدم آخرین جمله ای را که نوشته بخوانم٬ خم شدم و خودکار و دفترچه را از دستش در آوردم. 
 
                                    

همه سرشان را با صدای انفجار خمپاره ی 60 و سرو صدای پیک دسته از سنگر ، بیرون آورده بودند . چهره وحشت زده پیک که به زحمت می توانست حرف بزند همه را ترسانده بود .
یکی از بچه ها که از سنگر بیرون پرید و رفت به سمت سنگر فرماندهی دسته٬ با چهره ی رنگ پریده برگشت و گفت : « غلامی شهید شد ». محمد غلامی از بچه های گنبد بود که روز قبل جایگزین فرمانده شده بود . وقتی بالای سرش رفتم به پیک دسته حق دادم که آن طور ترسیده باشد . خمپاره درست به فرق سرش اصابت کرده بود . وقتی به دقت به پیکر شهید نگاه کردم ، در دستش خودکاری را دیدم که نوک آن روی دفترچه قرار داشت . همان لحظه کنجکاو شدم آخرین جمله ای را که نوشته بخوانم٬ خم شدم و خودکار و دفترچه را از دستش در آوردم . روی کاغذ را خون ، مغز و موی سر پوشانده بود و نوشته اصلاً معلوم نبود . صفحه کاغذ را پاک کردم . مو در بدنم سیخ شد! لرزش را در خودم احساس کردم . جمله پر رنگ نوشته شده بود .« خدایا مرگ مرا شهادت درراه خود قرار بده »

*راوی:حمید رسولی

ویژه‌نامه سی سالگی دفاع مقدس در خبرگزاری فارس

عاشقانه ای خواندنی و احساس برانگیز

 سرویس اجتماعی جهان نیوز-حجت الاسلام رحیمیان خاطره ای از دیدار رهبر انقلاب با خانواده یک شهید نقل کرده اند که بسیار خواندنی و عبرت آموز است.متن خاطره رحیمیان بدین شرح است.

 

در سال 1378 در مراسم ختم یکی از مدیران بنیاد شهید که متاسفانه بر اثر تصادف فوت کرده بود در مسجد ساری، شخص ناشناسی آمد و یک کاغذ کوچک به دست من داد و رفت.

کاغذ را باز کردم دیدم نوشته است که همسر شهید کریمی در فلان روستای شهرستان نکا، دو فرزند داشته است (یک پسر و یک دختر). پسر سرطان گرفته و از وقتی که سرطان او آشکار شده، بیشتر از چهار ماه طول نکشیده و فوت کرده است (یک پسر 19 ساله بسیار نورانی و خوش‌چهره). تقریبا همزمان یعنی دو ماه بعد از شروع سرطان پسر، متوجه شده‌اند دختر هم که 18 ساله بود، سرطان حنجره گرفته است و نوشته بود که مادر در وضعیت بدی است و دختر هم در حالت احتضار است.

با اینکه می‌خواستیم شب به تهران برگردیم، منصرف شدیم و با چند تن از مسئولان استان به منزل آنها در یکی از روستاهای شهرستان نکا رفتیم.

شوهر این زن حدود 18 سال پیش شهید شده بود. در آن زمان دخترش نوزاد و پسر یک ساله بوده است. این زن بچه‌ها را مثل دسته گل بزرگ کرده بود. پسر،آنچنان که توصیف می‌کردند و عکسش هم آنجا بود، مثل یک قطعه نور بود.

مادر، دست‌تنها، هم نقش مادر را برای فرزندان ایفا کرده بود و هم نقش پدر را. پسر 19 ساله که تازه دیپلم گرفته بود بعد از 4 ماه سرطان تازه ده روز پیش فوت کرده و دختر هم از دو ماه قبل، سرطان حنجره گرفته بود.

دختر در گوشه اتاق رنگ پریده و باوضعیت بسیار نحیف در کنار مادری که بعد از 18 سال فقدان شوهر و سرپرست زندگی خود و غم از دست دادن جوان رعنا و دلبندش در طی چند روز گذشته، حالا شاهد و ناظر از دست رفتن دختر 18 ساله‌اش در بستر بیماری بود. صحنه‌ای غیر قابل تصور و واقعا فضای غم‌آلود و بسیار متاثر کننده‌ای بود. من یک ساعت صحبت کردم که شاید دختر و مادر یک کلمه حرف بزنند یا کمی چهره آنها باز شود، ولی اصلا تاثیری نداشت.

گفتم، «اگر الان مایل باشید همین فردا شما را با هزینه خودمان به کربلا بفرستیم. » ماه شوال بود. گفتم، «حج نزدیک است. اگر اجازه بدهید برای حج امسال هر دو نفرتان را به مکه بفرستیم. » هیچ واکنشی نشان ندادند. . وقتی مکه و کربلا را جواب ندادند، مشهد را گفتیم که باز هم جوابی نشنیدیم. بعد گفتیم: «هر کاری داشته باشید ما در خدمت شما هستیم، ان‌شا‌ءالله که مشکلی نیست، مساله مهمی نیست. ان‌شاءالله خوب می‌شوید. (نخواستیم اعتراف کنیم که سرطان بیماری مهلکی است. ) ولی اگر لازم باشد یا پزشکها تشخیص بدهند به هر جای دنیا که باشد شما را اعزام و هزینه‌اش را هم پرداخت می‌کنیم. » هرچه گفتیم، نه دختر ونه مادر یک کلمه حرف نزدند. ساعت 12 شب شده بود. باید بلند می‌شدیم و رفع زحمت می‌کردیم. جمع زیادی همراه ما بودند (استاندار و مسئولین استان)، گفتیم: «بالاخره باید مرخص شویم. یک چیزی بگویید تا ما برویم. » بعد از التماس کردن ما، احساس کردیم دختر می‌خواهد سخنی بگوید. تمام حاضران سراپا گوش شدند تا بشنوند که او در این حالت چه می‌گوید و چه می‌خواهد. جمله کوتاه، اما عجیب او بعد از یک ساعت صحبت کردن دیگران و پیشنهاد حج و زیارت عتبات عالیات و اعزام به خارج برای درمان، فضای مکدر و تاریک غم‌های سنگین را شکافت و دلها را لرزاند و به چشمهایی که تا آن لحظه به خاطر رعایت حال خانواده از باریدن اشک امساک کرده بودند رخصت داد تا در شگفتی جلوه حق و بهار عشق به ولایت با گریه شوق، دلهای غمزده را سبکبال و سبکبار کنند. دختر با صدای نحیفی گفت: «من فقط یک آرزو دارم، آرزویم این است که قبل از مردن، قبل از اینکه از دنیا بروم، چشمم به جمال آقایم، رهبرم و نایب امام زمانم روشن شود!»

به محض بازگشت به تهران موضوع را با دفتر مطرح کردم. قرار شد هر وقت به تهران آمدند ملاقات انجام شود. چند روز بعد خانواده شهید به همراه دامادشان که یک معلم متدین است به همراه راننده‌ای از بنیاد شهید ساری به تهران آمدند.

همگی آنها را به دفتر بردم. آن روز فقط برنامه نماز ظهربود. در صف نماز آماده نشستیم. اذان شدو رهبر فرزانه انقلاب وارد شدند.

معظم‌له مطلع بودند و با ایشان احوالپرسی گرمی کردند و به نماز ایستادند.

همسر و فرزند شهید به حاجت خود رسیده بودند. نماز جماعت هم فراتر از انتظارشان بود. بعد از نماز،مقام معظم رهبری برخلاف معمول در کنار سجاده رو به خانواده نشستند و آنها از صف عقب در کنار خود فراخواندند، با یکایک آنها صحبت و با تفقد و مهربانی از همه چیز سوال کردند. امواج محبت فضا را پر کرده بود. معلوم نبود مراد کیست و مرید کدام است. هر دو طرف مرید بودند و مراد، عشق متقابل آنها بود که مثنوی وحدت را می‌سرود و ظلمات «کثرت» در نور وحدت محو شده بود، زنگار افسردگی رسوب یافته در آشیانه قلبشان با برق شادی وصال زدوده می‌شد و غبار غم‌های دیرین با وضوی عشق در چشمه‌سار زلال ولایت از چهره آنان پاک می‌گردید. ترنم باران لطافت و لطف از سخنان دلنشین علی‌گونه رهبر، همراه با بارش اشک شوق همسر و دخترک یتیم شهید، زیباترین بهار بهشتی را در بوستان گلهای محمدی به نمایش گذاشته بود.

در آیینه این صحنه دلربا، صدها و هزارها خاطره زیبا و دلنشینی که در مدت ربع قرن در محضر آفتاب انقلاب، خمینی عزیز از عشق متقابل امام و امت از نزدیک مشاهده کرده بودم، بار دیگر در ذهنم زنده گردید و یکجا در برابر عظمت و شکوه دل‌انگیز انسان‌دوستی و محبت بی‌پایان امامان حق در طول تاریخ و عشق متقابل انسانهای پاک سرشت نسبت به آنها که بار دیگر در پرتو امامت و ولایت الهیه در عصر حاضر متجلی می‌یافتم، با تمام وجود احساس و باور کردم.

