![]() ((ما قبلا ماشین ضد گلوله نداشتیم تا اینکه مسئله ی ترور آیت الله مطهری پیش آمد و مردم خواستند تا جان مقامات انقلاب حفظ شود و امام تاکید فرمودند.در فرهنگ ما واژه ی شهادت وجود دارد.ای مردم،به خدا سوگند بهشتی و امثال بهشتی همیشه آماده ی شهادت هستند.منافقین و دروغ پردازان صورت دادند و در این صورت آمده است 30 میلیون دلار کمک به شیعیان جنوب لبنان و صد میلیون دلار هم شورای انقلاب تصویب کرده برای مستضعفین و جنبش های رهایی بخش جهان،ولی هنوز مبلغ ناچیزی از آن بیرون نرفته.ناپاکان می گویند که این پولها را می فرستند که به حسابشان درخارج ریخته شود.بیچاره،زنده ماندن ما در این خاک است و روز شهادت هم در همین خاک.برادر و خواهر روشن باش؛هرقدر از پرهیزکاری و ویژگیهای اسلامی محمد(صل الله علیه و آله) دور شوی، از خط امام منحرف شده ای. «فاش نیوز» |
اما بازخوانی تاریخچه تاسیس این مرکز بزرگ آموزشی با 2500000000000000 ریال (250 میلیارد دلار) سرمایه، نشان می دهد که دانشگاه آزاد از بدو تاسیس با بهره گیری از حمایت های مالی دولتی و مردمی شکل گرفته است و تار و پود آن با کمک های گسترده دولت ها در ادوار مختلف و مردم و خیرین تنیده شده است.علاوه بر حمایت بی شائبه سیاسی و معنوی نظام از دانشگاه آزاد و کمک های میلیاردی دولت های ادوار مختلف به آن ، مردم و خیرین فراوانی بوده اند که با اعتقاد و اعتماد به اتکای دانشگاه آزاد به نظام ، جهت رشد و اعتلای دانش در کشور- و نه افزایش سرمایه آقایان هاشمی و جاسبی- اموال و املاک خویش را به دانشگاه آزاد بخشیده اند.
اظهارات آیت الله هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه روز 31 خرداد ماه سال 1361که در آن خبر تاسیس دانشگاه آزاد به اطلاع عموم مردم رسید ،سند مهمی است که نشان می دهد این مرکز آموزشی چگونه و با چه اموالی تاسیس شده است.اولین نکته مهم در این باره ، آن است که اگر آقای هاشمی قصد آن داشته که یک موسسه خصوصی تاسیس کند که بعدا" ایشان و دیگر اعضای هیات موسس بخواهند آن را به مثابه ملک شخصی به ورثه بسپارند یا وقف نمایند؛ چرا و با چه مجوزی این موضوع را از تریبون عمومی و از جایگاه امام جمعه بیان داشته اند و از این تریبون و جایگاه ، مردم و خیرین را به حمایت و بخشش اموال خود به یک موسسه خصوصی دعوت نمایند؟ آیا افراد دیگر هم در آن زمان می توانستند از تریبون نمازجمعه -که در آن زمان مهمترین و تاثیرگذارترین تریبون عمومی و حتی رسانه ای کشور محسوب می شد -برای موسسه شخصی خود تبلیغ نموده و دیگران و دولت را برای کمک به شکل گیری آن ترغیب نمایند؟
آنچه در پی می آید بخش هایی از این اظهارات آیت الله هاشمی رفسنجانی است که در صفحه 10روزنامه جمهوری اسلامی اول خرداد 1361 درج شده است و مطالعه آن اولا" هدف و افق اولیه تاسیس دانشگاه آزاد را (درس خواندن طلبه وار و عدم مدرک گرایی) را روشن می کند و مشخص می سازد که هزینه های سرسام آور کنونی و مدرک گرایی لجام گسیخته کنونی هیچ سنخیتی با ایده اولیه دانشگاه آزاد ندارد. ثانیا" ، مشخص می شود که تاسیس دانشگاه آزاد از ابتدا بر مبنای حمایت های معنوی و مادی حاکمیت و مردم و خیرین استوار بوده و خصوصی و ملک شخصی موسسین بودن آن ، ادعای بی مبنایی است که اخیرا" عده ای به دنبال آن افتاده اند.
«...اگر امروز امکانات ما کافی نیست که هر کس طالب تحصیلات عالی است و دوره دانشگاه را بخواهد بخواند، اگر نمی توانیم در این دانشگاه های محدود جذبشان کنیم ، فکر کنیم یک راهی را انتخاب کنیم که هیچ طالب علمی مجبور نباشد که دست از تحصیل بکشد. ما این طور فکر کردیم یکی از طرق این است که از همین امسال در هر جا که دستمان رسید و شاید کم کم به روستاها هم بکشد، به شهرهای کوچک به آسانی می رسد، مراکزی درست بکنیم به نام دانشگاه آزاد، اما نه دانشگاه آزاد رژیم گذشته ، دانشگاه آزاد واقعی که مواد تحصیلی را با روش تحصیلی که در حوزه های علمیه می خوانند ، خوانده شود. امروز اگر یک دانشجو در سال دهها هزار توان ، صدها هزار تومان خرج آن باشد ، به خاطر فضای دانشگاته و اساتید زیاد و کارمندان موسسه وزارت علوم و آزمایشگاه ها و ساید چیزها ، یک طلبه که درس می خواند تقریبا" هیچ خرجی ندارد...
ما طالب علم می خواهیم ، طالب مدرک نمی خواهیم آنجا بیاید. او می خواهد درس بخواند. هر کسی که درس بخواند بله یک پایان تحصیلی به او می دهند که مردم بشناسند این شخص فارغ التحصیل این دانشگاه آزاد است.....راهی می شود برای این که ما در سراسر کشور حداقل در مراکز استان ها ، دهها مدرسه به سبک طلبه داشته باشیم و درآمد این می تواند از وجوه خیریه باشد. یعنی همین حالا که بنده عرض می کنم ، هنوز دفتر اعلام نکردیم ولی آقایانی که مایلند ، خانم هایی که مایلند ، می توانند اعلام کنند ما فلان باغ را داریم می دهیم برای این کار. یکی هم بگوید ما پنجاه تا اتاق در آن باغ می سازیم و ده نفر استاد هم بگویند ما روزی دو ساعت می آییم آنجا و درس می گوییم. یک جایی را باید تعیین کنیم اسم بنویسند. دولت هم البته کمک می کند. آزمایشگاه ها ساعت فراغتشان را در اختیار آن ها می گذارند. اگر لازم شد در یک وضع خاصی استاد و متخصص نداشتیم ، از یک دانشگاه می گیریم.....
من امروز از این تریبون مقدس نماز جمعه این فکری که امروز برای ما فکر است و از جامعه دانشگاهیان اسلامی خواستیم که آن ها هم طرح بدهند و از دوستان دولت هم خواسته ایم و تعقیب هم می کنیم. کسانی که حاضرند می توانند جایی اسم نویسی کنند ، به نام استاد ، به نام کمک مالی و به هر عنوان ، دادن یک محل ، دادن یک زمین ، دادن یک باغ ، دادن یک ساختمان برای خوابگاه ها ، اینها جمع می شود و ما با بودجه مردم و با کمک مردم تبدیل می کنیم این کشور را به دانشگاه واقعی...»
«پایگاه خبری جوان»
چیزی به غروب آفتاب نمانده بود و هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. در طول راه به گذشته فکر می کردم، گذشته ای که مثل یک رؤیا سپری شده بود. به حسین گفتم:«حسین، دیشب همین وقت چه کار می کردیم؟» گفت:«برگ مو می خوردیم و شما از ما خواستید که دعا کنیم...»
گفتم:«هیچ دیشب فکرش را می کردیم که آخرین شب ما در جنگل باشد، ببین لطف و عنایت خدا تا کجاست؟!!»
اکنون بیش از هر چیز، نگران حال مادرم بودم و با خود می گفتم نکند مادرم وقتی خبر شهادتم را شنیده سکته کرده باشد؟ آیا وقتی من به اصفهان بازگشتم، با چه وضعی روبرو خواهم شد؟ هوا کاملاً تاریک شده بود که به نقده رسیدیم و آمبولانس، ما را مستقیماً به بیمارستان نقده برد. ابتدا مرا به اطاق اورژانس بردند، لحظاتی بعد یک پزشک جراح به عیادتم آمد، او که به لهجۀ غلیظ آذری سخن می گفت و مردی فوق العاده مهربان بود؛ از همه چیز خبر داشت؛ گویا از خط اول خبر داده بودند که مجروحی که 17 روز در بیابانها بوده را به آن بیمارستان می برند. ابتدا از دست من عکسبرداری کرده و سپس سرم و کیسه خون تزریق کردند. پزشک وقتی زخم دستم را دید، از این که توانسته بودم رگ دستم را ببندم، گفت:«اصلاً نگران نباش، همین امشب دستت را عمل می کنم.» گفتم:« من با این دست خیلی کار دارم، حتماً تشخیص شما این است که دستم گندیده و باید آن را ببرید؟!» او با حالت خنده گفت:«اتفاقاً بر عکس، وقتی وضع تو را از خط اول به من گزارش دادند، با خود گفتم که قطعاً دستت فاسد شده و برای جلوگیری از پیشروی عفونت باید بلافاصله آن را قطع کنم. اما وقتی زخم را دیدم خیلی تعجب کردم، دست تو علی القاعده می بایست تا حالا سیاه شده و گندیده باشد اما با کمال تعجب، عفونت فقط در اطراف زخم باقیمانده و به بقیه جاهای دستت سرایت نکرده است و این نیست جز خواست خدا، باور کن که معجزه شده! پس اصلاً نگران نباش، قول می دهم که هیچ صدمه ای به دستت نرسد و من هم تمام تلاشم را می کنم که یک جراحی دقیق و پاکیزه، روی زخم انجام دهم تا دستت از قبلش هم بهتر کار کند...»
پس از انجام این مقدمات، مرا به یک سالن عمومی برده و روی یک تخت بستری کردند. تعداد زیادی مجروح در دو طرف این سالن بستری بودند. دو نفر پرستار مشغول رسیدگی به من شدند. آنها ابتدا کلیۀ لباسهایم را عوض کردند و یک دست لباس سفید به من پوشاندند. آنگاه به ضدعفونی کردن زخمهای پشت و کمر و کف پایم که وقتی دست به آن می زدند بشدت می سوخت؛ پرداختند. سپس در حالی که روی تخت نشسته و سرم به دستم وصل بود، مشغول خواندن نماز شدم. بعد از نماز، درهای سالن باز شد و پرستارها با سینی های غذا وارد شدند. بوی مطبوع غذا که چلو خورشت قیمه بود، همه سالن را پرکرد. از همان ابتدای سالن، یکی یکی تختها را غذا می دادند و پیش می آمدند و من که صبرم تمام شده بود لحظه شماری می کردم که نوبت به تخت من برسد. اما وقتی به تخت من رسیدند، با کمال تعجب دیدم که بی تفاوت عبور کرده و به تخت بعدی غذا دادند. خیلی ناراحت شدم و به پرستاری که مسئول مراقبت از من بود گفتم:«بابا مگر نمی دانید که من 17 روزه که غذا نخورده ام، حالا هم به من غذا نمی دهید؟!»و او با ملایمت و مهربانی گفت:«ناراحت نباش، دکتر دستور داده، آخه امشب قرار است تو را عمل کنند، باید معده ات خالی باشد، قول می دهم که خودم فردا صبح برایت غذا بیاورم، تو که 17 روز صبر کرده ای یک شب دیگر هم صبر کن.» چاره ای نبود، با این که دهانم آب افتاده بود، غذا خوردن مجروحین را تماشا می کردم. حدود ساعت 11 شب بود که مرا به اطاق عمل بردند و روی جایگاه مخصوص جراحی قرار دادند. دکتر آستینهایش را بالا زد و بالای سر من آمد و گفت:« می دانی، از ساعت 6 صبح تا حالا دارم عمل می کنم، اما حیفم آمد توفیق عمل مجروحی که 17 روز تو بیابانها سرگردان بوده را از دست بدهم.باور می کنی که هنوز وقت نکرده ام نمازم را هم بخوانم؟» گفتم:«نماز که دارد قضا می شود!!»