آری، ولی امر و رهبر، یعنی شبیه‌ترین مردم به پیغمبر(ص) است؛ پیغمبری که در مقام تجلی قهر الهی، مجری فرمان شدت عمل درجهاد با کفار و منافقان است. «جاهد‌الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم»

و قرآن او را به همراه جمع پیروانش به «اشداء علی الکفار» توصیف فرموده است و همو که در مقام تجلی رحمت حق جلّ و علا باید بال فروتنی و محبتش را برای مومنانی که از او تبعیت می‌کنند، بگشاید. «واخفض جناحک لمن اتبعک من ‌المومنین»

به همین گونه، رهبری که در برابر قدرتهای ستمگر و شیطان بزرگ، همچون کوهی آتشفشان می‌خروشد، اینجا در کنار سجاده عبادتش و در تعقیب نمازش، با نسیم بهاری تبسمش و باران عطوفت کلامش، جان و دل یادگاران شهید راه خدا را می‌نوازد. هر چند عقربه ساعت، گذشت زمانی نسبتا طولانی را در نظر حاشیه‌نشینان خاکی باز می‌نماید، اما آنگاه که معراج محبت و ولایت به معراج نماز می‌پیوندد و ارواح وارسته از عالم طبیعت و تعلقات مادی، زمین و زمان را پشت‌سر می‌گذارند، گویی تمام برنامه‌های عادی به هم می‌ریزد، زمین قطعه‌ای از بهشت نور می‌گردد و زمان در آن میان گم می‌شود.

این گفت و شنود صمیمانه، به طور بی‌سابقه و کم‌نظیری به طول انجامید. رهبر معظم انقلاب چند جلد قرآن خواستند، برای هر یک وحتی راننده که برادر دو شهید بود و حضرت آقا در طی گفت وگوی خود به آن پی برده بودند، متنی را در صفحه اول قرآن که مشتمل بر ابراز ارادت و محبت به خانواده شهید و شهید بود، با کمال آرامش و زیبایی مرقوم و امضا کردند.

درهمان حال که مشغول نوشتن بودند این نکته را بیان کردند که «در طول نزدیک به 20 سال، چه در زمان ریاست جمهوری و چه بعد از آن مرتب سعی کرده‌ام به منازل شهدا بروم و یک جلد کلام‌الله مجید نیز به آنها اهدا کنم، همواره مقید بوده‌ام که در پایان جمله‌ای که در کنار قرآن نوشته‌ام، آخرین کلمه نام شهید باشد تا نام و امضایم در کنار نام شهید قرار گیرد، با این امید که حداقل به برکت مجاورت کتبی و لفظی با نام شهید، خداوند مرا با آنها نزدیک و محشور فرماید. »

سپس قرآن را همراه با هدیه‌ای دیگر به یکایک آنها اهدا فرمودند و برخاستند. فکر کردیم جلسه تمام شد و هنگام خداحافظی فرارسیده است، اما...

آقا روی سجاده رو به قبله ایستادند و فرزند و مادرش نیز کنار ایشان ایستادند. فضای معنوی و روحانی به نقطه اوج رسید، آنچنان که درک و تصور آن در اندیشه و خیال نمی‌گنجید. رهبر با بستن چشمان خود از عالم طبیعت، چشم دل را یکسر به سوی خدا گشودند و خانواده شهید با همه وجود، چشم به چهره نورانی بنده صالح خدا دوختند. رهبر با زمزمه ملکوتی دعایش و دختر و همسر شهید با گریه و اشک بی‌امانشان، زمانی طولانی را سر کردند و کوتاه سخن اینکه وصف آن حالت و ترسیم آن منظره با هیچ بیان و زبانی میسور نیست، فقط می‌توانم بگویم هر که آنجا بود و من سنگدل آنچنان گریستند و گریستم که کمتر به یاد دارم.

نصب تمثال رهبر انقلاب در مرز اسراییل

مردم لبنان تمثال حضرت آیت الله خامنه ای و آرم جمهوری اسلامی را در چند متری شهرکهای صهیونیستی نصب کردند.

به گزارش فارس، همزمان با ورود محمود احمدی نژاد رییس جمهور کشورمان به لبنان و سخنرانی وی در جنوب لبنان موج شادی در بین شیعیان این کشور برپا شده است.

شیعیان جنوب لبنان برای خوش آمد گویی به رییس جمهور ایران به آذین بندی خیابانها و نصب بنرهای امام خمینی، رهبر معظم انقلاب و رییس جمهور در این منطقه پرداخته اند.

یکی از زیباترین این اقدامات جلوه ای از اقتدار جمهوری اسلامی آنهم دقیقا در کنار مرزهای رژیم اشغالگر قدس با لبنان است و آن نصب تمثال حضرت آیت الله خامنه ای و آرم جمهوری اسلامی در این منطقه است.

حزب الله لبنان با اقتدار این تمثال را دقیقا در کنار مرز لبنان و رژیم صهیونیستی نصب کرده تا به حریف بفهماند نفوذ انقلاب اسلامی تا چند متری شهرکهای آنان رسیده است.

این درحالی است که سربازان ارتش اسراییل مجبورند در روز چندین بار از یک قدمی تمثالها و تصاویر رهبران جمهوری اسلامی بگذرند.

ترس از حضور تاریخی مردم جنوب لبنان در استقبال از رییس جمهور ایران و برخی اخبار درباره قدرتنمایی جمهوری اسلامی در مرزهای لبنان و رژیم صهیونیستی، ارتش این رژیم را به حالت آماده باش درآورده است.
 

نصب تندیس مقام معظم رهبری در مرز لبنان با سرزمین های اشغالی- در تصویر شهرک های صهیونیستی دیده می شود

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

 
                          
                                           پیش از اینها فکر میکردم خدا
                                           خانه ای دارد کنار ابر ها

                                           مثل قصر پادشاه قصه ها
                                           خشتی از الماس خشتی از طلا

                                           پایه های برجش از عاج و بلور
                                           بر سر تختی نشسته با غرور

                                           ماه برق کوچکی از تاج او
                                           هر ستاره پولکی از تاج او

                                           اطلس پیراهن او آسمان
                                           نقش روی دامن او کهکشان

                                           رعد و برق شب طنین خنده اش
                                           سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

                                           دکمه ی پیراهن او آفتاب
                                           برق تیر و خنجر او ماهتاب

                                           هیچ کس از جای او آگاه نیست
                                           هیچ کس را در حضورش راه نیست

                                           پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
                                           از خدا در ذهنم این تصویربود

                                           آن خدا بی رحم بود و خشمگین
                                           خانه اش در آسمان دور از زمین

                                           بود ،اما در میان ما نبود
                                           مهربان و ساده و زیبا نبود

                                           در دل او دوستی جایی نداشت
                                           مهربانی هیچ معنایی نداشت

                                           ... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
                                           از زمین از اسمان از ابر ها

                                           زود می گفتند این کار خداست
                                           پرس و جو از کار او کاری خطاست

                                           هر چه می پرسی جوابش آتش است
                                           آب اگر خوردی جوابش آتش است

                                           تا ببندی چشم کورت می کند
                                           تا شدی نزدیک دورت می کند

                                           کج گشودی دست ،سنگت می کند
                                           کج نهادی پا ی لنگت می کند

                                           تا خطا کردی عذابت می کند
                                           در میان آتش آبت می کند

                                           با همین قصه دلم مشغول بود
                                           خوابهایم ، خواب دیو و غول بود

                                           خواب می دیدم که غرق آتشم
                                           در دهان شعله های سرکشم

                                           در دهان اژدهایی خشمگین
                                           بر سرم باران گرز آتشین

                                           محو می شد نعره هایم بی صدا
                                           در طنین خنده ی خشم خدا ...

                                           نیت من در نماز ودر دعا
                                           ترس بود و وحشت از خشم خدا

                                           هر چه می کردم همه از ترس بود
                                           مثل از بر کردن یک درس بود ..

                                           مثل تمرین حساب و هندسه
                                           مثل تنبیه مدیر مدرسه

                                           تلخ مثل خنده ای بی حوصله
                                           سخت مثل حل صد ها مسئله

                                           مثل تکلیف ریاضی سخت بود
                                           مثل صرف فعل ماضی سخت بود

                                           تا که یک شب دست در دست پدر
                                           راه افتادم به قصد یک سفر

                                           در میان راه در یک روستا
                                           خانه ای دیدیم خوب و آشنا

                                           زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست؟
                                           گفت: اینجا خانه ی خوب خداست

                                           گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
                                           گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

                                           با وضویی دست ورویی تازه کرد
                                           با دل خود گفتگویی تازه کرد 


                                           گفتمش پس آن خدای خشمگین
                                           خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

                                           گفت :آری خانه ی او بی ریاست
                                           فرشهایش از گلیم و بوریاست

                                           مهربان و ساده و بی کینه است
                                           مثل نوری در دل آیینه است

                                           عادت او نیست خشم و دشمنی
                                           نام او نور و نشانش روشنی

                                           خشم نامی از نشانی های اوست
                                           حالتی از مهربانی های اوست

                                           قهر او از آشتی شیرینتر است
                                           مثل قهر مهربان مادر است

                                           دوستی را دوست معنی می دهد
                                           قهر هم با دوست معنی می دهد

                                           هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
                                           قهری او هم نشان دوستی ست

                                           تازه فهمیدم خدایم این خداست
                                           خدای مهربان و آشناست

                                           دوستی از من به من نزدیکتر
                                           از رگ گردن به من نزدیکتر

                                           آن خدای پیش از این را باد برد
                                           نام او راهم دلم از یاد برد

                                           آن خدا مثل خیال و خواب بود
                                           چون حبابی نقش روی آب بود

                                           می توانم بعد از این با این خدا
                                           دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

                                           می توان با این خدا پرواز کرد
                                           سفره ی دل را برایش باز کرد

                                           می توان در باره ی گل حرف زد
                                           صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                                           چکه چکه مثل باران راز گفت
                                           با دو قطره صد هزاران راز گفت

                                           می توان با او صمیمی حرف زد
                                           مثل یاران قدیمی حرف زد

                                           می توان تصنیفی از پرواز خواند
                                           با الفبای سکوت آواز خواند

                                           می توان مثل علف ها حرف زد
                                           با زبانی بی الفبا حرف زد

                                           می توان در باره ی هر چیز گفت
                                           می توان شعری خیال انگیز گفت

                                           مثل این شعر روان و آشنا:
                                           پیش از اینها فکر می کردم خدا ... 