گفت:«خوب همین حالا می خوانم، تقصیر من که نیست، نمی توانستم که بین عمل نماز بخوانم.» بعد وضو گرفت و قالیچۀ کوچکی را در کنار اطاق عمل پهن کرد و مشغول نماز شد. در دل، خدای را بر وجود چنین پزشکهایی شکر گزاردم. بعد از آن که نمازش تمام شد، خود را برای عمل آماده کرد، و وقتی بالای سرم ایستاد به او گفتم:« می شود یک خواهشی از شما بکنم؟» گفت:«حتماً، هر چه بگویی روی چشمم می گذارم.» گفتم:«از بی هوشی خوشم نمی آید، اگر ممکن است دستم را بطور موضعی بی حس کنید، فقط دستم بی حس شود، قول می دهم که صورتم را به سمت دیگر کنم و بی سر و صدا بخوابم.» و او با خنده گفت:«باشد من حرفی ندارم؛ فقط دستت را بی حس می کنم.» و بعد آمپولی را برای تزریق به من آماده کرد. می دانستم که این آمپول بی حسی است. بر خلاف انتظار به طرف پایم رفت تا آن را در کشالۀ رانم تزریق کند به او گفتم:« مگر قرار نشد فقط دستم را بی حس کنید؟» و او جواب داد:«خوب من هم می خواهم همین کار را بکنم، این را که به پایت بزنم، دستت بی حس می شود!» و با این حرف او، هر دو با صدای بلند خندیدیم. بعد از تزریق آمپول بی هوشی، روی صورتم خم شد و گفت:«خوب حالا سرگذشت این 17 روز را برایم تعریف کن ببینم.» و من که متوجه شدم چشمهایم سیاهی رفته و دارم از هوش می روم، گفتم:«طلبت باشد برای بعد.» و دیگر هیچ نفهمیدم.
آمریکا بیش از هر زمان مشتاق کنار زدن دولت میهن پرست ایران است
من اخیرا بر این امر تأکید کردم که جهان به زودی تراژدی که هر لحظه ممکن است اتفاق بیفتد را فراموش خواهد کرد. این تراژدی حاصل سیاست هائی است که همسایه شمالی ابرقدرت ما، آمریکا، از دو قرن پیش در حال انجام آن است. |
خاطراتی خواندنی از شهید بهشتی

انقلاب ما ،انقلاب آرمان هاست نه تسلیم به واقعیت ها همه نشسته بودند پای تلویزیون. رئیس جمهور داشت سخنرانی میکرد. بد میگفت از بهشتی. هر چه دوست داشت گفت. یکی پای تلویزیون متلکی به بنی صدر پراند. بهشتی عصبانی شد، گفت: «حق ندارید این طور حرف بزنید. مسلمان است. «فاش نیوز» |
به گزارش رجانیوز، متن کامل سخنرانی ناتمام آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر به این شرح است:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
امیدواریم که این دیدار با شما برادران و خواهران، یک دیدار مفید و ثمربخشى باشد و بتواند ما و شما را به هدفهاى اسلامیمان نزدیک کند. قبلاً لازم است عذرخواهى کنم از نیامدن هفته قبل. با این که چنین قرارى ما داشتیم، همان طورى که مىدانید، هفته گذشته روز شنبه مجلس به کار مهمى سرگرم بود و تا ساعت یک بعد از ظهر یا یکونیم جلسه ادامه داشت؛ نمىتوانستیم ما مجلس را ترک کنیم. وقتى هم که آمدیم بیرون، وقت گذشته بود و امکان آمدن نبود. حالا انشاءاللَّه این هفته با کمکى که خواهرها مىکنند از بالا، یعنى سکوت را در آنجا رعایت مىکنند، ما مىتوانیم کارمان را انجام بدهیم. خواهش مىکنم برادرها دخالت نکنند، من وقتى از پشت بلندگو دارم با خواهرها حرف مىزنم، صدایم از شما بیشتر به آنها مىرسد، شماها که شلوغ مىکنید خودِ این بدتر مىکند. خواهرهایى که بالا نشستهاند، خواهش مىکنم توجه بکنند که همهمهاى که در آنجا هست، محیط ساکت ما را از آرامش مىاندازد. سکوت کنید و بگذارید ما با فراغت یک ساعتى در اینجا به پرسش و پاسخ بپردازیم.
یک مقدمهاى قبلاً درباره سؤال و جواب بگویم. «سؤال» چیز خوبى است. دستور شرع هم این است که انسان چیزهایى را که نمىداند، بپرسد. و بر کسانى که مىدانند، واجب است که سؤالِ سؤالکننده را پاسخ بدهند، مگر این که در آن پاسخ دادن مفسدهاى مترتب بشود. در روزگار ما سؤال زیاد است و این سؤالها سه نوع است؛ یک نوع سؤالهاى فکرى و ایدئولوژیک است راجع به اسلام، راجع به مقررات و احکام دینى. چون شعور مردم و فکر مردم پیشرفت کرده، براى آنها سؤال مطرح مىشود، مىخواهند از اسلام چیزهاى زیادى را بدانند.
نوع دوم سؤالات مربوط به مسائل جارى کشور یا کلاً مسائل سیاسى است. مىخواهند بدانند که سیاست دولت در زمینههاى اقتصادى یا رفاهى یا تولیدى چیست، سخنگویان دولتى سرگرم کارند، نمىرسند همه سؤالهاى مردم را پاسخ بدهند. ضد انقلاب هم به شدت مشغول کار است؛ از کاهى کوهى مىسازد و سؤال ایجاد مىکند. در ذهن مردم ما -که خدا این مردم ما را یعنى همین شماها را حفظ کند و خیر بدهد و توفیق بدهد و از شما راضى باشد- این سؤالها در ذهنشان مىنشیند؛ لذاست که سؤال مىکنند.
نوع سوم سؤالهاى مربوط به افراد است. آقا شما بابت نماز جمعه هر ماهى چهل هزار تومان مىگیرید؟ هر هفتهاى، یک روایت این است، چهل هزار تومان مىگیرید؟ آقا آقاى فلانى تو خانه عَلَم مىنشیند؟ آقا آقاى فلانى شرکت تولیدى دارد؟ کارخانهدار است؟ آقا آقاى کلانترى وزیر راه داماد آقاى موسوى اردبیلى است؟ و از این قبیل سؤالها که بنده که اصلاً دختر ندارم تا حالا، چند تا داماد براى خود من فقط پیدا شده و هر کسى که یک جایى پیدا مىشود، اگر دختر است مىگویند این دختر فلانى یا فلانى یا فلانى است، چند تا را اسم مىآورند. اگر مرد جوانى است مىگویند این داماد آنهاست، در حالى که خداى متعال نه به ما دختر داده و نه هم داماد.
این سؤالات هم زیاد است، پس سه نوع ما سؤال داریم. وظیفه شما چیه؟ وظیفه ما چیه؟ وظیفه شما دو چیز است؛ اوّل، قبل از تحقیق قضاوت نکردن و منتظر روشن شدن بودن. این یک. وقتى که درباره فلان مسأله راجع به امور سیاست اطلاع ندارید، کسى را هم پیدا نکردید دم دستتان که بیاید بایستد اینجا و جواب بدهد، یا نامه نوشتید و جواب نگرفتید، از روى حدس و گمان قضاوت نکنید. این یک. و سؤال کنید تا روشن بشود.
دوم، وظیفه این است که اگر راجع به اشخاص، افراد یا مسائلى که ارتباط به اشخاص و افراد پیدا مىکند، چیزى شنیدید که باز هم براى شما محقَّق و ثابت نیست، این را دهن به دهن نگردانید. چون مىشود شایعه و از قول پیغمبر اکرم،صلىاللَّهعلیهواله، نقل شده است که فرمودهاند: «کَفَی المرءُ کِذْباً أنْ یحدثَ بِکُلّْ ما یَسْمَعُ» براى دروغگو بودن یک آدم همین کافى است که هر چه مىشنود، نقل کند. این است دیگر. فرض بفرمائید که یک مرد سالم نجیبى کاسب سر این محل است. یک نفر مىآید مىگوید آقا خبر دارى چى شد؟ مىگوید، ها چى شده؟ مىگوید آره، جوادآقا مثلاً شکر قاچاق مىفروشد. خب [نامفهوم] شما مىگوئید نه بابا، او هم مىگوید نخیر اینجورى است. شما مىگوئید نه. آخر هم باور نمىکنید. بعد از او که جدا شدید، مىرسى به رفیقت، مىگوئى آره فلانى آمده بود مىگفت جوادآقا شکر قاچاق مىفروشد. به دومى مىرسى، مىگوئى شنیدم جوادآقا شکر قاچاق [مىفروشد]. دست سوم و چهارم و پنجم که رسید، مسلّم مىشود که جوادآقا شکر قاچاق مىفروشد. یعنى شما به دست خودتان، بدون سوء نیت، بدون دشمنى با جوادآقا یک جرمى را بار گردن یک مسلمانى کردید. این هم وظیفه دوم.
شایعه را ضد انقلاب درست مىکند، افراد سادهلوح و بىتوجه آن را این جا آنجا منتقل مىکنند. مثل بلاتشبیه مگس که میکروب را از جایى به جاى دیگرى منتقل مىکند. گناه آن مگس از گناه آن میکروب مختصرى کمتر است؛ خیلى کمتر نیست. (آقا این اگر آمپلىفایر است، خاموشش کنید. یک بلندگوى رو راست بگذارید صدا ندهد.) این وظیفه شماست.
اما وظیفه ما چیه؟ وظیفه ما این است که تا آن جائى که مىتوانیم سؤال را گوش کنیم تا مطلع بشویم که چه سؤالى شما دارید. که خب ما براى این کار [...] حالا این کار را بنده کردم. هفتهاى یک مسجد. الان مدتهاست که من این مسجد و آن مسجد رفت و آمد مىکنم. روزهاى شنبه براى برادرها و خواهرها یک ساعت صرف وقت مىکنم تا به سؤالهاى آنها پاسخ داده بشود.
دیگران هم کارهایى مشابه این، کم و بیش انجام مىدهند. دوم این که آنچه در آن مفسدهاى نیست، با کمال صداقت گفته بشود و بیان بشود. براى این که مردم بدرستى بفهمند.
خب، حالا شما ذهنتان آماده شد. سؤال شما و پاسخ من اگر براى خدا باشد، عبادت است و ما بین دو نماز یک ساعت در اینجا اگر با این نیت باشیم، مشغول عبادتیم. پس به عنوان پاسخ دادن به یک تکلیف الهى این وظیفه را انجام مىدهیم و پاسخ مىدهیم. در ضمنى که من سؤال مىکنم، اگر از این سؤالهایى که اینجا آمده وقت زیاد آمد، باز برادرها یا خواهرها سؤالهاى دیگرى بدهند تا من پاسخ بدهم.
سؤال اوّل یک سؤال فقهى-اجتماعى است. البته سؤالى هم هست که ممکن است میانه ما و خانمها را به هم بزند. آیا زن مىتواند قاضى و مجتهد بشود؟ اگر نه، چرا؟ و طبق حدیث «زن ناقصالعقل است»، آیا با آزادى زن منافات ندارد؟
اوّلاً این کسى که این سؤال را کرده، خیلى بىسلیقگى کرده. این حرف اوّل. توى این همه سؤال، توى این همه حرفِ لازم، یکهو چسبیده به این که زن مىتواند قاضى بشود یا نه؟ خب، حالا بفرمائید ببینم توى این خانمهاى تحصیلکرده، تحصیلات حقوق عالیه کى دارد که برود قاضى بشود؟ توأم با عدالت کامل که شرط قاضى است، کى دارد؟ یک وقت شما پنجاه تا زن تحصیلکرده حقوقدان داراى شرائط دیگرِ قاضى آنجا قطار دارید، ردیف کرده، بعد مىپرسید آقا اینها چرا نمىتوانند قاضى بشوند؟ خب، این یک جاى سؤال [دارد]. بنده هم جوابش را مىدهم، اما وقتى چنین چیزى زمینه ندارد، موضوع ندارد، این چه سؤالى است که اینطور این سؤالکننده عزیز ما بىسلیقگى به خرج دادند این را مطرح کردند.
اما در عین حال، به قول امیرالمؤمنین «[اما بعد] فَلَکَ حَقُّ الْمَسْألَةِ» سؤال کردید، بنده باید جوابش را بههرحال بدهم. اگر هم وقت گرفته مىشود، به گردن آن برادر یا خواهرى که این سؤال را به من داده. نه آقا. زن قاضى و مجتهد نمىتواند بشود. هر مردى هم قاضى و مجتهد نمىتواند بشود. مجتهد چرا، مرجع تقلید نمىتواند بشود. مجتهد یعنى کسى که درس خوانده قدرت استنباط پیدا کرده، این چه مرد، چه زن اشکالى هم ندارد برود بشود، اما مرجع تقلید نمىتواند بشود. یعنى دیگران از او تقلید نمىتوانند بکنند. هر مردى هم نمىتواند بشود. قاضى چندین شرط دارد. مرجع تقلید چندین شرط دارد. صدى هشتاد نود مردها هم این شرطها را ندارند، صدى نودوپنج هم ندارند. اما اگر جائى فرض کردیم که کسانى این شرائط را داشته باشند، اما جزو خانمها و زنها باشند، آن وقت نمىشود. چرا؟ ها. نکتهاش [نامفهوم] در یک کلمه کوتاه عرض مىکنم.
نکته این حکم الهى این است که قضاوت، یک منصبى است که احتیاج دارد به این که انسان خشک و قاطع باشد. خشک بودن و تحت تأثیر عواطف قرار نگرفتن، چیزى است که به طور معمول زنها این را ندارند و این نقطه قوت زن است نه نقطه ضعف زن. این را توجه داشته باشیم. زن اگر عواطفش جوشان و احساساتش پرخروش نباشد، عیب است. کمال زن در غلبه عواطف اوست و این به دلیل این است که شغل اوّل زن تربیت فرزند است. نمىگوئیم شغل دیگر نداشته باشد، داشته باشد. مىتواند، هیچ مانعى ندارد داشته باشد. اسلام مانع نیست، اما اوّلین و اساسىترین و پراهمیتترین شغل زن، مادرى است. اگر رئیس جمهور هم بشود، اهمیتش به قدر اهمیت مادرى نیست. من اگر بتوانم تشریح کنم، وقت مىبود و مىگفتم که مادر بودن چقدر اهمیت دارد؛ یک مادر خوب بودن، قبول مىکردید که از ریاست جمهورى هم بالاتر است اهمیت و ارزشش. براى این کار عاطفه لازم است. خدا این موجود را با این عواطف خروشان آفریده تا مادرى لنگ نماند. اگر مادرى لنگ بماند، نسل انسان منقطع مىشود. یا انسانهائى که به جامعه وارد مىشوند، انسانهاى کامل و درست و حسابى و معتدلى نخواهند بود. براى این منظور خلق شده. حالا شما مىخواهید این موجودى که خدا براى خاطر همین موضوع او را عاطفى آفریده، بگذارید در رأس یک شغلى که بى عاطفهگى مىخواهد؟ قاطعیت و خشونت مىخواهد؟ خشک بودن مىخواهد؟ این را خداى متعال قبول ندارد. مجتهد جامعالشرائطى که مرجع تقلید مىشود نیز همینطور. مرجع تقلید باید تحت تأثیر هیچ احساس و عاطفهاى قرار نگیرد و این چیزى است که به طور متوسط و معمول در مردها بیشتر است از زنها به این دلیل.
اما آنى که گفتند زن ناقصالعقل است، این نخواستند بگویند که زن خداى نکرده قوه ادراک ندارد، هرگز. بسیارى از زنان از بسیارى از مردان سطح شعور و درکشان به مراتب بالاتر است؛ نه یک ذره دو ذره. من در تفسیر این جمله در نهجالبلاغه یک بیانى کردم که این بعد هم منتشر شده. شاید هم شماها بعضیتان دیده باشید. دو احتمال درباره این هست که یکى از این دو احتمال را من اینجا ذکر مىکنم و آن این است که نظر امیرالمؤمنین در «هن ناقصات العقول[ان النساء نواقص الایمان نواقص الحظوظ نواقص العقول/128نهجالبلاغه/ خطبه 80]» به طبیعت زن نیست، بلکه به زنى است که تحت تأثیر فرهنگ ستمآلود تمام طول تاریخ که نسبت به زنان این فرهنگ، همیشه توأم با ظلم و ستم بوده، ناقص بار آمده. در زمان امیرالمؤمنین زن در همه جوامع بشرى، نه فقط در میان عربها، مظلوم بود. نه مىگذاشتند درس بخواند، نه مىگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسى تبحر پیدا کند. نه ممکن بود در میدانهاى...

انفجار بمب و مجروحیت شدید آیتالله خامنهای، این سخنرانى را ناتمام گذاشت.
«رجانیوز»

نیم قرن عاشقی
¤ 1311 تولد در شهر قم
¤ 1312 مهاجرت به تهران
¤ 1318 شروع تحصیل در دبستان انتصاریه
¤ 1324 ورود به دبیرستان دارالفنون
¤ 1329 ادامه تحصیل در دبیرستان البرز
¤ 1332 ورود به دانشکده فنی دانشگاه تهران، رشته الکترومکانیک
¤ 1336 اتمام تحصیلات، تدریس در دانشکده فنی دانشگاه تهران
¤ 1337 اعزام به آمریکا با استفاده از بورس تحصیلی دانشجویان ممتاز
¤ 1340 پایان دوره فوق لیسانس، آغاز دوره دکترا در دانشگاه «برکلی» رشته فیزیک پلاسما
¤ 1341 قطع بورسیه تحصیلی به علت مبارزه علیه رژیم شاه، آغاز به کار دستیاری تحقیقات در دانشگاه برکلی
¤ 1342 اخذ مدرک دکترا
¤ 1343 آغاز به کار در مؤسسه تحقیقاتی «بل»
¤ 1346 عزیمت به مصر و طی دوره چریکی
¤ 1348 بازگشت دوباره به آمریکا
¤ 1349 ورود به لبنان
¤ 1352 تشکیل جنبش «امل» به فرماندهی او
¤ 1357 پیروزی انقلاب و بازگشت به وطن
¤ 1358 انتصاب به عنوان وزیر دفاع
¤ 1359 انتصاب به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع، انتخاب به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی، تشکیل ستاد جنگ های نامنظم
¤ 1360 عروج در دهلاویه
دانشمندی که چریک شد
مسعود مشتاق
یکی از سخت ترین کارهای دنیا نوشتن از مردان بزرگ است. مخصوصاً وقتی بخواهی ابر مردی چون مصطفی چمران را در 0003 واژه بگنجانی. چه بنویسی؟ چند واژه سهم شجاعت این مرد می شود؟ چند واژه برای مقام علمی اش؟ چند واژه برای مبارزاتش؟ هنرش را چه کنی؟ عرفانش چه می شود؟ و امان از عشق و سوختن شمع... گمان کن، معجزه ای شد و تمام این پرده ها در این یک مشت واژه گنجید. آیا مصطفی همین بود؟ سوال ها در برابر چشمانت رژه می روند، جواب ها هم. سوال های بی جواب و جواب هایی که روحت را آرام نمی کنند و خود سوال می شوند.
سرگردان و پریشان راهی می شوم. در شلوغی خیابان 51 خرداد- نرسیده به چهار راه سیروس- گذری قدیمی است، گذر سرپولک. شاید جواب برخی سوال ها در خانه پلاک هفت گذر سرپولک باشد، خانه پدری مصطفی که اینک بازسازی شده و برای خودش موزه ای است. عکس بزرگی از مصطفی در میان یاران رزمنده اش که بر پیشانی دیوار کاهگلی نشسته، بهترین راهنماست.
ساعتی بیشتر به غروب آفتاب نمانده و در بسته است. زنگ می زنم. دوستی جوان در را باز می کند و داخل می شوم. قرار می شود اول گشتی در خانه بزنم و سپس با آقای نجابت که مسئول موزه است، گپی داشته باشیم.
وارد حیاط می شوم. حوضی سنگی و تک درختی بلند با تنی زخمی که اگر گوش جان داشتم، حتماً از مصطفی گفتنی ها داشتند. اولین چیزی که به ذهن می رسد، آرامش عجیب خانه است. آرامشی که مانند مه تو را نیز دربرمی گیرد. انگار نه انگار که اینجا یکی از شلوغ ترین مناطق تهران است.
در ایوان روبرو، تندیسی فلزی از مصطفی است. نشسته است. به دیوار تکیه داده، پاهایش را دراز کرده و کتابی در دست دارد. جلو می روم و سرکی می کشم. کویر شریعتی را می خواند. از پله های ایوان بالا می روم و وارد اولین اتاق می شوم. اتاق دوران کودکی و تحصیل مصطفی. دیوارها پر است از مدارک تحصیلی اش. از کارنامه های دبستان که جلوی قسمت اخلاق، همیشه خوب نوشته شده تا مدرک دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی در آمریکا.
اتاق بعدی بزرگ تر و زمینه دیوارها قرمز است و عکس هایی از دوران حضور او در آمریکا، لبنان و کردستان را بر سینه دارد. برخی از نقاشی های مصطفی هم هست. تابلو عروج که مرغی را در حال پرواز به سوی خورشید از دریایی تاریک و طوفانی نشان می دهد و تابلو انفجار نور که شمعی است در تاریکی. اینجاست که می گویم جواب های مصطفی هم خودشان سوال هستند. شمع یکی از نشانه ها برای شناخت اوست. آنقدر دوستش دارد که به همسرش غاده نیز در روز ازدواج، شمع هدیه می کند! آری شمع یکی از راه های رسیدن به مصطفی است اما ما آدمهای معتاد به روزمرگی و سرخوش از برق اجناس بنجل در زیر نور لامپ های هزار واتی، از شمع چه می فهمیم؟
ساعت و جانماز و عینک مصطفی هم آنجاست و گچی که شاید روزی پای مجروح مصطفی را در آغوش داشته است. گوشه ای از دیوار قفسه ای کتاب است. دوست دارم بدانم چه کتاب هایی می خوانده است. الجزایر و مردان مجاهد، عارف و صوفی چه می گویند؟ ، نابسمانی های روشنفکران، خاطرات شارل دوگل، سیری در اندیشه سیاسی عرب، چندین شماره از ماهنامه دانشمند و...
به اتاق آخر می روم. اتاق عکس های خوزستان. روی میز، آرشیوی نه چندان قطور از مطبوعات است. مطالبی از چمران و درباره چمران. کیهان، 26 آبان 1359 مقاله ای به قلم مصطفی با این عنوان؛ جنگ: آزمایشگاه خدا... و مصاحبه ای با میزان در 29 شهریور 59 با این تیتر؛ اگر کسی بدون تخصص مسئولیت کاری را پذیرفت تقوی هم ندارد.
مجاور اتاق خوزستان هم، آشپزخانه منزل است، با تنوری کوچک، خمره ای تقریباً بزرگ، سماوری کهنه و چند آسیاب دستی.
به سراغ آقای نجابت می روم و به گفت و گو می نشینیم و از مصطفی حرف می زنیم. اینکه چرا او در حد و اندازه خودش، خصوصاً برای نسل جوان گمنام است. چرا در پاساژهای خیابان انقلاب انواع و اقسام پوسترهای چه گوآرا یافت می شود و دریغ از یک پوستر چمران. همسر آمریکایی مصطفی که با او در تظاهرات ضد شاه هم شرکت می کرده و روحیه انقلابی داشته، اینک کجاست؟ اصلاً زنده است؟ فرزندانش چه می کنند؟ چه تصوری از پدرشان دارند؟ اصلاً او را می شناسند؟
حرف هایمان بیشتر به یافتن سوالات گذشت. دیگر وقت رفتن بود. از مهمان نوازی دوستان تشکر می کنم و بیرون می آیم. گذر سرپولک هم با تمام دور و درازی اش تمام می شود و مرا با سوالات بیشتری در هیاهوی شهر غرق می کند.
گفته اند «الفضل ما شهدت به الاعداء». آنچه می خوانید مواردی از ده ها گزارش ساواک درباره مصطفی(منتشر شده از سوی مرکز اسناد تاریخی) است. او از اول هم برای تاریک پرستان خطرناک بود، چه آن روز که دانشمند بود و چه آن وقتی که چریکی خانه به دوش شد. کنار هم گذاشتن این قطعات کوچک، شاید بتواند کمک اندکی به تکمیل پاسخ معمای مصطفی باشد.
گزارش خبر
شماره: 111/315
تاریخ: 13/3/46
موضوع: استخدام دکتر چمران ساوه ای
یکی از هدف های دکتر مجتهدی (رئیس دانشگاه صنعتی آریامهر) از مسافرت به آمریکا استخدام دکتر چمران ساوه ای بود و چون نامبرده تا سال 1968 با دانشگاه قرارداد بسته و نمی تواند قبل از این تاریخ به ایران مراجعت نماید.