                                                                                            «زنده یاد قیصرامین پور»

گناهان یک روز بسیجی شانزده ساله

سرویس دفاع مقدس ـ نوجوانان شهید در دوران دفاع مقدس آنچنان به انوار تابناک الهی چنگ انداخته بودند که حتی عالمان و فقیهان هم آرزوی داشتن یک لحظه از حالات معنوی آنها را داشتند.

به گزارش «تابناک»، این نوجوان و جوانان شهید همان هایی هستند که در مسیر رسیدن به معشوق ابدی، با ابزار تقوای الهی ره صد ساله را یک شبه پیمودند و رسیدند به جایی که امروز برای بسیاری از ما دست نیافتنی می نماید.

خواندن بخشی از یادداشت های یک شهید شانزده ساله به نقل از وبلاگ یاد لاله ها شاید برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجاییم و چه می کنیم:
 
راوی که یکی از بچه های تفحص شهدا بوده، می نویسد: در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید شانزده ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت کرده بود.

 گناهان یک روز او عبارت بودند از:

    سجده نماز ظهر طولانی نبود.
•    زیاد خندیدم.
•    هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... ! 

                                                                                                               «تابناک»

شکارچی تانک، پنچری می گیرد!

                 پای حرف های سید ابوالفضل کاظمی، راوی «کوچه نقاش ها»

 وقتی خاطرات آقاسید ابوالفضل را در «کوچه نقاش ها» خواندم، دوست داشتم هر چه زودتر این مرد را از نزدیک ببینم. جواب تماسم را با گرمی خاصی که بوی لوطی منشی داشت، داد و قرارمان شد بعدازظهر یک روز پنج شنبه خودم را به موقع به محل قرار رساندم. چند دقیقه بعد حمزه، پسر آقا سید ابوالفضل با موتور آمد دنبالم. پدرش در موتورسازی جلیل منتظر ما بود. قرار گذاشته بودیم اول به دیدن جلیل برویم، آن مرد بزرگی که گمنامی اش از بزرگی اش هم بزرگ تر است.
بگذار قبل از دیدار با جلیل کمی بیشتر از او بدانیم. سید ابوالفضل درباره ماجرای جلیل نقاد، معروف به جلیل پاکوتاه در روزهای نخست جنگ چنین می گوید: «دکتر دوربین کشید و دید زد. بعد دوربین را به تک تک ما داد تا خط دشمن را نگاه کنیم.
دوربین که دست من افتاد، دریچه اش را روی چشمم گذاشتم و خیره شدم به منطقه. چشمتان روز بد نبیند؛ به فاصله شش-هفت کیلومتری ما، تانک ها چیده شده بودند تنگ هم؛ عین اسباب بازی. انگار رفته بودیم مانور تماشا کنیم.»
تمام فکر و ذکر دکتر چمران و نیروهای اندکش چگونگی مقابله با این تانک هاست. بالاخره دکتر فکری به سرش می زند. باید تانک ها را شکار کرد و برای این کار نیاز به تعدادی موتورسوار خبره و تیز و بز است اما حالا موتورسوار از کجا بیاورند؟
اینجاست که سید جلو می رود و می گوید موتور سوارها با من، البته این را هم اضافه می کند که آنها تیپ خاص خودشان را دارند و اهل نماز شب و این حرف ها نیستند. دکتر با خوشحالی می پذیرد و سید راهی تهران می شود. می رود محله شان و اول از همه می رود سراغ جلیل پاکوتاه که عشق موتور است و در یک چشم به هم زدن دل و روده موتور را پایین می آورد و دوباره همه را سوار می کند. خودش هم یک موتور پرشی بزرگ داشت.
سید قضیه شکار تانک را به جلیل می گوید و او را برای آمدن به جبهه راضی می کند. بعد هم با هم می روند سراغ دیگر رفقای جلیل و موفق می شوند 50 موتور سوار کار درست جمع کنند، همه هم بقول سید از بچه های لب خط!
قرار می شود فردا با موتورهایشان بیایند نخست وزیری. مسئول اعزام تا چشمش به آنها می خورد شروع می کند به داد و قال که اینها دیگر کی هستند، بدرد جنگ نمی خورند. جبهه جای این سوسول بازی ها نیست! اصلاً اینها را از کجا پیدایشان کرده ای؟
سید هم نه بر می دارد و نه می گذارد، می گوید: از توی جوب!
او حالا که خاطرات آن روزها را مرور می کند، می گوید؛ ما قرار بود موتور سوار زبر و زرنگ ببریم برای شکار تانک، موتورسوارها هم این تیپی بودند. پیش نماز نمی خواستند که برویم از فیضیه آدم بیاوریم!
بالاخره سید بچه ها و موتورهایشان را با هر مکافاتی هست به منطقه می رساند. دکتر چمران همه را یکی یکی تحویل می گیرد. چند روز نگذشته، همه شیفته مرام او می شوند. انگار شکار تانک های بعثی تنها بهانه تقدیر بود تا 50 نفر از موتورسوارهای بی کله شوش و مولوی در محضر مصطفی درس عشق و ادب بیاموزند و چه خوب شاگردانی بودند.
آقا سید ابوالفضل می گوید؛ از این 50 موتور سوار 22 نفرشان شهید شدند. جلیل هم تا دروازه بهشت می رود و بازمی گردد. خدا یک بار دیگر به او زندگی می بخشد. سید می گوید: جلیل شهید شده بود و دوباره زنده شد. ماه ها مانند یک تکه گوشت بود و هیچ حرکتی نداشت تا اینکه کم کم بهتر شد.
حالا جلیل نیمه راست بدنش کاملاً لمس است و ترکش هایی که مهمان ناخوانده سرش شدند، زبان او را بسته اند که اگر می توانست حرف بزند، گفتنی ها داشت.
ملاقات با شکارچی تانک
با حمزه به در مغازه جلیل می رویم، اول خیابان خراسان. با سید سلام و دیده بوسی می کنم. سید موتورش را به جلیل نشان می دهد و از او می خواهد روغن آن را تعویض کند. جلیل با همان یک دست، دست به کار می شود. سید آرام در گوشم می گوید؛ همه کارهایش را با همین یک دست انجام می دهد و نمی گذارد کسی کمکش کند.
به دست های جلیل نگاه می کنم. دست چپش از بس از آن کار کشیده است، چندین برابر دست راستش شده است و شبیه دست بکسورهای حرفه ای است. دوربینم را آرام از کیفم درمی آورم و سعی می کنم بدون آنکه متوجه شود، چند عکس از او بگیرم.
وقتی کار جلیل با موتور تمام شد، سید کتابش را در می آورد و به جلیل می دهد. برق شادی را می توان در چشم هایش دید. همرزمان قدیمی، جلوی مغازه می نشینند و با هم عکس های آخر کتاب را مرور می کنند. سید روی عکس ها مکث می کند، آدم ها را معرفی می کند و گاهی به خاطره ای کوتاه اشاره می کند. به عکس جلیل می رسند که سوار بر موتور پرشی خود در منطقه است. به چهره شکسته جلیل نگاه می کنم و سعی می کنم احساسش را بخوانم اما چیزی دستگیرم نمی شود. نمی دانم زبان نداشتن جلیل باعث افسوس است یا باید خدا را شکر کرد! افسوس از آن جهت که نمی تواند جواب سوالهایت را بدهد و شکر از آن رو که اگر جلیل زبان می گشود و از این 30 سال جانبازی خود می گفت، برای من و تو جز شرمندگی چیزی باقی نمی ماند. برای من و تویی که هرگز به جلیل و جلیل ها فکر نکردیم و ساده از کنارشان گذشتیم. عابران خیابان خراسان از خود نپرسیدند حکایت این موتورساز خاموش و لنگان چیست.بقول آقاسید ابوالفضل، اول از همه این بچه ها برای خدا کار کردند، قبل از هر گونه تسهیلات و امکانات مادی و رفاهی، امروز نیاز به محبت دارند که متاسفانه در این زمینه کارنامه ما درخشان نیست. او در این مورد به ماجرای جالبی اشاره می کند و می گوید: روز رونمایی کتاب، یکی از سخنرانان مهندس چمران بود که مرد شریفی است. ایشان در حرفهایش گفت؛ آقا سید با این کتاب ما را به یاد چه خاطرات و چه آدم هایی که نینداخت. کجاست جلیل نقاد، شکارچی تانک؟
تا این را گفت، من از پایین داد زدم و گفتم: پنچری می گیرد! جمعیت زد زیر خنده و فکر کردند من شوخی می کنم. هیچکس نمی دانست براستی شکارچی تانک دیروز با 70-60 درصد جانبازی با یک دست پنجری می گیرد و 30 سال است آقایان وقت نکرده اند سری به او بزنند.
سید اجازه عکس یادگاری را از جلیل می گیرد و من هم معطل نمی کنم. جلیل یک کتاب دیگر هم از سید برای پدرش می گیرد و به سراغ مشتری بعدی می رود که برای گرفتن پنچری موتورش آمده است. با جلیل خداحافظی می کنیم و ادامه حرف هایمان را در مغازه یکی دیگر از دوستان سید پی می گیریم.
شهادت به دست رفقای قدیمی!
داستان جلیل به همین جا ختم نمی شود. سید برگ دیگری رو می کند. جنگ در رکاب بزرگ مردی همچون چمران، سرنوشت جلیل را عوض کرد و او هم سرنوشت برادرش را تغییر داد. اسم برادر جلیل ابوالفضل است. ابوالفضل جزء منافقین بوده و ابتدای انقلاب دستگیر و زندانی می شود.
ابوالفضل در یکی از مرخصی هایش از زندان، وقتی وضعیت عجیب و غریب برادر جانباز خود را می بیند، متحول شده و از بیراهه باز می گردد. سید نامه ای برای شهید لاجوردی می نویسد و با تشریح وضعیت ابوالفضل، برایش تقاضای عفو می کند. مدتی بعد ابوالفضل عفو شده و آزاد می شود. پدر جلیل و ابوالفضل حمام دار بوده و به همین دلیل در محل معروف به حمامی بودند. در یکی از مرخصی هایی که سیدابوالفضل از جبهه می آید، مادرش می گوید: پسر حمامی تا به حال چند بار آمده در خانه و سراغت را گرفته است.
ابوالفضل، سید را در مسجد پیدا می کند و می گوید قصد آمدن به جبهه را دارد و سید هم پایش را به جبهه باز می کند. او در عملیات های گوناگون شرکت کرده و چندین بار هم زخمی می شود.
آقاسید ابوالفضل زخم کاری را اینجای ماجرا می زند و اینگونه ادامه می دهد: در پایان جنگ وقتی منافقین حمله کردند، من تهران بودم اما سریع خودم را به منطقه رساندم. شب یک نفر آمد جلو پیشانی ام را بوسید. دیدم ابوالفضل است.
به شوخی و خنده گفتم: ابوالفضل! روبروی رفقای قدیمت ایستاده ای!
ابوالفضل گفت: دعا کن به دست همین ها شهید بشوم.
همان شب درگیری شروع شد و تا صبح منافقین را تار و مار کردیم. صبح جنازه ها روی جاده افتاده بود و تک و توک جنازه نیرو های خودمان هم بود که بچه ها مشغول جمع کردن آنها شدند. پیکر ابوالفضل هم روی جاده افتاده بود و به آرزویش رسید.