مشخصات ظاهری- شخصی است محجوب-مؤدب- با شخصیت- باسواد- مرموز- دیرباور- بدبین- دقیق- ضعیف الجثه و بالاخره شیک پوش
ضمناً نامه پیوست از طرف اداره مهاجرت به سرپرستی ارسال شده مبنی بر اینکه از آدرس دکتر چمران ساوه ای خبری ندارد.
نظریه: اداره مهاجرت با آنهمه عرض و طول و هزاران نفر کارمند ورزیده و صدها میلیون دلار بودجه سالیانه نتوانسته است از نامبرده خبری داشته باشد در کشوری مانند آمریکا که همه چیز حساب و کتاب و نظم دارد و اداره مهاجرت آن از کوچکترین کارهای اتباع خارجی آگاهست چطور ممکنست که آدرس شخصی را که مدت 5 تا 6 سال است در یکی از دانشگاه های معتبر آمریکا تدریس می کند معلوم نباشد.
¤¤¤
سازمان اطلاعات و امنیت کشور
به: ریاست ساواک
از: اداره کل سوم
شماره: 22672/312
تاریخ: 10/4/46
موضوع: مصطفی چمران ساوه ای فرزند حسن دارای شناسنامه شماره 42610 صادره تهران- متولد 1311- شغل استاد دانشگاه صنعتی آریامهر
نامبرده بالا پس از طی دوره مهندسی رشته برق دانشکده فنی تهران در سال 36 جهت ادامه تحصیل با گرفتن کمک هزینه تحصیلی به آمریکا عازم گردیده و طبق سوابق موجود در سال 40 به عضویت انجمن دانشجویان ایرانی مقیم شمال کالیفرنیا انتخاب و با شرکت در تظاهرات دانشجویان ناراحت فعالیت های مضره خود را شروع و در سال 41 هنگام تشریف فرمایی اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر به آمریکا به اتفاق همسر آمریکایی خود در تظاهرات بر علیه معظم له شرکت و به علاوه در طرح ریزی و تهیه مقدمات این تظاهرات سهیم و دخیل بوده است. ضمناً نامبرده از تاریخ 6 الی 11 شهریور 43 در یازدهمین کنگره دانشجویان وابسته به جبهه ملی شرکت و سخنرانی نموده و از طرفی یکی از گردانندگان فدراسیون دانشجویان ایرانی در آمریکا و از رهبران کمیته مرکزی جبهه ملی در آن کشور معرفی گردیده است.
علیهذا باتوجه به اینکه با استخدام مشارالیه در دانشگاه صنعتی آریامهر موافقت و نامبرده قریباً به کشور وارد خواهد شد خواهشمند است دستور فرمائید با استفاده از وجود منابع و سایر امکانات موجود مترصد باشند به محض ورود مشارالیه به ایران او را شناسایی و اعمال و رفتارش را دقیقاً و بطور غیرمحسوس تحت نظر قرار داده و از نتایج حاصله به موقع این اداره کل را مستحضر سازند. ضمناً یک قطعه عکس وی متعاقباً ارسال خواهد شد.
¤¤¤
گزارش خبر
به: 315
از: آمریکا
شماره: /315
تاریخ: 17/1/47
موضوع: دکتر مصطفی چمران
در دو هفته گذشته نامبرده در جواب فرهاد پرتوی (رئیس کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آمریکا) درباره ماتریالیسم دیالتیک صحبت می کرد و اظهارات ایشان جنبه علمی داشت و تمام سؤال جواب ها درباره موضوع مذکور در بالا بود این جلسه ها روزهای سه شنبه از ساعت 19 تا 22 و بعضی اوقات تا ساعت 1 نیمه شب ادامه پیدا می کند نامبرده از محصلین دانشکده فنی دانشگاه تهران می باشد بنا به گفته خود وی در جلسه ختم غلامرضا تختی در خانه ایران از موقع شلوغی و سر و صدای دانشکده فنی و کشته شدن سه نفر دانشجو با جبهه ملی و مخالفین شاهنشاه آریامهر همکاری داشته و بعدها از دانشگاه کالیفرنیا در شهر برکلی درجه دکترا دریافت کرده و فعلا مشغول کار است مشخصات نامبرده به شرح زیر است. دارای قد متوسط است و عینک ذره بینی می زند و موی سرش ریخته و طرف راست صورتش دارای خال است.
¤ ¤ ¤
گزارش خبر
به: 315
از: آمریکا
شماره: 714/315
تاریخ: 22/3/47
موضوع: جلسه روز 17/2/47 خانه ایران در برکلی
شب سه شنبه 17/2/47 از ساعت 00/8 جلسه سازمان دانشجویان ایرانی شمال کالیفرنیا در خانه ایران تشکیل گردید در این جلسه دکتر چمران درباره سیاه پوستان آمریکا و انقلاب اخیر آنها صحبت کرد. پس از مقدمه ای از چگونگی آمدن سیاه پوستان به آمریکا گفت که آنها را به عنوان برده و اسیر در ته کشتی ها می ریختند. برای کار در مزارع و کارگاه ها به آمریکا می آوردند و پس از این مقدمه تقریبا طولانی شروع کرد به خواندن قسمتی از نوشته های (یکی از رهبران مسلمانان سیاه پوست که چند سال قبل کشته شد) قسمت های اول مربوط به جریان زندگی او و اینکه پدرش به دست سفیدپوستان و دشمنان آزادی در موقعی که 6 ساله بود به قتل رسیده بود و ادامه داد که بالاخره او پس از پیوستن به مسلمانان سیاه پوست آمریکا جزو پیروان آنها شد و بعدا پس از سفری که به مکه کرد از رهبر آنها یعنی محمد عالیجا جدا شد و اظهار نمود که اسلام در حقیقت بهترین مذهب است و آنکه مسلمان واقعی است باید در احقاق حق و به دست آوردن آزادیش به انقلاب پردازند و در این راه از هیچ چیز و پیشامدی ترس و وحشت نداشته باشد و تا مادام که به هدف خود و آزادی خود نرسد مردانه مبارزه نماید سخنرانی نامبرده تا ساعت 10 ادامه داشت و در این ساعت پس از اینکه یک عده سؤال هایی در این باره از وی کردند در حدود ساعت 5/10 جلسه تمام شد.
¤ ¤ ¤
گزارش خبر
به: 315
از: آمریکا
شماره: 1160/315
تاریخ: 16/5/47
... نامبرده ]مصطفی چمران[ گفت من به آن عده از دوستان که با دیانت و مذهب مخالفت دارند توصیه می نمایم که مخالفت شما با متدینین و مذهب مثل مخالفت محمدرضا پهلوی نباشد زیرا او با اینکه سران مذهبی ایران را که با دستگاه ظالمانه او مخالف هستند و می کوشند او را سرنگون سازند به این طریق رفتار می کند و آنها را به زندان انداخته و تبعید می کند و در عوض خودش از دعای تبریک عده آخوند خائن و بی سواد برخوردار است و برای فریب ملت و گمراهی عده زیادی هر کجا که بخواهد برود در فرودگاه قبل از پروازش در گوش او دعای سفر می خوانند و در جلوی مرقد مطهر حضرت امام رضا در مقابل دوربین های تلویزیون و عکاسی خم و راست می شود و با نماز خواندن مثل گربه زاهد به عوام فریبی می پردازد پس شما اگر می خواهید با دین مخالفت کنید با این قسمت هایش مخالفت نمائید و در خاتمه سخنانش به اقدامات آیت الله خمینی و زندان و تبعید او اشاره کرد.
¤¤¤
گزارش خبر
به:315
از: آمریکا
شماره: 1236/315
تاریخ: 6/6/47
موضوع: دکتر مصطفی چمران ساوه ای
نامبرده فارغ التحصیل در رشته مهندسی الکترونیک- متاهل و دارای چهار فرزند دو پسر و دو دختر می باشد. همسر وی آمریکایی است و نام او پروانه است. دکتر چمران در لانایت زندگی می کند و یک زندگی بی نهایت ساده بدون تجمل دارد مثلا در اطاق پذیرایی وی که در حدود 10 در 14 فوت است یک نیمکت و یک قالیچه ایرانی خیلی کوچک بیش نیست این خانه متحرک در قسمتی از زمین منزل پدرزن او گذاشته شده است و بچه های وی می توانند از استخر شنای پدربزرگ شان استفاده نمایند. نامبرده دارای یک اتومبیل فولکس واگن می باشد و از افراد جبهه ملی بوده و آدمی است بی نهایت مطلع در موضوعات مختلف از نظر مذهب بسیار متدین است و عده از دوستان و دانشجویان از این نظر با او مخالفت می کنند و می گویند یک دانشمند مثل دکتر چمران حیف است که تا این اندازه پای بند دین و مذهب باشد ولی او با خونسردی عجیب که مخصوص اوست به این موضوع می نگرد و در مواقع بحث چون از اغلب آنها مطلع تر و باسوادتر است آنها را قانع می نماید حتی چندی قبل در طی یک سخنرانی با بکار بردن فرمول های ریاضی ایده طبیعیون را رد کرد و وجود خدا را ثابت نمود و او مورد احترام فرد فرد دانشجویان می باشد بی نهایت متواضع و متین است همیشه می کوشد جلوی کسی راه نرود و سعی می کند قبل از اینکه کسی به او سلام کند او سلام کرده باشد نسبت به کمونیست ها بسیار بدبین است ولی طرفدار سوسیالیست می باشد و از توده ای های ایران بسیار بد می گوید و معتقد است آنها از سیاست خارجی تبعیت می نمایند و به مراتب نشان دادند که در مواقع ضروری و دقایقی که ایران و ایرانی به آنها احتیاج داشته از کمک خودداری کرده اند و می گوید لذا آنها قابل اعتماد نمی باشند طرفدار تصوف می باشد و در گفته های خصوصی همیشه از فرمایشات حضرت علی(ع) مثال می آورد با دولت ایران و حکومت ایران مخالف است و در صحبت هایش همیشه متذکر این موضوع می گردد از دوستان نزدیک وی می توان دکتر شایگان- دکتر خسرو پارسا- دکتر مصاحب نیا- دکتر علی خوانساری را اسم برد. در سانفرانسیسکو و اطراف آن می توان حسن لباسچی- دکتر علی طباطبائیان- خسرو کلانتری- رضوی- ولی سیادت- حمید سیادت و مصطفی کمال بهزادپور را اسم برد البته با بهزادپور اخیراً بی نهایت اظهار صمیمیت می نماید و از او خواسته بود که در انتخابات کنگره دانشجویان که در شهریور ماه شروع خواهد شد شرکت نماید.
دکتر چمران طرفدار جنبش های انقلابی است بخصوص سیاه پوستان آمریکایی در عین حال که مخالف کمونیست می باشد از عقاید مارکس طرفداری می نماید و از چه گوارا همیشه به نیکی نام می برد او معتقد است انقلاب همیشه باید به وسیله ملیون صورت گیرد و انقلابی مثمر ثمر خواهد بود که ملت آنرا تشکیل بدهند نه به دولت های خارجی متکی باشد ایشان فعلا در یک مؤسسه کار می کنند.
¤¤¤
از سام
روز سه شنبه 8 ژانویه بیروت
... دکتر از وضع زندگی خود به شرح زیر برایمان توضیح داد- دکتر دارای همسری آمریکایی اهل کالیفرنیا و دارای 3 فرزند 8 و 9 و 10 ساله است و یک فرزند 3 ساله دیگر نیز داشت که در استخر غرق شده است. دکتر از دانشجویان ممتازی فارغ التحصیل دانشکده فنی دانشگاه تهران بود که شاگرد مهندس مهدی بازرگان و دوست صمیمی وی است که در دوران دانشجویی نمره 22 از وی در درس می گیرد- جزو دومین گروه دانشجویان اعزام به خارج است- در آمریکا ضمن تحصیل چاپخانه ای درست می کنند که نام آنجا میترا است که هنوز هم در کالیفرنیا موجود است بعد در ضمن تحصیل یک سلسله سخنرانی ها و مقالات باعث می شود که نام وی جزو لیست سیاه در ایران دربیاید از این نظر است که وی چنانچه می گفت اگر به ایران برود زندانی خواهد شد و حتی سفیر وقت در آمریکا به وی گوشزد کرده بود که مبادا به ایران برگردد که دستگیر و زندانی خواهد شد.