ویلای لواسان و جشن تولد در ساسان
سید می گوید: امثال جلیل زیاد داریم. آدم هایی که نه تنها مسئولین به سراغ آنها نمی روند، حتی اغلب رفقای خودشان هم آنها را فراموش کرده و سراغشان نمی روند.
علی سنبله کار، بدنش پر از تاول شده بود. آنقدر وضعش خراب بود که دکترها گفتند باید از تهران برود و هوای تهران برایش کشنده است. با هزار و یک بدبختی و التماس و درخواست توانستیم جایی را در لواسان برایش بگیریم. خانه اش درست روبروی ویلای یکی از سرمایه دارهای معروف بود. همان آقای
سرمایه داری که الان زده توی خط فوتبال و هر کار دلش بخواهد می کند و آدم ها را می خرد. آنهایی هم که باید بدانند
سرمایه اش از کجا آمده می دانند و آنهایی که نمی دانند بروند پرونده زمین های دولاب را بررسی کنند و پای حرف و درد دل های زمین داران بدبخت بنشینند تا بدانند.
خلاصه ما هر ماه بچه ها را جمع می کردیم و می رفتیم دیدنش. یک مداح معروفی هم هست از رفقای قدیم علی، که هر چند وقت یکبار به ویلای آن سرمایه دار می آمد و بیست روز، بیست روز آنجا می ماند. علی سه سال آنجا بود و آن مداح هم می رفت و می آمد اما دریغ از دو دقیقه سر زدن به رفیق جانباز سابقش.
علی حالش خراب شد و بردندش بیمارستان ساسان. ما هم رفتیم عیادتش. دیدیم کیک روی میزش است. خانمش گفت امروز تولد علی است. علی شمع ها را فوت کرد و ما هم برایش دست زدیم و روی تخت بیمارستان ساسان برایش جشن تولد گرفتند. علی می گفت: سید من چیزی نمی خواهم. اما اینجا خیلی تنهام و دلم می گیرد. باز هم تا معرفت شماها که یک سری می زنید. پس فردای آن روز علی شهید شد. وقتی داشتیم تشییعش می کردیم، بطور اتفاقی آن مداح آمد و پنج دقیقه برایش خواند!
مغازه رفیق سید، بنگاه املاک است. سینه دیوار عکسی از شهید علی اصغر رنجبران، معاون تیپ 3 ابوذر لشگر27 محمد رسول الله(ص) نصب است. سید با حالت خاصی به عکس اشاره می کند و می گوید: این عکس را می بینی؟ اصغر وقتی شهید شد یک بچه شش ماهه داشت و حالا زنش سرطان دارد.
آقاسید ابوالفضل و بی بی سی!
همانطور که سید در برخی مصاحبه هایش گفته، مقداری از حرف هایش در کتاب نیامده و به اصطلاح سانسور شده است. خیلی ها می خواهند بدانند جریان این حرف ها چیست. خودش می گوید یک روز صبح موبایلم زنگ خورد. یک خانمی پشت خط بود. خبرنگار بی بی سی بود و می خواست بداند ماجرای آن حرف ها چه بوده است! که سید هم جوابش را نمی دهد و تلفن را قطع می کند.
وقتی سید این را ماجرا را می گوید بیشتر به میزان خواب آلودگی خودمان پی می برم. تا حرفی زده می شود که ممکن است بوی اختلاف و جنجال بدهد سر و کله بی بی سی از آن طرف دنیا پیدا می شود. حالا اینکه چطور خبرنگار بی بی سی شماره تنها فرمانده گردان بسیجی دوران جنگ را پیدا کرده، الله اعلم!
یکی از این موارد درباره حاج احمد متوسلیان است و طرحی برای آزادی او دیگر همراهانش که به قول سید طعمه لیز بود و دررفت! وقتی سخن به حاج احمد می رسد، لحن کلام سید عوض می شود. می گوید: وقتی آمد بالای سر جنازه حسین قجه ای-یکی از فرمانده گردان های تیپ محمد رسول الله(ص)- شانه هایش مثل بید از گریه می لرزید. احمد اگر بیاید و برخی چیزها را ببیند، دق می کند. او غیرت الله بود. کاش احمد هرگز نیاید!
گستاخی بنی صدر
آقاسید ابوالفضل در لابه لای حرف هایش از شهید رجایی زیاد یاد می کند. نامش را با احترام می آورد و ارادتی قلبی به او دارد و هنوز هم با پسرش رفیق است. می گوید: در منطقه دب حردان بودیم که دکتر آمد. دیدیم سرحال نیست. ماجرا را پرسیدم. گفت آدم یک چیزهایی می بیند که از خجالت می خواهد آب شود. جلسه ای ظاهراً در اهواز بوده و برخی سران نظامی و سیاسی در آن شرکت داشته اند. یک طرف جلسه آقای خامنه ای، رجایی و چمران نشسته بودند و آن طرف هم تیمسار فلاحی و فکوری و کلاهدوز.
بنی صدر وارد می شود و افراد نیم خیز می شوند و سلام می کنند. بنی صدر هم با گستاخی و پررویی می گوید: ببینید کار به کجا رسیده که من باید جواب سلام یک کاسه-بشقاب فروش را بدهم! اینگونه در جمع به شهید رجایی توهین می کند و همین باعث ناراحتی شدید چمران شده بود.
سید ادامه می دهد: رجایی شهید شد و الان همه کشور او را دوست دارند اما بنی صدر مجبور شد با لباس زنانه از کشور فرار کند.
حکایت همچنان باقی است
مجال اندک است و حرف های سید ابوالفضل کاظمی شنیدنی. می گوید؛ عکس حاج علی موحد دانش را از اتوبان برداشتند و گفتند دستش قطع شده، حواس رانندگان را پرت می کند! بجایش عکس مهناز افشار را گذاشتند!
می گوید اهل سیاست نیست اما به گمانم این هم از زرنگی های خاص این بچه جنوب شهر تهران است. گریزهایش به سیاست این را می گوید. معتقد است باید حرمت پیشکسوتان انقلاب را نگه داشت و البته تاکید می کند آنها هم باید مرد و مردانه حسابشان را از فرزندان گمراه خود جدا کنند. از برخی نزدیکان رئیس جمهور هم دل پری دارد و از مواضعشان حسابی شاکی است. با غضب می گوید؛ می روند با سفیر آمریکا در اسرائیل فالوده می خورند، از حاج احمد خجالت نمی کشند؟!
ماه رمضان 300 نفر از رزمندگان را دور هم جمع کرده و افطاری داده است. با لذت خاصی از دور هم جمع شدن بچه ها بعد از این همه سال تعریف می کند. مجلس را با اولین پولی که بابت کتابش گرفته، راه انداخته است.
حیف است این نامه ناتمام را بدون ذکری از خانواده دوستی سید به پایان ببریم. احترام خاصی برای مادرش قائل است و می گوید هر چه از آسمان و زمین به من می رسد از دعای مادرم است. بعد از پنجاه سال هنوز پایم را جلویش دراز نمی کنم. با پسرش مانند رفیقی صمیمی است. این روزها سرش شلوغ است و از این شهر به آن شهر برای سخنرانی می رود، می گوید: هر جا دعوتم می کنند با مادر و همسرم می روم.
بیش از سه ساعت از هم کلامی ام با آقاسید ابوالفضل می گذرد. خداحافظی می کنم و به خیابان می زنم. دوباره به مغازه جلیل می رسم. صورتش را می بوسم و شماره تلفنش را می خواهم. برگه فاکتورش را می آورد و به شماره زیر برگه یک سه اضافه می کند. شماره را یادداشت می کنم. خداحافظی می کنم و می روم. تازه یادم می افتد وقتی شکارچی تانک نمی تواند حرف بزند، برای چه شماره اش را گرفتم؟
و در شلوغی شهر غرق می شوم.        «محمد صرفی کیهان۳۱/۶/۸۹»