جنگ اعراب و اسرائیل تأثیر عجیبی در روحیه دکتر و همسرش گذارده بود از این نظر درست از نظر روح زندگی با آمریکا به مخالفت برمی خیزد و ضمن تماسی که آقای موسی صدر با وی می گیرد از وی دعوت می نماید که به لبنان بیاید و در محل شیعه نشین آن به فعالیت های خیرخواهانه خود ادامه دهد.
دکتر همراه همسر و فرزندانش به لبنان می آیند و خود سرپرست موسسه و همسرش مسئول بهداشت کودکان در سور می شود ولی وضع بد مالی مانع از تحصیل فرزندان وی در کالج آمریکایی بیروت می گردد و گذشته از آن وضع ناسازگار اجتماعی باعث می گردد که همسر آمریکایی وی از وی می خواهد که به آمریکا برگردند ولی ایشان قبول نمی کنند و به ناچار همسر و فرزندان وی عازم آمریکا می گردند- چند بار دکتر به هوای فرزندان خود تصمیم به بازگشت به آمریکا می کند ولی آقای صدر او را منصرف می کنند ولی هم اکنون دکتر از نظر روحی در وضع خوبی نیست.
علت مخالفت اصلی با ایران کمک ایران به اسرائیل از نظر مالی نفت و غیره است که زیاد در این مورد بحث نگردید...
¤ ¤ ¤
گزارش خبر
به: قزل آلا
شماره: 5184
از: بامداد 334
تاریخ: 14/2/52
موضوع: دکترچمبران1
دکتر مصطفی چمبران ماهیانه 1300 لیره بابت حقوق از موسی صدر دریافت می نماید و در صور بین کلیه دانش آموزان محبوبیت دارد و اصولا تیپی است که هر کس آشنا گردد مردم برای او احترام قائل می شوند.
نظریه سهراب- حسن رفتار و تحرک پرکاری و تعصب شدید مذهبی وی در صور برای وی احترام خاصی در بین اجتماع آنجا به وجود آورده است.
¤ ¤ ¤
خیلی محرمانه
به: بامداد334
از: قزل آلا
شماره:6154
تاریخ:18/8/52
موضوع: غرق شدن پسر دکتر چمران
چندی قبل پسر کوچک دکتر مصطفی چمران در آمریکا در استخر منزل پدربزرگش منظور خانم چمران افتاده و غرق میگردد. این مسئله تأثیر زیادی روی مصطفی گذاشته چون پسر کوچکش را بیش از همه بچه هایش دوست داشته است.
نظریه سهراب: صحت خبر مورد تأیید است.
¤¤¤
گزارش خبر
موضوع: دکتر مصطفی چمران
نامبرده بالا در تابستان امسال تعدادی از دانش آموزان مدرسه خود را به بعلبک برده و با اسلحه به آنها تعلیم و آموزش داده است و خودش اکثراً بین صور و بعلبک در رفت و آمد بوده است.
نظریه: رهبر عملیات: با توجه باینکه قبلاً نیز گزارشی درمورد آموزش چریکی دانش آموزان مدرسه صور واصل گردیده خبر موارد تأیید است.
¤¤¤
گزارش خبر
به: بامداد334
از: قزل آلا
شماره:265/213
تاریخ: 25/4/54
موسی صدر یک گروه مسلح زیرنظر یک دکتر فیزیک شیعه ایران بنام دکتر مصطفی چمران که تحصیلات خود را در آمریکا باتمام رسانیده و همسر آمریکائی دارد بوجود آورده است این شخص از عناصر فعال باصطلاح کنفدراسیون دانشجویان خائن ایرانی است که فعلاً در صور اقامت دارد و رئیس آموزشگاه حرفه ای سیدموسی صدر می باشد.
توضیح اداره کل دوم:
خبر فوق از عرض تیمسار ریاست ساواک گذشت مقرر فرمودند: (اداره کل سوم بررسی و تحقیق کنید دکتر مصطفی چمران در ایران بستگان و دوستانی دارد و آنها را تحت کنترل دارد یا خیر؟)
خواهشمند است دستور فرمائید در اجرای اوامر صادره اقدام لازم معمول دارند.
نخست وزیری
از: 334
درباره: مصطفی چمران
در اجرای اوامر صادره تیمسار ریاست ساواک که در ذیل گزارش اداره کل دوم پی نوشت فرموده بودند (اداره کل دوم بررسی و تحقیق کند دکتر مصطفی چمران در ایران بستگاه یا دوستانی دارد و آنها را تحت کنترل دارد یا خیر) بررسیهای لازم انجام و مراتب بعرض رسید، که تیمسار ریاست ساواک پی نوشت فرمودند:
«1- آیا مصطفی چمران از آمریکا اخراج شده است
2- بررسی کنید آیا مفید است که وضعیت او بزبان عربی بطور اعلامیه چاپ و منتشر شود که این شخص کمونیست که مسئولیت گروه مسلح صدر را دارد و این سؤال را پیش می آورد که آیا صدر هم با شوروی ها تماس دارد خدائی نکرده خودش هم کمونیست است.»
باستحضار میرساند که نه مصطفی چمران از آمریکا اخراج نشده بلکه بخاطر مخالفت با امپریالیست و اینکه آمریکا نباید از فکر و کار ما استفاده کند بنا به میل شخصی از آمریکا خارج شده است ضمناً طبق گزارش واصله در سال 1350 نامبرده دارای یک سند مسافرت آمریکایی است که عنوان رسمی آن اجازه بازگشت مجدد به آمریکاست. این سند به افرادی داده میشود که در شرایط عادی همه مقدمات تغییر تابعیت اصلی و پذیرفتن تابعیت آمریکایی را فراهم ساخته اند ضمناً نامبرده مشهور به مخالفت با کمونیست ها بوده ولی معتقد به مارکس است با توجه به وضعیت نامبرده تبلیغ مبنی بر کمونیست بودن در تغییر وجهه نامبرده مؤثر نمی باشد در صورت تصویب احتمالاً یکی از راههای خاتمه دادن به فعالیتهای مضره وی معرفی او بسرویس اسرائیل می باشد بدین نحو که بسرویس اسرائیل اعلام میگردد نامبرده فوق که مسئول گروههای مسلح موسی صدر است و گروههای مزبور زیرنظر گروههای فلسطینی تعلیم می بینند باذکاوت و زیرکی خاصی که وی دارد میتواند با ائتلاف گروههای چریکی صدر با گروههای تندرو فلسطینی خطری جدی در آینده برای اسرائیل باشد تا بدین طریق علاوه بر اینکه کلیه اعمال و رفتار وی زیرنظر قرار خواهد گرفت امکان اینکه وسیله سرویس اسرائیل مورد «پـذیرائی» نیز واقع شود بسیار است.
موکول به رای عالی است.
گزارش خبر
از: 334
به عرض می رساند
حدود پنج ماه پیش در منزل صادق کشمیری در لبنان (بیروت مصطفی خمینی و احمد خمینی (پسران خمینی ) و چمران و حسینی حائری جمع بودند مصطفی چمران از مبارزات به حق شیعیان و وضع نابسامان کنونی آنها صحبت می کرد و در این مورد اقدامات موسی صدر و سازمان چریکی امل را می ستود. مصطفی چمران احمد خمینی را به جنوب برده تا از نزدیک وضع جنگ های کنونی و وضع زندگی جنگ زده ها را ببیند احمد خمینی خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود چمران به مصطفی خمینی هم توصیه می کرد که از قسمت های جنگ زده جنوب دیدن کند ولی مصطفی خمینی به این پیشنهاد رغبتی نشان نداد مصطفی چمران هنگام رفتن از منزل کشمیری به مصطفی خمینی گفت که یک روزنامه برای شما می فرستم که پس از چندی روزنامه آوردند و مشاهده شدکه روزنامه المجاهد است و در آن از خمینی تعریف زیاد شده بود.
نظریه منبع- چمران قصد داشت مصطفی خمینی را تحت تأثیر قرارداده از این راه بتواند خمینی را از نظر کمک های مالی همراه سازد.
پانوشت:
1- تا مدتی عوامل ساواک در لبنان از چمران در گزارش های خود با نام «چمبران»، «جمارانی» و گاهی هم «شمران» نام می برند. فارغ از بی کفایتی مأموران، شگردهای دکتر چمران نیز در این گمراهی موثر بوده است.
یک خشاب کتاب
یادگاران، کتاب چمران مردی که مثل هیچکس نبود
یکی از کتاب های منتشر شده درباره چمران، یادگاران (نشر روایت فتح) است. رهی رسولی فر در این کتاب
گوشه هایی از زندگی پر فراز و نشیب دکتر چمران را به صورت موجز و جذاب در قالب 100 خاطره کوتاه در پیش چشم خواننده تصویر می کند.
زندگی مردی که «مثل هیچکس نبود، مثل هیچکس زندگی نکرد. زندگی او پر بود از بلندی هایی که روی آن می ایستاد و سخن رانی می کرد و گودال هایی که در آن سنگر می گرفت و کمین می کرد.
تا بالاخره روز رفتن رسید. عشق آمد و چمران را با خودش برد. اندوهی گذاشت برای همرزمان و صبری برای غاده.
نام چمران برای آنها که او را دیده اند، تصویر روشنی است از زندگی مردی که برای خدا آمد، برای خدا زندگی کرد و به سوی خدا رفت.»
تکه هایی از یادگارن چمران را مرور می کنیم.
¤ ¤ ¤
از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «کنار جاده دیدمش. خوشگله؟»
¤
بیست و شش تا موشک خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان، اگر شد استفاده کنیم.» گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.
¤
تا از هلیکوپتر پیاده شدیم، من ترکش خوردم. دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا
می کردم دکتر طوریش نشود.
¤
از خط که برگشتیم. مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه. دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم، خوب بود. زنم گفت «یک خانم عرب آمد دم در. گفت بچه را بردار برویم دکتر. دوا ها را هم خودش گرفت.»
¤
بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.
¤
گفتم «دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه مارو نداده ن. ستاد رفته زیر سؤال.
می گن شما سلاح گم کرده ین...» همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت «عزیز جان، دل خور نباش. زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز.»
¤
هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل
می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.
¤
آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو.
هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.
¤
فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده.
¤
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار به ش گفتم «چرا سر نماز این طورمی کنی؟» گفت «وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.
¤
گیر کرده بودیم زیر آتش. یک آن بلند شدیم که فرار کنیم، دکتر رفت و من جا ماندم. فرصت بعدی سرم را بلند کردم، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او. خواستم داد بزنم، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده. خاک که نشست، دیدم کجا پرت شده. سالم بود. با هم فرار کردیم.
¤
از فرمان دهی دستور دادند »پل را بزنید.« همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت «پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند.
¤
اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می کرد و می گفت «میخ بذارید این جا، می شه خمپاره». می شد.
¤
ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می پرسید «این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟»
¤
یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده محکم زد زیر گوشم.فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.
¤
دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط
می شنید که «من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم؟ «رو کرد به من، گفت »برو آن جا آرپی جی بگیر. ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»
¤
نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم کار می کنیم.با
چشم هاش، صیغه برادری می خواند.
«روزنامه کیهان 30خرداد89»
۱-اصول کافی، ج۲، ص۱۲۲ /font>>/>>/>>/> | |
در فاصله ای دورتر ناگهان چشمم به برادر مجید کرباسی(برادر مجید کرباسی به همراه یار و همدم صمیمی اش مجید نیلی پور در عملیاتهای بعدی به شهادت رسیدند. روحشان شاد!)که یکی از برادران قرآنی محله خودمان بود. افتاد که ناباورانه به من زل زده و نگاه می کرد. من به او لبخند زدم، اما ظاهراً متوجه نشد و عکس العملی نشان نداد. پس از لحظاتی ناگهان شروع به دویدن به طرف من کرد. بعدها که مجید در اصفهان به عیادتم آمد، تعریف کرد که چون همه گفته بودند شما روی تپه شهید شده اید و حتی بچه ها برای شما مراسم گرفته بودند، در آن لحظه وقتی بدن استخوانی شما را روی قاطر دیدم، تصور کردم که زنده نیستید بلکه بدن شما به حالت نشسته خشک شده و جسد را این گونه روی قاطر بسته اند. اما بعد که دیدم سر و چشمهای شما حرکت می کند، فهمیدم که زنده اید. مجید وقتی به نزدیک من رسید، در حالی که بغض گلویش را می فشرد، گفتم:
« آقای طالقانی پس تا حالا کجا بودید؛ خبر شهادت شما در همه جا پیچیده! حتی به اصفهان هم خبر داده اند!»
ناگهان به یاد مادرم افتادم، از همان ابتدایی که در بیشه وارد شدیم، دائم نگران حال مادرم بودم، با خود می گفتم که نکند خبر بدی به اصفهان بدهند، مطمئن بودم که اگر خبر شهادتم را بشنود، قادر به تحمل آن نیست و سکته خواهد کرد. وقتی مجید این حرف را زد، از شدت ناراحتی پرسیدم: «به خانۀ ما هم خبر داده اند؟» مجید گفت:«نه، نمی دانم، اما همۀ بچه ها خبر دارند.» با خود می گفتم که آیا چه بلایی به سر مادرم آمده است. بدین ترتیب، بر نگرانی ام افزوده شد و یک لحظه نمی توانستم از فکر مادرم فارغ شوم.
قاطرها را به طرف چادر اورژانس هدایت کردند. جمعیت زیادی در دو طرف ستون، ما را مشایعت می کردند. همه برادران، ما را به یکدیگر نشان داده و از این 14 روز، مجروح و بی غذا در بیشه به سر برده ایم سخن می گفتند. با وجودی که در باغ، مقدار نسبتاً زیادی میوه خورده بودم، اما از مشاهدۀ گاز زدن قاچهای هندوانه توسط برادران رزمنده، دهانم آب افتاده بود.
ستون، عاقبت در نزدیکی چادر اورژانس متوقف شد. برادران، برای پیاده کردن ما از روی قاطرها سبقت می گرفتند. برانکاردهایی را از قبل آماده کرده بودند تا ما را روی آن بخوابانند، من نیز بر دوش برادران، به یکی از این برانکاردها منتقل شدم. در گرداگرد من، تعداد زیادی رزمنده حلقه زده بودند. یکی از آنها در کنارم زانو زد و گفت:«راست است که شما 17 روز است که غذا نخورده اید؟» و من سرم را به نشانۀ تأیید حرفش تکان دادم، در این لحظه ناگهان صدای گریۀ این عزیزان بلند شد و در حالی که در گرداگرد من می نشستند، بر یکدیگر سبقت می گرفتند تا هریک گلی از هندوانه را در دهان من بگذارد. لحظاتی بعد، دهانم از هندوانه لبریز شد، بطوری که قادر به فرو دادن این همه هندوانه نبودم و نمی توانستم بگویم که بس است و دیگر نمی خواهم. در این لحظه دکتر اورژانس که فرم سفید بر تن داشت، از لابلای برادران گذشت و به هر شکل ممکن خود را به کنارمن رسانید و در حالی که سعی می کرد همه را از این کار باز دارد، گفت:
«بابا، چرا این طوری می کنید، آخر نمی فهمید که معدۀ این بنده خدا بعد از هفده روز، آمادگی این همه هندوانه را ندارد؟» دکتر پس از آن که برادران را از ادامۀ این کار باز داشت، در کنارم نشست و در حالی که دست بر سر و صورتم می کشید، سلام و احوال پرسی کرد و صورتم را بوسید. آنگاه مشغول باز کردن پانسمان دست شد. با وجودی که تازه پانسمان دستم را عوض کرده بودم، اما باندها غرق در چرک و خون شده بود، بوی عفونت و گندیدگی فضا را پر کرد. دکتر در حالی که بشدت متأثر شده بود، زخم را با مایع سرم شستشو داد و نخ تسبیح را به خیال این که اضافی است کشید، ناگهان گفتم:«نه، با این نخ، رگ دستم را بسته ام، اگر آن را باز کنید، دوباره خونریزی شروع می شود.» و دکتر در حالت خنده مرا تحسین کرد و مشغول پانسمان کردن زخم دستم شد. آنگاه از برادرانی که در اطرافم بودند، خواست که برانکارد را به طرف آمبولانسی که چند متر آن طرف تر آماده شده بود، ببرند. وقتی برانکارد را از زمین بلند کردند، یک دفعه چشمم به عکس نورانی امام(ره) که پشت شیشۀ در عقب آمبولانس نصب شده بود، افتاد و بی اختیار به گریه افتادم.
در بیشه که بودیم، دائم از خود می پرسیدم که آیا ممکن است یک بار دیگر امامم را ببینم یا این که این آرزو را با خود به گور خواهم برد؟ و اکنون خداوند یک بار دیگر این توفیق را به من عنایت کرده بود، نمی توانستم از چهرۀ نورانی امام چشم بردارم و بی اختیار می گریستم.
برادران اطرافم علت گریه ام را نمی دانستند و یکی از آنها می گفت:«بندۀ خدا روحیه اش را از دست داده است؟» با تمام وجود از این که توانسته بودم دیگر بار سیمای امامم را ببینم، شکر گزار بودم. مرا در کنار مجروح دیگری در آمبولانس قرار دادند. آمبولانس دیگر جایی برای مجروح نداشت و برادران خواستند که در آن را ببندند، اما ناگهان حسین خود را به داخل آمبولانس انداخته و در پایین پای من نشست، او گویی اکنون نیز نمی خواست از من جدا شود. به او گفتم: « ماشاءالله کجاست؟» گفت: « او را زودتر از ما با یک آمبولانس دیگر
بردند.» و بدین ترتیب آمبولانس به راه افتاد. هنوز دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان صدای
شلیک پدافند ضدهوایی به گوش رسید. رانندۀ آمبولانس، با سرعت هر چه تمام تر، روی
جادۀ پر از دست انداز خاکی به پیش می تاخت. صدای غرش هواپیماهای دشمن که گویی
از چند متری روی آمبولانس عبور کردند، زمین و زمان را لرزانید. هواپیماهای دشمن
قصد بمباران جاده را داشتند اما بزودی از گفته های راننده و کمک او دریافتم که بمبهای
آنها در خارج جاده به زمین خورده و بحمدالله صدمه ای به آمبولانس نرسید. در این
لحظه صدای رانندۀ آمبولانس را شنیدم که می گفت:«بدبختها، می خواهند با ارادۀ خدا هم
دربیفتند. خدا اینها را هفده روز، بی آب و نون حفظ کرده، آن وقت این بدبخت آمده بمباران می کنه.»

شبکه ایران: اکبر هاشمی رفسنجانی روایتی درباره فرزندانش دارد که در آنجا از غیر سیاسی بودن خانوادهاش میگوید، از دخترانش که یکی وارد کار ورزش و دیگری وارد بنیاد بیماران خاص شدند و پسرانش، محسن که زمینه سیاسی داشت و الآن مدیرعامل مترو است، مهدی که دنبال سکوسازی و لولههای کف آب و حفاری در دریا رفته و یاسر که برای راه اندازی کارش، مشاور وزیر شده بود، هاشمی پدر نتیجه میگیرد که بچههایش در کار سیاست نیامدند اما در کارهایی که به آنها مربوط نیست، دخالت میکنند. اما حکایت خاندان هاشمی رفسنجانی به اینجا ختم نمیشود، سال 88 حکایت این خانواده به گره کور خود میرسد و انتخاباتی که قرار است بدون آشکار شدن نام آنها پروژه «نه به احمدینژاد» را عملی کند، ناگهان در دوگانه «هاشمی - احمدینژاد» گرفتار میشود و نقش آنها از پرده بیرون میافتد و آنها به ناچار خود را مغلوب میدانند و عصبانیت ناشی از شکست آنها را به بازی تازهای میکشاند و در قالبهای آشکاری قرار میدهد.
اکبر هاشمی رفسنجانی
انتخابات دهم ریاست جمهوری برای اکبر هاشمی رفسنجانی با طرح «دولت وحدت ملی» کلید خورد. او بیش از یک سال مانده به انتخابات در مصاحبهای طرح خود را که منجر به حذف احمدینژاد از اردوگاه اصولگرایی میشد اینگونه تشریح کرد: «چنانچه همه کسانی که خود را به هر نوعی جزو اصولگرایان میدانند، یکی از چهار نفر مطرح شده یعنی؛ حجج اسلام ناطقنوری و روحانی و آقایان لاریجانی و ولایتی را نامزد کنند و متفرق نشوند، بنده نیز به سهم و توان خود از نامزدی آن نامزد واحد، حمایت خواهم کرد و با جریان اصلاحطلب هم موافقت بشود که سهم مناسبی را در کابینه و مدیریت اجرایی کشور داشته باشد که امید بر موفقیت چنین طرحی نیز فراوان است.» در این میان اما زمانی که طرح هاشمی با استقبال برخی چهرههای اصلاحطلب از جمله غلامحسین کرباسچی مواجه گشت، این ایده را به ناطق نوری نسبت دادو گفت: « این طرح را اول آقای ناطق نوری مطرح کرد که جزء اصلاحطلبان نیست. بعد هم آقای لاریجانی مطرح کرد که او هم جزء اصلاحطلبان نیست. بعد هم جامعه روحانیت مبارز با خواست عسگراولادی، باهنر و حبیبی به میدان آمد.» انتساب این طرح به عسگراولادی و محمدنبی حبیبی اما تکذیب آنها و در عین حال اجماع اصولگرایان برای نفی آن را در پی داشت.
پس از به بنبست رسیدن طرح هاشمی در میان اصولگرایان، او ترجیح داد هدایت جبهه دوم خرداد را به عهده گیرد و این هدایتگری از آنجا آغاز میشد که او تلاش خود را برای به میدان آوردن خاتمی به کار بست. در همان ایام اخبار حکایت از جلسه 3 ساعته خاتمی با هاشمی رفسنجانی داشت که محور اصلی این جلسه، موضوع کاندیداتوری او بوده است. در ابتدای این جلسه، خاتمی اقدام به بیان تردیدهایش برای کاندیداتوری کرده بود که این موضع خاتمی با واکنش هاشمی رفسنجانی مواجه شد. هاشمی در ادامه، خاتمی را به نترسیدن از «شکست» توصیه کرده و گفته بود: «اگر شما بیایید، بدبینانهترین حالت این است که انتخابات به دور دوم کشیده شود.»
با اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی و کنارهگیری خاتمی، هاشمی رفسنجانی حمایت از او را در دستور کار خود قرار داد چرا که گمان میکرد محور مناسبی برای پیشبرد طرح وحدت ملی خود یافته است. هرچند هاشمی نمیخواست بازیگردانی او در جبهه دوم خرداد و حمایتهای او از موسوی چهره علنی به خود گیرد اما این موضوع تا آنجا پیش رفت که کروبی طی نامهای نسبت به حمایت هاشمی از موسوی واکنش نشان داد و از تخریبهای اطرافیان هاشمی علیه خود گلایه کرد. کروبی در نامه خود خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشته بود:« بدانید که بهرغم برخی داعیهها اکنون همه این رفتارها منتسب به حضرتعالی است و گرچه سهم برخی نهادهای عمومی - مانند دانشگاه آزاد اسلامی - را نمیتوان در ترویج نامزد مورد نظر شما نادیده گرفت اما حق شهروندیشما در دفاع از نامزد خاص ملازمتی با خروج از دایره عدل و انصاف ندارد.»
احمدینژاد هم در جریان مناظره انتخاباتی با موسوی پرده از نقش هاشمی در صحنه گردانی اردوگاه رقیب برداشت و گفت: «بنده دربرابر یک کاندیدا نیستم دربرابر یک مجموعهای هستم که با محوریت آقای هاشمی و همکاری آقای موسوی و خاتمی علیه بنده حرکت کردند.»
تشکیک در سلامت انتخابات موضع دیگری بود که هاشمی رفسنجانی به موازات حمایت از موسوی اتخاذ کرد. او دو ماه قبل از انتخابات از تریبون نماز جمعه اعلام کرد که «در این دو ماه تا انتخابات باید به طور جدی تلاش شود تا سلامت انتخابات برای مردم مشخص شود. ضرورت دارد که علائم روشنی برای سلامت انتخابات نشان داده شود.»