داستان آب خوردن حاج همت با پوتین بسیجی ها

              
در وصف فرمانده لشکری که در پوتین بسیجی های تحت امر خود آب می خورد چه می توان گفت؟ سرداری که روزگاری درسپاه11 قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند.
محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشکر باشور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فراگرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود وصلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آنها ایجاد شد.
سر و صدا که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم.»
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت: حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شد بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فراگرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلندترکرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به بازکردن بند پوتین هایش (مشغول شد)، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سر جایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند شد و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین های شما بسیجی ها آب می خوره.»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: «برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات.» و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.
 

خاطره‌ رحیم‌صفوی از شهید «حسن باقری»

سرلشگر رحیم‌صفوی از زبان مقام معظم رهبری نقل می‌کند: «تا آمد پای تابلو (شهید حسن باقری) و شروع کرد وضعیت دشمن را تشریح کرد، قلبم ناگهان ریخت ! اما هر چه زمان می‌گذشت، قلبم روشنتر می‌شد؛ مثل یک روحانی که مثلاً وقتی پسرش می‌خواهد به منبر برود نگران است که آیا می‌تواند از عهده این منبر برآید یا نه!»

به گزارش فارس ، سرلشگر سیدیحیی رحیم‌صفوی نقل کرده ‌است:

در آغاز جنگ که بنی‌صدر ملعون و خائن به جبهه‌ها می‌آمد، بنده، فرمانده عملیات خوزستان بودم. ما را به جلساتی که راجع به جنگ بود راه نمی‌دادند! من با شهید بزرگوار حسن باقری با تلاش مقام معظم رهبری که نماینده وقت حضرت امام (ره)بودند، وارد جلسه شدیم.

وقتی نوبت ما صحبت کردن به ما رسید، ابتدا قرار بود وضعیت دشمن گزارش شود و بعد وضعیت جبهه خودمان.

به شهید بزرگوار اشاره کردم و گفتم «شما این مطلب را توضیح بدهید»؛ مقام معظم رهبری در زمان‌های بعد از آن جلسه به من گفت که «تا شما اشاره کردی که حسن بلند شو، دیدم که یک جوان لاغر اندام و کوچولو بلند شد، بدون اینکه سر و ریشی، محاسنی داشته باشد (البته ته ریش کمی داشت)، دلم ناگهان ریخت. گفتم حالا بنی‌صدر و اینها نشسته‌اند، این جوان چه می‌خواهد بگوید، تا آمد پای تابلو، آنتن را گرفت و شروع کرد وضعیت دشمن را منطقه به منطقه تشریح کرد که دشمن اینجا چند تانک دارد، اینجا چه تیپ و لشکری مستقر است، آنجا خاکریز زدند، اینجا میدان مین و آنجا سیم خاردار ایجاد کرده‌اند، هر چه زمان می‌گذشت، قلبم روشنتر و چهره‌ام بازتر می‌شد؛ مثل یک روحانی که مثلاً وقتی پسرش می‌خواهد به منبر برود نگران است که آیا می‌تواند از عهده این منبر برآید یا نه. من چنین حالی داشتم ولی هر چه بیشتر صحبت می‌کرد من چهره‌ام بازتر می‌شد.»

شهید باقری در آن جلسه چنان گزارش دقیق، مصور و خوبی ارائه داد که همه حضار حتی خود بنی صدر به شگفت درآمد که این جوان این اطلاعات جالب را از کجا آورده است.
 

پارتی بازی شهید کاظمی برای پسرش

 
مصاحبه و گفت‌وگو با فرزندان کسانی که به نوعی مسوولیتی در جمهوری اسلامی داشته اند، آشنایی با خود آن فرزند مسوول و مسایل و حواشی اطراف پدر یا مادر مسوول او است.

جای دادن فرزندان شهدا در این "باشگاه" جدا از صحبت در مورد پدر شهید و علاقه های شخصی آنها ایجاد یک مقایسه است. مقایسه بین فرزندان مسوولی که دارای پدر هستند و برای خود حقوقی را واجب و بی اشکال می بینند و فرزند شهیدی که پدر یا مادرش، جان با ارزش خود را فدای اسلام، انقلاب و ایران عزیز کرده و گاهی مظلومانه در جامعه مورد هجمه استفاده از رانت پدر و سرمایه بنیاد شهید می شود. 

محمد مهدی کاظمی فرزند سردار سرلشکر احمد کاظمی، بارها در میان مصاحبه بر روی این نکته تأکید داشت که قصد توجیه کردن این تهمت ها را ندارد.

محمد مهدی کاظمی، فرزند ارشد شهید احمد کاظمی متولد دی65 (بچه های کربلای5)  در کربلای پنج به دنیا آمده، دانشجوی لیسانس در رشته IT تهران جنوب است.


* خانواده شما چند نفره است؟


ما کلا چهار نفر بودیم. وقتی حاج آقا شهید شد، سه نفر باقی ماند. من، برادر کوچکم سعید و مادرم.

* برادر کوچک شما متولد چه سالی و مشغول چه کاری هستند؟


متول سال69 و الان دانشجوی معماری دانشگاه شهید بهشتی.

* الان در حال انجام چه کاری هستی؟

فعلا در حال همکاری با یک موسسه فرهنگی در زمینه شهدا هستم، امیدوارم خداوند توفیق دهد و دنباله رو راه شهدا و پدر در تمام امور باشیم، حالا چه در زمینه فرهنگی، اجتماعی و چه در دیگر زمینه ها.

* چقدر با بنیاد شهید ارتباط داری؟

با رییس بنیاد شهید در حد سلام علیک چون از نیروهای پدرم بودند و البته تازه به این سمت منصوب شدند.

* از بنیاد حقوق می گیری؟


می دهند ما نمی گیریم. (با خنده)

* یعنی دریافت نمی کنی؟

چرا می گیریم، ولی خودشان می دهند.

* از طرف سپاه هم حقوق می گیری؟

نه. تا وقتی عضو خانواده سپاه بودیم یعنی تا قبل از شهادت پدر، از آنجا حقوق می آمد. بعد از شهادت پدر این حقوق قطع شد. به عنوان گله گی عرض کنم؛ انگار دیگر خانواده سپاه نیستیم. کل اطلاعات در اختیار بنیاد شهید قرار می گیرد. حقوق و مزایا را هم سپاه تائید می کند و بنیاد وظیفه پرداخت آن را به عهده دارد.

* این به نظر تو کار جالبی است؟ فرد را از فضای کار معنوی پدر جدا نمی کند؟

این امکان پذیر نیست که مثلا سپاه، عهده دار این مسوولیت شود، چون همه اینها تعریف شده، ولی اگر می شد زیر مجموعه سپاه می ماندیم، خیلی بهتر بود. پدرم 25سال در سپاه خدمت کرده، (تا لحظه شهادتش را می گویم) حالا بخواهد به گونه ای تصور شود، انگار ما عضو خانواده سپاه نیستیم، وجهه خوبی ندارد. اگر قرار بود بنیاد شهید هم این پول را بدهد، اگر به گونه ای تعریف می شد تا از طریق سپاه پرداخت شود، کار قشنگ تری بود.

* مزایای این کار چیست؟

شهدای ما از ابتدای جنگ اسمشان وارد بنیاد شهید شده، ولی خانواده هایی مثل ما که ارتباطی با این مجموعه نداشتیم، تازه باید ده نفر بیایند نظر بدهند؛ اصلا شما کی هستید؟ چی هستید؟ بیایند خانه ما را ببینند و... البته برای خانواده ما نه، ولی برای جمع شهدایی که با پدرم بودند این مشکلات ایجاد شد. مثلا فرزند صغیر داشتند. بنیاد می آمد پرس و جو می کرد، مثلا چه مقدار دارایی دارید و... به نظرم این جالب نیست. ولی خوب همه اینها قبلا در سپاه تعریف شده بود و این اطلاعات را داشت.  الان بزرگترین مشکل یک خانواده تازه وارد به بنیاد که قبلا زیر مجموعه سپاه بوده، بحث بیمه است.

* با کسی هم در مورد این مشکلات صحبت کردی؟

با رییس سابق بنیاد و فرمانده سابق سپاه، صحبت کردم. چون آن زمان که بیمه سپاه بودیم، دفترچه ما را همه جا قبول می کردند، ولی الان بیمه بنیاد را فقط مراکز خاصی قبول می کنند. یک انتقاد به بنیاد شهید وارد است، واقعا بیاید این مشکل را حل کند، اعتقادمان این است که همه چیزمان از شهداست و بنیاد هم باید تمام امکاناتی که دارد را برای اینها خرج کند دیگر.

خودم و خانواده ام را نمی گویم، اشخاص دیگر مد نظرم است. الحمدالله ما مشکل خاصی در بحث چرخاندن زندگی نداریم. ولی من با خانواده ای مرتبط هستم که پدرشان جانباز بوده و شهید شده. گاهی حتی بنیاد شهید آنها را به زور قبول می کند. الان مشکل خدمات درمانی دارند.

رییس سابق بنیادآن روز گفت این مشکل حل شدنی نیست و اینطور حرف ها. من گفتم لااقل بیایید اینها را برگردانید به زیر مجموعه های خودشان، مثل ارتش یا سپاه .

* بطور کلی بنیاد شهید در امر رسیدگی به خانواده شهدا خوب عمل کرده؟

خیلی بهتر می توانست عمل کند.

* چه کارهایی می توانست انجام دهد؟

بنیاد شهید کارهای اشتباهی کرد. شاید اصل کار درست بود و شیوه آن ایراد داشت. الان اگر کسی از دور یک خانواده و یا فرزند شهید را ببیند، فکر می کند چه خبر است. اصلا چرا این سوال مطرح شود تا من محمد مهدی کاظمی پاسخ دهم که آیا عملکرد بنیاد شهید را قبول دارم یا نه؟

* نظر خودت چیست؟

در فکر مردم زمینه بدی جا افتاده. بچه شهید مساوی سهمیه، بچه شهید مساوی رسیدگی ( پسر شهید اسدی سه ساله بود که پدرش شهید شد، اگر یک روز دانشگاه برود، همه می گویند از سهمیه استفاده کرد، ولی هیچ کس نمی داند که چه ها کشیده تا به دانشگاه رسیده، هیچ کس نمی داند کلاس اول که بود، وقتی می خواستند درس خانواده را بدهند، و یاد بدهند بنویسد بابا، دو روز تب کرد).
فرزند شهیدی در جمع همین دوستانی که با پدرم شهید شدند، می گفت؛ بیایید برویم کاری کنیم تا همه متوجه بشوند، اگر من بابام را دادم و به من سهمیه ای دادند، چه دلم بخواهد و چه نخواهد، چه استفاده کنم یا نکنم؛ آقا جان من بابام را دادم!

کسانی که دائم می زنند تو سر بچه شهید که اینها سهمیه دارند و هزار چیز دیگر، حاضرند پدر را از آنها بگیریم و بگوییم بفرما این سهمیه. پدر همه چیز یک خانواده است. کسی که دارد داد می زند؛ به فرزندان شهدا دارند می رسند، ( که باید هم برسند ) حاضر است پدر خود را در قبال این مزایا بدهد؟
این مساله انگار غیر قابل هضم برای بعضی ها شده.مطمئنا فرد می گوید درس و سهمیه و پول را می خواهم چکار، اگر پدرم نباشد.

بنیاد شهید می توانست کاری کند تا این جو حاصل شده، پشت سر فرزند شهید نباشد. اکثر فرزندان شهدا خودشان را در جامعه مخفی می کنند تا کسی نداند فرزند شهید هستند. علت این مساله چیست؟ واقعا کسی هست بیاید بررسی کند چرا فرزند شهید اینطور رفتار می کند؟ سمت ستاد شهدا نرود تا دوستان او نفهمند، پدرش شهید شده است.

* خودت جواب این سوال را بده.

به نظرم بنیاد شهید به گونه ای عمل کرد که مردم احساس کردند خبری است، که البته هیچ خبری نیست.

* خدماتی را که ارایه داده اند، زیاد در بوق و کرنا کرده اند. منظور شما این است؟

احتمال دارد، حقیقتاً تا به حال به این نکته فکر نکرده ام تا بفهمم چه شده این تفکر به وجود آمده است. ولی الان قابل حل است، یک مسوولی بیاید وارد صحنه شود، مرد و مردانه، کاری هم به ریشه این مسایل نداشته باشد. فقط مردم را نسبت به کار بنیاد شفاف کند.

بنیاد شهید تا به حال، غیر از پرداخت آن حقوقی که حق ما و خانواده بوده، کاری نکرده . یک مثال بزنم؛ اگر بروید بیمارستان بقیه الله می بینید که گوشه گوشه آن نوشته اند خانواده معظم شهدا بدون نوبت ویزیت می شوند، این را همه می بینند، در دلشان چه می گویند؟ خدا می داند. ولی هیچ کس نمی داند که این بیمارستان اصلا بیمه بنیاد شهید را قبول ندارد و خانواده شهید را با بیمه شان ویزیت نمی کند. تقریبا 90 درصد خدمات به خانواده شهدا به همین صورت است. فقط سر و صدا است.

روزی در جلسه ای با دوستان بنیاد شهید در مورد اینکه شما می خواهید برای بزرگداشت شهدای عرفه چکار کنید؟ (آن اوایل شهادت پدرم) گفتند؛ "ما چکار انجام دهیم؟ خوب سپاه دارد کارش را می کند دیگر. بس نیست آقای کاظمی؟" من خیلی ناراحت شدم، از جلسه بیرون آمدم و گفتم اگر واقعا طرز فکر شما این است که هیچ حرفی نیست.


* در مورد فرزندان مسوولین شاید بشود آنها را آورد و از آنها حساب کشید و سوال کرد که مثلا تو از رانت پدر استفاده می کنی یا نه. در مورد فرزندان شهدا هم با چکش بنیاد به آنها تهمت استفاده از رانت می زنند، برای از بین این تفکر چه باید کرد؟


چه کسی این حرف را می زند؟ این مهم است.

* مردم و شاید خیلی از افرادی که به نظام علاقه هم دارند...


ببینید من یک وقتی بچه مسوول بودم و الان هم احساس می کنم پدرم در جامعه به عنوان یک الگو است، پس احساس مسوولیت می کنم و چون به حرکاتم توجه می شود، برای خودم فیلترهایی می گذارم. تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.

کاری ندارم پشت سر چه کسی حرف است و پشت چه کسی نیست. ولی من که زیر بار این مسوولیت، خواه یا ناخواه رفتم، باید خودم را خیلی کنترل کنم. اگر این کار را نکنم، ضربه آن را می خورم.

اتفاقی که الان افتاده، شاید مردم نمونه هایی دیده اند. ولی این را به قول یقین می گویم؛ مردم همه را به یک چشم نگاه نمی کنند. قطعا تفاوت می گذارند بین من بچه شهید با فلانی و فلانی. اما به خود من بستگی دارد، اگر قبول کردم محدودیت هایی را داشته باشم و تا انتها پایبند بمانم، قطعا از اینطور شبهات پیش نمی آید.

* حرف دیگری داری در این مورد؟

اتفاقی که الان در بنیاد اتفاق می افتد و چیزی که مردم می بینند، صد و هشتاد درجه تفاوت دارد. خودم را نمی گویم، ولی کسانی که با آنها در ارتباطم را می بینم. بنیاد شهید کاری برای کسی نمی کند. هیچ کاری. به زور بتواند حقوقی به خانواده شهدا بدهد. یکی از کسانی که الان با بنیاد در ارتباطات است بیاید بگوید بنیاد شهید چه کار را برای فرزندان شهدا کرده.

* یعنی هیچ کاری نکرده؟

نه اینکه هیچ کاری نکرده. برای مدیران و مسوولین آن احترام قائلم، ولی در مقابل تصوراتی که در جامعه به وجود آورده اند، بنیاد کار شاقی نکرده.

* این درد دل بود؟


درد دل نیست، چیزهایی است که می بینم و مقایسه می کنم. ناراحتم از جوی که پشت خانواده شهدا راه افتاده و از طرفی هم ناراحتم از دست بنیاد. شاید من اشتباه فکر می کنم.

* برای خودت به عنوان فرزند شهید احمد کاظمی تفاوت خاصی قائل نیستی با کسی که پدرش در جنگ سرباز ارتشی یا بسیجی بوده و شهید شده؟



البته تفاوت قائلم. خودم را در مقابل آنها کوچک و مدیون می بینم. خیلی از خدا ممنون هستم که نعمت پدرم را بیست سال به من داد و بعد من شدم بچه شهید. گاهی فکر می کنم هیچ وقت نمی توانم شکر این نعمت را به جا بیاورم. بابا هزار بار تا مرز شهادت رفت. بارها پدرم در کردستان احتمال شهادت داشت.

می شد همان زمان به دنیا آمده باشم، یا چند ماه بعد از شهادت پدرم. ولی الحمدا... این اتفاق برای من نیفتاد و این تفاوت را بین خودم و فرزندان شهدای دیگر می بینم. به این افتخار می کنم که خیلی چیزها از پدرم یاد گرفتم. ولی همیشه برای آن فرزند شهید ناراحتم که هیچ خاطره ای از پدر ندارد. به نظرم این یک محبت الهی بود.

* منظورم جایگاه و رتبه پدر بود؟


اگر منظورتان پست و مقام پدر است که به قول خود ایشان همه کشک است. بابا دو هفته قبل از شهادت آمد وسط اتاق، یک کاغذ A4 گذاشت و رفت روی آن ایستاد. گفت؛ محمد، سعید نگاه کنید، اگر به هر دلیلی از سمتی که دارم ( آن موقع فرمانده نیروی زمینی سپاه بود) به هر دلیلی، اخراجم کنند، بازنشسته بشوم یا هر چیزی دیگر، از فردا صبح یا همین الان بگویند تو هیچ کاره ای و اینجا نیا، مثل این است که انگار همین کاغذ A4 را از زیر پای من کشیده باشند بیرون. سعی کنید شما هم همینطور باشید. چنین مسایلی به همین اندازه برای شما ارزش داشته باشد. سعی کردم این نصیحت پدرم را گوش کنم. آن خانواده شهیدی که فرزند و یا پدرش در زمان جنگ شهید شده، زجر و زحمت بیشتری کشیده، پس قطعا مقام او بیشتر است.