با این همه نامه سرگشاده هاشمی رفسنجانی به رهبر معظم انقلاب سه روز پیش از انتخابات، مهمترین واکنش به افشای بازیگردانیاش در جبهه دوم خرداد بود. او در نامه خود تلویحاً دولت احمدینژاد به دولت بنیصدر تشبیه شده و حتی در آن تهدید کرده بود: «بر فرض اینکه اینجانب صبورانه به مشی گذشته ادامه دهم، بیشک بخشی از مردم و احزاب و جریانها این وضع را بیش از این بر نمیتابند و آتشفشانهایی که از درون سینههای سوزان تغذیه میشوند، در جامعه شکل خواهد گرفت که نمونههای آن را در اجتماعات انتخاباتی در میدانها، خیابانها و دانشگاهها مشاهده میکنیم.» نامه رئیس مجمع تشخیص مصلحت در میان بهت ناظران و فعالان سیاسی صدرنشین خبرهای انتخاباتی شد و واکنشهای شدیدی را برانگیخت.
اما انتشار گسترده شایعه پاسخ رهبر معظم انقلاب به نامه هاشمی غائله دیگری برای تأثیرگذاری بر انتخابات و از آخرین تلاشها برای حذف احمدینژاد بود که البته با تدبیر ایشان رنگ باخت. آیتالله خامنهای در روز انتخابات و پای صندوق رأی با اشاره به برخی شایعه سازیها و نقل قول از جانب ایشان اعلام کردند: مردم به این شایعات و دیگر شایعات در خصوص بخشهای مختلف انتخابات که ساخته انسانهای ناسالم است توجه نکنند.
موضع هاشمی در حوادث پس از انتخابات در ابتدا صرفاً سکوت بود و در حالی که فعالان سیاسی انتظار واکنش روشن از وی در قبال اردوکشیهای خیابانی و اغتشاشات متعاقب آن را داشتند اما او پس از قریب به یک ماه سکوت در نماز جمعه 26 تیر ماه با حمایت از آشوبها، شرایط را بحرانی معرفی و با ابراز تردید نسبت به انتخابات گفت: «این انتخابات اگر مشکلاتی در آن پیش نمیآمد ما در 30 سالگی انقلاب بهترین گام را در جهت تحقق جمهوری اسلامی برمیداشتیم. من نمیگویم که این اتفاق نیفتاده است، اما ما از اواخر دوران تبلیغات دچار تردید شدیم. افرادی تردید کردند، تبلیغات نادرست و عمل نادرست صداوسیما باعث شد، بذر تردید در دل مردم به وجود بیاید که مثل خوره به جان ما افتاده است. ما تردید را بدترین مصیبت میدانیم. البته دو گروه هستند؛ عدهای تردیدی ندارند، قاطع ایستادهاند و کار خودشان را میکنند، اما عدهای هستند که کم نیستند و بخش زیادی از مردم فهیم و عالم کشورمان هستند که میگویند ما تردید داریم. ما باید برای رفع تردید آنها کار کنیم. شرایط و دوران تلخی است. هیچکس از همه جریانات دلش نمیخواست که اینطور شود. همه ضرر کردیم. » هاشمی در خطبههای نماز جمعه خود از دستگیرشدگان حمایت کرد و در عین حال شورای نگهبان را متهم به عمل نکردن به وظیفه خود کرد. گرچه سخنان هاشمی در نماز جمعه واکنشهای بسیاری را برانگیخت اما او در مقاطع دیگری از جمله در مشهد و در دیدارش با اعضای حزب اعتدال و توسعه بر مواضعش در نماز جمعه اصرار ورزید.
حمایت مستقیم از آشوبگریها با ادعای تقلب در انتخابات در حالی صورت میگرفت که رهبر معظم انقلاب در خطبههای نماز جمعه 29 خرداد ماه 88 با انتقاد از طرح مباحثی درباره فساد مالی اطرافیان آقای هاشمی رفسنجانی و آقای ناطق نوری افزودند: البته کسی، خود این آقایان را به فساد مالی متهم نکرد اما هر کس هر ادعایی در مورد بستگان آنها نیز دارد نباید قبل از اثبات در مراجع و مجاری قانونی، در رسانهها بیان کند، چرا که اینگونه اقدامات در جامعه و بویژه در اذهان جوانان، تلقی نادرست ایجاد میکند.
غیبت در مراسم تنفید و تحلیف رئیس دولت دهم واکنش دیگر هاشمی به شکست استراتژی انتخاباتی او بود و متعاقب آن محکوم نکردن اقدامات ساختار شکنانهای بود که دیگر دولت را نشانه نمیرفتند و در واقع از قالب معترض به انتخابات خارج شده و وارد فاز مقابله با ارزشها و مقدسات شده بودند.
عفت مرعشیعفت مرعشی، همسر اکبر هاشمی رفسنجانی که البته چهرهای سیاسی نیست در معدود واکنشهای سیاسی خود، در روز رأی گیری، رأی خود را نشان داد و ادعا کرد اگر تقلب نشود، موسوی رئیسجمهور میشود، ولی خدا نکند تقلب کنند که اگر اینگونه شود، مردم به خیابانها میآیند و اعتراض میکنند. وی سپس با حمله به دکتر احمدینژاد گفت: امیدوارم احمدینژاد و دوستان خوارجش از مردم پاسخ دریافت کنند.
مهدی
مهدی فرزند چهارم و پسر دوم هاشمی رفسنجانی رسانهای ترین چهره این خاندان در انتخابات دهم ریاست جمهوری بود، مشی او با سایر اعضای خانواده اندکی متفاوت بود چرا که او از دریچه رسانه حمایت از کاندیدای مطلوبش یعنی میرحسین موسوی را بر عهده گرفت. موسوی کاندیدای مورد پذیرش مهدی بود چرا که قرار بود مجری طرح دولت وحدت ملی باشد؛ طرحی که در واقع قالبی برای پروژه «نه به احمدینژاد» بود.
با راه اندازی کمیته راهبردی ستاد حامیان میرحسین موسوی، مهدی هاشمی قائم مقامی حسین مرعشی را بر عهده گرفت و از همین جایگاه هدایت رسانهای برای پیروزی موسوی را آغاز کرد، اما عملکرد سایتهای تحت مدیریت او از جمله آینده و جمهوریت تا آنجا پیش رفت که حتی کاندیدای همفکر موسوی یعنی مهدی کروبی و نزدیکانش از تخریبها و تخلفات آنها گلایهمند بودند.
گرچه انکار ارتباط با سایتها و تشکیک درباره صحت اعترافات متهمان در دستور کار مهدی هاشمی و نزدیکانش قرار گرفت اما شاهد این ادعاها نامهای است که کروبی یک روز پیش از انتخابات به هاشمی رفسنجانی نوشت و نسبت به تخریبهای سایت جمهوریت اعتراض کرد.
همچنین اسماعیل گرامی مقدم سخنگوی حزب اعتماد ملی در گفت وگویی مطبوعاتی اظهار داشت: «مهدی هاشمی سایت جمهوریت را هدایت میکند. بارها هم ما تماس گرفتیم ولی متأسفانه این تخریبها همچنان ادامه دارد و تنها سؤال ما از آنها این است که چرا کروبی را تخریب میکنند...»
این تخلفات را اگر به ابهامات و اتهامات مهدی هاشمی در پروندههای نفتی و ماجرای استات اویل که احمدینژاد در مناظره با میرحسین موسوی به گوشهای از آن اشاره کرد و گفت: «استات اویل بیقانونی است که طرف میآید اینجا محاکمه میشود و محکوم میشود، از زندان فراری داده میشود، میرود خارج و تهش پسر آقای هاشمی است.» و در عین حال نقشآفرینی در آشوبهای پس از انتخابات که محمدعلی ابطحی نیز به آن اشاره داشت و گفت: «به خیابان آوردن جمعیت قبل از انتخابات مقدمهای بود برای به خیابان آوردن آنها در شب شنبه، افرادی مانند فاتح، تاج زاده، خاتمی و ستادش، مهدی هاشمی و آدمهایش برای اینکه جمعیت را در خیابانهای شهر نگه دارند خیلی فعال بودند و همه اینها در پیشبینی و طراحی برنامه برای شب شنبه نقش داشتند»؛ اضافه کنیم در یک روال طبیعی و قانونی فرزند هاشمی باید پاسخگوی این اتهامات و ابهامات بود اما دیدیم که چنین نشد.
حتی پس از آنکه دادستان عمومی و انقلاب تهران به مهدی هاشمی توصیه کرد هر چه زودتر به ایران بازگردد تا اگر معتقد است اتهامی به او وارد نیست، از خود دفاع کند، مهدی به جای پاسخگویی طی نامهای به خط و نشان کشیدن برای دادستانی پرداخت، اکبر هاشمی رفسنجانی هم ضمن توصیه به پسرش که با خیال راحت به کارها و تحصیلاتش در لندن ادامه دهد، در مشهد اعلام کرد: «مهدی ما رفته خارج و خیالش از پروندههایش راحت است.» او در عین حال با اطمینان گفت: «مهدی در این انتخابات هیچ دخالتی نداشت او فقط تنها دخالتی که کرده این بود که تجربه خودشان را در کمیته صیانت از آرایی که در مجلس خبرگان خوب جواب داده بود، به دیگران انتقال داد.» گرچه هاشمی پدر، خیالش از بابت حاشیه امن فرزندانش راحت است اما معاون اول قوه قضاییه اوایل بهمن ماه اعلام کرد که پرونده فرزندان هاشمی نیز به دادسرای تهران ارجاع شده و در موعد مقرر در جریان قرار خواهد گرفت.
فائزهفائزه از پرکارترین اعضای خاندان هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری بود و در حمایت از کاندیداتوری موسوی سنگ تمام گذاشت و اتفاقاً شباهتهایی هم با کاندیدای مورد حمایتش داشت از این لحاظ که نیمی از دوران گوشه نشینی آخرین نخستوزیر، او نیز سکوت و انزوا را برگزیده بود و همانند او شکست برایش باور ناپذیر بود و واکنشها و ادعاهای بعد از انتخابات این دو چهره سیاسی بعد یک و دو دهه خانه نشینی نزدیکی بسیاری با هم داشت تا آنجا که تحلیلگران اینگونه رفتارها را ناشی از فراموشی قواعد بازی سیاسی ارزیابی کردند.
فائزه هاشمی از همان ابتدا با وجود مخالفت پیشینش با کاندیداتوری موسوی، به حمایت از او برخاست و در زمینه ساماندهی دختران فیروزهای فعال شد. او در بزرگترین اجرای دختران فیروزهای در مراسم سالگرد دوم خرداد در ورزشگاه آزادی در حضور خاتمی و زهرا رهنورد دوران اصلاحات را تداوم دوران سازندگی دانسته و در توصیف دورانی کنونی گفت: «در شرایط به سر میبریم که نکبت، خفت و خواری نصیب ملت ایران شده است.» او همچنین حرف تاریخی دیگری زده و گفته بود: «مطمئن هستم که اگر در اثر خطای ما این دولت پیروز شود، امر بر این آقا (احمدینژاد) مشتبه میشود که خود را امام زمان بنامد و خطاهای گذشته را با قدرت بیشتر ادامه دهد.» این مواضع عریان دختر هاشمی رفسنجانی موجب شد تا احمدینژاد در مناظره با میرحسین موسوی با استناد به آن بگوید: «قشنگ تشریح میکند و میگوید: دوره اصلاحات ادامه راه سازندگی است و ما آقای موسوی را میخواهیم برای این که استمرار همان راه است. یعنی اشرافیتی که جناب آقای هاشمی در کشور پایهگذاری کرد، قرار است ادامه پیدا کند.»
پایان انتخابات برای فائزه هاشمی اما پایان فعالیتهای انتخاباتیاش نبود و از همان ابتدا در شکلگیری و تداوم تجمعها نقشآفرینی ویژهای کرد. او 26 خرداد، یعنی چهار روز پس از انتخابات، در تجمعی روبهروی جام جم مدعی شد که تمامی ناظران را هنگام شمارش و تجمع آرا بیرون کردند و صندوقها از قبل پر از رأی به احمدینژاد بود! او در عین حال که پایه انتخابات را مخدوش میدانست، تعریضهایی هم به رهبر معظم انقلاب داشت.
روز 30 خرداد، بار دیگر فائزه با شرکت در تجمع دیگری در خیابان آزادی، به تحریک معترضان به تداوم اغتشاشات پرداخت و به همین اتهام دستگیر شد. چندی بعد، حسین طائب، فرمانده وقت نیروی مقاومت بسیج درباره تحرکات فائزه هاشمی پس از انتخابات گفت: «فائزه هاشمی در تجمعی خواستار برگزاری مراسمی برای کشته شدگان در روز پنجشنبه بود اما وقتی قرار شد مقام معظم رهبری در نماز جمعه شرکت کنند، آنها این برنامه را تعطیل کرده و برای برهم زدن نمازجمعه برنامهریزی کردند.»