* به خاطر پدر- کسی که فرمانده نیروی زمینی سپاه بوده و حداقل به اسم و کارت بنیاد فرزند شهید به حساب می آیی- احساس خاصی به شما دست نمی دهد. شانیت خاصی با خود به همراه دارد؟

نمی دانم منظور از احساس خاص چیست؟ ولی قطعا غرور نیست، چرا به خودم می بالم که این توفیق نصیبم شد، اما بیشتر در قبالش احساس مسوولیت زیاد می کنم، اگر قبلا هر کاری می کردم خودم بودم، ولی حالا از اشتباه کردن می ترسم. چون به اسم شهید و فرزند شهید گذاشته می شود. الان احساس می کنم باید تمام حواسم جمع باشد تا به آبروی پدرم خدشه ای وارد نشود. البته ناگفته نماند که بعضی فکر می کنند، بچه شهید هر کاری بکند عیب است و حق نفس کشیدن ندارد.

* تا به حال از پدر خوابی دیدی؟


خوابی از پدر دیدم که رویم خیلی تاثیر گذاشت. به قولی در ذهنم کولاک کرد. خواب دیدم جلوی آیینه ایستادم. بدن برای من است ولی سر بابا روی تنم قرار دارد. در خواب هیجان زده بودم و سر و صورتم را این ور آن ور می کردم. دهنم را باز می کردم، چشم را باز و بسته می کردم می دیدم همه اجزا برای بابا است، ولی به فرمان من حرکت می کند. در عالم خواب به خودم گفتم؛ این معنی اش آن است که هر جایی نباید بروم، هر کاری نباید انجام بدهم، هر چیزی نباید ببینم، با هرکسی نباید بایستم عکس بگیرم (عین جمله ای که در خواب گفتم).

یک سری مسوولیت هایی به گردن آدم می افتد، امیدوارم خدا تحمل آن را بدهد، تا سربلند بیرون بیاییم. باید دعا کنیم برای خیلی ها و امثال خودم، وقتی با پدرشان روبرو می شوند سرافراز باشند. کمترین فکر این است.

* احساس فرزند شهید بودن را می توانی بیان کنی؟ برای کسی که فرزند شهید نیست.


خیلی کار سختی است. هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز فرزند شهید بشوم، هیچ وقت. وقتی حاج آقا بود. هر روز حس می کردیم که دارد می رود و شاید دیگر نیاید، ولی به خود اجازه نمی دادم فکر کنم شاید روزی بابا شهید بشود. خیلی برایم درد آوره. اسمش فرزند شهید است. دو کلمه در کنار یکدیگر. خیلی ساده می شود گذر کرد، ولی خودش خیلی چیز سختی است در عین حال که افتخاری بزرگه.



*سابقه کاری از پدر در ذهن دارید؟ می خواهم بدانم فرزند احمد کاظمی چقدر سابقه پدر خود را می داند؟


بابا در طول بیست سالی که با هم زندگی کردیم، در مورد خودش کلامی حرف نزد. من کی هستم؟ من کجا هستم؟ من چی هستم؟ من و من و من... اصلا. یکی از ویژگی های احمد کاظمی مخلص بودن اوست. یک زمانی بعد نظامی داشت که حرفی نزد. دو هفته رفت بم. نگفت، آخر تو دو هفته رفتی بم چکار کردی؟ بابا من که پسرت هستم نباید بدانم. الان برگشتی؛ چرا صورتت سوخته؟ چرا چشم هات سرخ شده؟ نه صدایت مثل قبل است، آخر چکار کردی که هیچ چیزت مثل قبل نیست؟ در جواب گفت: چیزی نشده، سرما خوردم.

یا قبل از شهادت بابام فکر می کردم پدرم رزمنده ای بوده(این را قسم می خورم)، در همین حد ما را نگه داشته بود. کسی به ما چیزی نگفته بود. چون اجازه نمی داد، کسی حرفی بزند. فکر می کردم رفته جنگیده و شهید نشده، بعد از جنگ گفته اند چون تو آدم توانمند و خوبی هستی بیا برو فرمانده لشگر 8 نجف اشرف باش. این را جدی می گویم. در صورتی که بعد از شهادت او فهمیدم خود او این لشگر را تاسیس کرد.

* چه خصلت هایی را دوست داری از پدر داشته باشی؟


چند خصلت از پدرم را دوست دارم داشته باشم، یکی اخلاص در عمل؛ آن زمان دانشگاه من تهران جنوب بود و حاج آقا هم نیروی زمینی بودند. نزدیک هم بودیم، بیشتر شب با هم می آمدیم خانه. می شود گفت بعد از نماز مغرب و عشا می دیدم چقدر کار دارد و فعالیت می کند. با خودم مقایسه می کردم؛ ساعت9 یا 10 رفتم دانشگاه، سر چهار تا کلاس نشسته ام و حالا من نفس ندارم ولی او با این همه بدو بدو و جنب و جوش، وقتی به پشت در خانه می رسید، زنگ در خانه را که می زد، تمام این انرژی به بدن او برمی گشت.

می رفتیم داخل خانه با برادر کوچکم گرم می گرفت. با روحیه و با نشاط، با مادرم همین طور. تعجب می کردم. مثل یک مرده می رفتم یک گوشه می افتادم و خودم را جمع جور می کردم برای فردا صبح ولی او تا وارد می شد بلند شروع می کرد: "چاکر آقا سعید" و شوخی با همه. خیلی با انرژی.

* دلیلی برای این نوع رفتار پدر داری؟


احساس می کنم توکل به خدا و کار برای خدا موجب شده بود که خستگی ناپذیر باشد، بالاخره خدا به یک انسان معنوی انرژی معنوی هم می دهد، بعد هم دقت و برنامه ریزی ایشان موجب می شود برای خانواده هم وقت و انرژی بگذارد.

* به نظر خودت نکته ویژه باعث این حالات می شد؟


قبل از شهادت هیچ کدام از مردم او را نمی شناختند. شاید بچه های سپاه به زور. ولی بعد از شهادت چه اتفاقی افتاد؟ اینها عنایت خداوند به ایشان بود. روسفیدی که از حضرت آقا می خواستند نصیبشان شد. امیدوارم دست ما را بگیرند. به عنوان فرزندش می گویم: بابا: بی معرفتی کردی و من را نبردی، از تو انتظار داریم دست ما را بگیری.

* پدر خود را شناختی؟


شک ندارم، هنوز پدرم را نشناختم. اگر بگوییم الان پدرم را شناختم دارم دروغ می گویم. با شخصیت پیچیده ای که پدر من داشت. اگر کسی ادعا کند و خودم هم بگویم شناختمش دروغ گفته ام.

* ازدواج کردی؟

بله

* چند وقت است متأهل شدی؟
خدا توفیق داد دهم فروردین امسال عقد کردیم.

* همسر را از کدام قشر انتخاب کردید؟ پدر ایشان پاسدار بودند یا مسوول؟


نه پدر ایشان در زمان جنگ پاسدار بودند، ولی بعد جنگ دیگر پاسدار نبوده.

* پدرشان مسوول نیست؟

مسوول مطرح نه. آقای ایمانی خوش خو هستند.

* مهریه چقدر دادی؟

همان مقدار که حضرت آقا تعیین فرمودند، چهارده سکه. با افتخار هم می گوییم و خدا را شکر می کنیم. دست بوس حضرت آقا هستیم که قبول فرمودند عقد ما را بخوانند. یک نعمت خیلی بزرگی بود.

* به نظرت هرکسی می تواند برود خدمت مقام معظم رهبری برای عقد؟ این یک امتیاز نیست؟

امتیاز یا پارتی بازی است که بابا برایم کرد و همیشه قدردان اویم و حتما به خاطر خود ایشان، حضرت آقا قبول کردند. در دیداری که با حضرت آقا داشتیم ایشان از رفاقت خود با پدرم گفتند. البته این نکته را متذکر بشوم، چون اگر نگویم ممکن است تبعات داشته باشد. عقدی که مقام معظم رهبری برای ما خواندند به صورت غیرحضوری بود. ما رفتیم سرمزار پدر و ایشان با تلفن صیغه را جاری فرمودند، چون عهد کرده اند دیگر حضوری برای کسی عقد نخوانند. چند ماه بعد از عقد موقعیتی پیش آمد و خدمت ایشان رسیدیم.

* تا به حال صحن علنی مجلس رفتی؟

چطور؟ جای مهمی است واقعا(با خنده)

* نه بروید بنشینید برای اینکه محل قانون گذاری است.

از دو زاویه می توان نگاه کرد. از این زاویه که چهار تا شخصیت داخل آن هستند و دیگر اینکه یک جای مقدسی است برای نظام جمهوری اسلامی. از زوایه اول اصلا برای من مهم نیست بروم یا نه. سعی کرده ام اگر جایی قرار است کسی غیر از مقام معظم رهبری به من بها بدهد نروم. ولی به عنوان جای مقدسی برای جمهوری اسلامی ایران بله یک بار توفیق داشتم.(باخنده)

* اتاق شما چند متر است؟

فکر می کنم دوازده متری بشود.