دستگیری فائزه به همراه چهارتن از اعضای خانواده هاشمی در روز شنبه 30 خرداد در تجمع غیرقانونی چندان طول نکشید. حسن لاهوتی، فرزند فائزه همزمان با دستگیری وی، در مصاحبه با بی.بی.سی اعلام کرد که مادر و بستگانش به دلیل شرکت در تجمع اعتراضی در روز شنبه دستگیر شدهاند و وی مدعی شد که از مادرش خواستهاند تا متعهد شود دیگر در تجمعات شرکت نکند و ظاهراً با توجه به عدم امضای این تعهدنامه، وی همچنان در بازداشت است.
در جریان بازداشت یکروزه فائزه هاشمی، فشارها برای آزادی وی بسیار زیاد بود. تماسها در نهایت، آزادی او را یکروزه رقم زد.
چندی بعد اسماعیل کوثری، عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس در گزارشی که از دیدارهای هیأت منتخب مجلس با برخی از چهرههای سیاسی ارائه داد، اعلام کرد: «آقای هاشمی گفتند که قصد داشتند بیانیهای در این خصوص (حوادث پس از انتخابات) صادر کنم اما کسی نیستم که زیر فشارها اقدام به صدور بیانیه کنم، منظور ایشان از اعمال فشار، دستگیری دخترشان در اغتشاشات بود. گویا دختر آقای هاشمی به ایشان گفته بود که من برای خوردن ساندویچ به آن خیابان رفته بودم اما من را دستگیر کردند.»
اقدامات فائزه هاشمی موجب شد تا جمعی از دانشجویان دانشگاههای کشور با برگزاری تجمعی در مقابل دادستانی تهران، خواستار برخورد قضایی با فرزندان هاشمی شده بودند. همچنین فعالان سیاسی اصولگرا نسبت به عدم برخورد با فرزندان هاشمی تذکرهای پیاپی داده بودند. اما فائزه هاشمی خود در تجمعات غیرقانونی اعلام کرد که از احمدینژاد شکایت میکند. او مدتی پس از آزادی نیز مدعی شده بود برگزاری جشن پیروزی از سوی احمدینژاد اصلی اغتشاشات است.
دختر کوچک هاشمی رفسنجانی مدت کوتاهی پس از آزاد شدن در مصاحبه با یکی از سایتهای حزب کارگزاران، ضمن تکرار ادعاهای قبلیاش درباره تقلب در انتخابات مدعی شد که جمهوریت از نظام رخت بربسته و تبدیل به حکومت اسلامی شده است. او در واکنش به برخورد با متهمان اغتشاشات اخیر مدعی شد که «برای افراد بیگناه پروندهسازی میکنند و برعکس پروندهدارها را به مقام و پست میرسانند.» او در مصاحبه خود «انقلاب مخملی» را نوعی فرافکنی خواند و گفت: «انقلاب مخملی در مفهوم عام آن میتواند به معنی اصلاحطلبی و بیان مسالمتآمیز ضرورت اصلاحات و تلاش برای انجام آن باشد که چیز بدی نیست.» او همچنین درباره اعترافات حسین رسام، تحلیلگر ارشد سفارت انگلیس که در اغتشاشات دستگیر شد، هم گفت: «اعترافات کارمند سفارت انگلستان البته طبق آنچه که من شنیدم، چیزی نبود جز انجام وظیفه. هر سفارتی در هر کشور از اوضاع طرف مقابل گزارش تهیه میکند تا سیاستهایشان را بر مبنای شرایط واقعی هر کشوری بریزند. مگر سفارت ما در کشورهای خارجی این کار را نمیکنند؟»
فائزه هاشمی، هرچند که بعد از بازداشت یک روزه، مدتی حاشیهنشینی کرد و غیر از حرفهای پراکندهای که در سطح رسانهها از وی منتشر میشد، خبری از او نبود اما حضور دوبارهاش در حاشیه مراسم16آذر و روز دانشجو در واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد و سخنرانی در جمع تعدادی از حامیان موسوی و همچنین حضوری دیگربار در میان اغتشاشگران روز عاشورای حسینی در تهران، از تداوم تحرکات او در ایام انتخابات حکایت دارد.
محسن
رفسنجانی در انتخابات دهم بیش از آنکه خود به میدان حمایت از کاندیداها بیاید تصمیم گرفت در قامت یک حامی قدرتمند برای خانواده خویش ظاهر شود و مدافع تمامی اقدامات آنها باشد. او که در جریان این انتخابات چند بیانیه با امضای خود به عنوان پسر هاشمی و رئیس دفتر ریاست مجمع تشخیص مصلحت را در کارنامه دارد، اما به واسطه مسئولیتش در مترو تهران تلاش میکرد تا مانند مهدی و فائزه چندان نقشش از پرده بیرون نیفتد. با این همه پس از این مناظره 13 خرداد ماه احمدینژاد و موسوی، محسن هاشمی در نامهای به احمدینژاد مدعی شد که رئیس جمهور با دروغ و عوامفریبی میخواهد فضای انتخابات را «هاشمی – احمدینژاد» کند اما او نگفت که چرا برپایی چنین فضایی این چنین به نفع احمدینژاد است و آرای مردم را به سوی او گسیل میکند. چندی بعد نیز پیش از آنکه محسن مجبور به ترک دفتر پدر به دلیل ممنوعیت تصدی دوشغل همزمان شود، امضای او به عنوان رئیس دفتر مجمع تشخیص مصلحت پای شکایت از رسانههای منتقد هاشمی ثبت شد. محسن هاشمی در نامه خود رسانههای مورد شکایت را «رسانههای معلومالحال» نام برد و اظهار داشت این شکایت نه ادعایی شخصی بلکه به واسطه حفظ نظام و ولایت فقیه مطرح شده است. بار دیگر نیز نام او در کنار نام دیگر اعضای خانوادهاش در نامهای سرگشاده به رئیس قوه قضاییه ثبت شد. آنها در نامه خود نوشتند: «ما «هاشمیان»، اما از آنجا که طرح این اتهامات، به عنوان اهرم فشار و ابزاری برای حذف هاشمی رفسنجانی به کار گرفته میشود و خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن میریزد، بر احقاق حق خود پافشاری میکنیم.»
اما چندی بعد از انتخابات مشخص شد محسن آنگونه هم که میخواست خود را منطقی و اهل نگارش و حرکت از مسیرهای بدون جنجال نشان دهد نیست و در هتاکی و بیپرده عیان شدن چیزی کم از مهدی و فائزه جنجالی ندارد. 26 خرداد ماه همان زمان که فائزه مشغول تحریک آشوبگران بود و سخنرانیهای ساختارشکنانه در اجتماع به اصلاح معترضان به انتخابات ایراد میکرد، محسن هم در مراسم افتتاح خط 7 مترو حرفهایی زد که البته در شلوغیهای اخبار آن روزها مجال انتشار نیافت. اظهارات فرزند ارشد هاشمی، 4 روز پس از انتخابات اعتراض حاضران در جلسه را بر انگیخت. او گفته بود: «ابتدا انتخابات را هاشمی - احمدینژادی کردند، حالا با مشکلاتی که خود برای کشورایجاد کردند میخواهند فضا را خامنهای- هاشمی کنند... بر بستر شایعات سوار شوند و رأی بیاورند، بگویند این رأی حلال است؟ حالا این رأی را گرفتید مگر حلال است؟ اگر اجازه دادند علیه بزرگتر از هاشمی صحبت کنند بیشتر رأی جمع میشود، اصلاً اگر کل انقلاب را زیر سؤال ببرند 70 میلیون رأی جمع میشود.» او همچنین در اعتراض به قطع بلندگو و ترک جلسه از طرف حاضران گفت: «این مردم که اینجا نشستهاند میگویند محسن هاشمی دزد است که اینجا حرف میزند. من اول باید ثابت کنم که دزد نیستم، بعد بگویم خط 7 را کی ساخته؟... چرا بعضی سپاهیها رفتند؟ چرا نوشتند ما دزدیم؟»
فاطمه
نارضایتی پدر از وضع موجود انگیزهای مضاعف برای فاطمه فرزند ارشد هاشمی رفسنجانی بود تا به جمع دیگر اعضای خانواده در حمایت از میرحسین موسوی بپیوندد. گرچه او حمایتش از موسوی را تبعیت از یک تصمیم حزبی اعلام کرده بود اما همزمان گفته بود: «وقتی در خانواده بحث میشود ایشان میگویند از وضعیت موجود ناراضیاند و خواستار ایجاد تغییر در این شرایط هستند. آیتالله هاشمی معتقدند که احتیاج به تغییرات زیادی در سطح مدیریتی کشور داریم.»
گرچه او به سیاق دیگر اعضای خانواده فعالیتهای انتخاباتی را از سر گرفت و پیش رفت اما مثل خواهرش روزهای آشوب را در خیابانها سپری نکرد و حرفهای تند و ساختارشکنانه نزد و در جریان بازداشت یک روزه خواهرش، طی تماسهایی با قوه قضائیه تمام تلاشش را برای آزادی او انجام داد.
فاطمه هاشمی رفسنجانی وقتی که پس از 11 سال در شهریور ماه 88 از ریاست فدراسیون ورزشهای بیماران خاص استعفا میداد اما در متن استعفای خود عقدهگشایی کرد و نوشت:« یقین دارم آنان که با قطب بندی جامعه و بیگانه انگاری هر آن که با آنها نیست و حتی با مخالفتهای پنهان و آشکار با اصل ولایت و امامت امت دو رکن جمهوریت و اسلامیت نظام را نشانه گرفتهاند و همه منتقدان را دشمن میپندارند و با بیان و ادبیاتی استهزاآمیز تلاش در حذف آنان دارند و عرصه را بر خدمت خادمان تنگ کردهاند راه به جایی نخواهند برد.» او اما در نامه در حالی از حلقه بسته مدیریت سخن میگفت که اشارهای نکرد که چگونه در 4 ساله دولت نهم در این سمت باقی مانده و آیا او خود مصداق حلقه بسته میشد یا خیر؟
یاسریاسر آخرین فرزند هاشمی رفسنجانی اما از همه اعضای خانواده خود در انتخابات کم حاشیه تر بوده است او که علاوه بر فعالیتهای اقتصادی در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت روزگار میگذراند، چهرهای سیاسی و رسانهای نداشته است. تنها اظهار نظر انتخاباتی که از او وجود دارد نقل قولی است که مدت زیادی قبل از انتخابات محمدعلی ابطحی از وی نقل کرده است. هم زمان که حسن روحانی رئیس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تیغ انتقاد غیرمنصفانه علیه دولت میکشید، یاسر از نامزدی حسن روحانی در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری خبر داده بود و در عین حال حضور روحانی در عرصه انتخابات مزبور را مشروط و منوط به عدم نامزدی خاتمی در این انتخابات کرده و در صورت نامزدی خاتمی، حضور روحانی را به عنوان نامزد ریاست جمهوری بلاموضوع عنوان کرده بود. است.
گرچه در جریان اغتشاشات روز 13 آبان اخباری مبنی بر حضور او در میان اغتشاشگران منتشر شد اما او برخلاف فائزه که عضو فعال اغتشاشات است و حتی از انتشار عکس و فیلم حضورش در آشوبهای خیابانی ابایی ندارد، حضور خود را تکذیب کرد و در تکذیبیه خود تهدید کرد که «شایعه سازان اگر عذرخواهی نکنند، در دادگاه باید پاسخگو باشند.» با این همه وقتی صحبت از ضرورت از بین رفتن حاشیه امن فرزندان هاشمی به میان میآید، او نیز از نگاه فعالان سیاسی دور نمیماند، چنانکه لطفالله فروزنده، قائم مقام جمعیت ایثارگران میگوید: مردم انقلاب نکردند که هزار فامیل درست بشود، فامیل رده سوم آقای هاشمی در حاشیه امنیت قرار دارند؛ حالا یاسر و اینها که جای خود دارند و بعد هم کار فرزندانش به اینجا میرسد که اکثر اغتشاشات را توجیه میکنند، حضور پیدا میکنند و حمایت مالی میکنند.