* لوازم تفریح در منزل چه داری؟

برای تفریح حقیقتا کم وقت می گذارم، ولی لوازم تفریح من هواپیمای مدل است.

* علاقه داری؟


یک وقتی دوست داشتم خلبان باشم که فعلا باب آن بسته شد تا آینده ببینیم چه پیش می آید.


* اگر بگویند شما به عنوان فرزند فرمانده سابق نیروی هوایی می توانی بروی آموزش خلبانی ببینی یعنی به نوعی به خاطر پدرت، قبول می کنی؟ به نوعی رانت.


بستگی دارد ته این کار چی باشد. بارتی بازی باشد یا نه؟ چه سودی دارد؟ سود مادی دارد یا معنوی؟ زیان معنوی دارد یا مادی؟ عقلی خدا داده. فکر می کنم بعد تصمیم می گیرم. البته این چیزی که شما گفتی رانت نمی شود. رانت این است، بروم بگویم آقای رییس جمهور بنده چون فرزند شهید کاظمی هستم باید این امتیازها را به من بدهید.

* استفاده خاصی از مزایای فرزند شهیدی کردی؟ مثل سهمیه کنکور یا هر چیز دیگری؟


یک بار شنیدم به فرزندان شهدایی که ازدواج کرده اند هدیه می دهند. رفتیم پرس و جو کردیم گفتند هنوز تعیین نکردیم. فکر کنم هفت هشت ماه پیش بود. دیگر رویمان نشد برویم بپرسیم.

* درآمد خاص جدا از حقوق بنیاد داری؟


منبع مالی دیگری دارم. یک کار کارمندی و حقوق بگیری است. چون تبلیغ می شود اسم نمی برم. کار خدمت رسانی به مردم است.

* خاطره ای که تا به حال از پدر نگفته باشید داری؟ یا نه همه را گفتی؟

نه، مسلما خیلی از خاطرات خصوصی است و دوست دارم فقط برای خودم باقی بماند.

* حالا یک خاطره بگویید.


یک خاطره دارم که برای خودم خیلی جالب است. تا سال قبل جایی نگفته بودم، خصوصی بود.

یک بار رفته بودیم شمال. تابستان بود گویا. پدر می خواست اخبار را گوش کند، چون همیشه پیگیر اخبار بود. به من گفت برو بیرون آنتن را ببر بالا. توقف کردیم، یک آقائی از دور گفت اینجا نه ایست. من هم آمدم سوار شدم. گفتم بابا یکی هست می گوید بروید. بابا گفت کاری نمی خواهی انجام بدهی، یک دقیقه آنتن را درست کن. آن مرد آمد دم پنجره ماشین. پدر گفت می خواهد آنتن را درست کند الان می رویم. تا آمدیم راه بیافتیم گفت؛ بهت می خورد سپاهی باشی. بابا گفت چطور مگه؟ خلاصه سر صحبت باز شد و معلوم شد رزمنده بوده.

گفت من مشکلی دارم، اگر در سپاه هستی مشکل ما را حل کن. پدر مشکل را پرسید. سوارش کردیم که هم تا یک مسیری برسانیمش و هم مشکل خود را مطرح کند. در مسیر بابا از او در مورد مسائل مختلف سوال کرد و ازجمله درباره فرمانده لشگر امام حسین(ع) (که البته خود پدرم در آن زمان فرمانده لشگر امام حسین بود) این بنده خدا شروع کرد فحش و دری وری را به احمد کاظمی گفتن؛ که آره آمده شده فرمانده لشگر 14 امام حسین و آدم مغروری است و می گفت تا انسان های متواضع و خوبی مثل شماها هستند چرا امثال احمد کاظمی باید فرمانده باشد؟ اول از بابا پرسید شما کجای سپاهی؟ بابا گفت من یک رزمنده بودم.

خیلی بد گفت. حالا من و سعید برادرم حرصمان گرفته بود، واقعا می خواستیم آن نفر را خفه کنیم بابا از آینه علامت می داد چیزی نگویید. بعد بابا از مشکل او پرسید. وقتی دم خانه اش رسیدیم دیدم اوضاع خانه اش خراب است، وام می خواست برای تکمیل خانه. خانه اش در مرحله سفت کاری بود. آن مرد برگشت به پدر ما گفت: ای کاش همه مثل تو بودن و ای کاش تو می شدی فرمانده لشگر و از اینجور حرف ها. بابا گفت این تلفن را بگیر با فلانی هماهنگ کن و بیا قرارگاه حمزه تا مشکل را حل کنیم. عمدا هم نگفت لشگر 14 تا شک نکند، چون آن زمان فرمانده لشگر 14 هم بود.

بنده خدا رفت آنجا. تا به حاج آقا گفته بودند فلانی آمده ایشان می فهمند چه کسی است. می گوید بیاوردیش داخل. از اینجا به بعد را حاج آقا خودش تعریف می کند. می گوید: بنده خدا آمد داخل اصلا داشت می مرد. اسم و اتیکت من را دید داشت سکته می کرد و شروع کرد به عذرخواهی. بعد هم بابا کارش را حل کرد و رفت دوست دارم الان آن آقا را پیدا کنم.

این خاطره از این جهت برایم جالب است که پدرم چقدر خالصانه کار می کرد که حتی خیلی از بچه های سپاه هم او را نمی شناختند و چقدر گمنام بود همیشه می گفت اگر کار برای رضای خدا باشد لزومی ندارد غیراز خدا از آن باخبر باشد.

* حرف آخر:


در محافلی که دعوت می کنند برای صحبت همیشه گفته ام برای یک پدر خیلی راحت است از پسرش صحبت کند، ولی برای یک پسر حرف زدن از پدر بسیار سخت است آنهم کسی مثل من که دوران کوتاهی با پدرش زندگی کرده،  شاید بتوانم بگویم توقع بی جایی از فرزند شهید برای صحبت کردن از پدرش وجود دارد.

به نقل از برنا

پ ن۱: هنوز در منزل اینترنت ندارم و این مطلب را در اداره کپی پیست کردم. 

پ ن۲:از همه دوستان برای اینکه فرصت سرزدن ندارم صمیمانه عذرخواهی میکنم.

از رحمت خدا مأیوس نشو!

حکیمی از کویی می گذشت. مردی را دید که در زیردرختی نشسته و سرش را در میان دستهایش گرفته است. حکیم به او نزدیک شد و گفت: سلام علیکم!
مرد: نگاهی به حکیم انداخت. خود را جمع و جور کرد و سلام را پاسخ داد.
حکیم گفت: برادر! مثل اینکه تکدر خاطر داری و ناراحتی؟
مرد آهی کشید و اظهار داشت:
گناهم به سنگینی کوه و دشت    خجل ماندم از آنچه بر من گذشت!
حکیم لبخند ملیحی زد و گفت:
گناه هرچه باشد، کم از عفو اوست   بیا توبه کن، رو به نزدیک دوست!
مرد لبخندی زد و گفت: من گناهان صغیره و کبیره زیادی کرده ام، آلوده ام برادر، آلوده!
حکیم گفت: همه کم و زیاد آلوده ایم، مهم این است که از آلودگی ها متنفر شده و درپی زدودن آنها برآئیم. در طول روز، بارها دست ما آلوده می شود اما هربار، آن را می شوییم. روح ما نیز هرگاه آلوده شود، باید با استغفار، اصلاح و جبران و توبه آن را پاکیزه نمائیم! اگر خالصانه به درگاه خداوند متعال روی آوریم، از این آلودگی ها نجات می یابیم. مرد گفت: ولی...
حکیم ادامه داد: اما، اگر، ولی و... ندارد.خداوند پیام داده است که: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفرالذنوب جمیعا انه هوالغفور الرحیم.بگو: ای بندگان من که به خود (در اثر گناه) اسراف و ستم کرده اید! از رحمت خداوند ناامید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
مرد خوشحال شد و گفت: واقعاً!
حکیم اظهار داشت: خداوند مهربان بالاتر از این هم با بندگان توبه کار برخورد می کند. مرد گفت: چطور؟
حکیم گفت: گناهان آن ها را تبدیل به حسنات می کند: من تاب و امن و عمل صالحاً فاولائک یبدل الله سیئاتهم حسنات... کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، خداوند گناهانشان را تبدیل به حسنات می کند... این سخن حکیم روح تازه ای در کالبد مأیوس مرد گناهکار دمید بطوری که شاد و سرحال از جا برخاست و گفت: چه کنم؟ حکیم اظهار داشت: از همه گناهان توبه کن. گناهانی که مربوط به انجام ندادن وظیفه ات در برابر خداوند متعال بوده است را با بجا آوردن قضای کارهایی که باید می کرده ای و نکرده ای و توبه و استغفار پاک ساز. و گناهانی را که در رابطه با مردم بوده است را با گرفتن رضایت آنها، جبران خسارت هایشان و استغفار از بین ببر هیچ گاه نیز از رحمت خداوند بخشنده مهربان ناامید نباش که: ولا تأیسوا من روح الله انه لایائس من روح الله الا القوم الکافرین. از رحمت خدا (در هیچ حالی) مأیوس نشوید! زیرا فقط کافران از رحمت خدا مأیوس می شوند.(3) مرد خوشحال و امیدوار از حکیم خداحافظی کرد و رفت و حکیم زیرلب نجوا کرد:
هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا     فیض عفوش ننهد بار گنه بردوشم(4)
ـــــــــــــــــــــــــــ
1-زمر 35 2-فرقان 07 3-یوسف 78
4-دیوان حافظ                                                         «کیهان سه شنبه26مرداد88»