پس از حدود چهار ساعت راه رفتن، ناگهان حال برادری که گلوله به لُپ او خورده و از دهانش عبور کرده بود و سپس از گردنش بیرون رفته بود تغییر کرد و به حالت اغماء افتاد. او یکی دو ساعت بود که به تنهایی قادر به حرکت نبود و با کمک دیگران راه می رفت، اما در این لحظه ناگهان از هوش رفت. ستون به ناچار متوقف شد و همۀ برادران بر گرد او جمع شدند. نفسهای او به شمارش افتاده و رنگ صورتش کاملاً سفید شده بود. این نوجوان عاشق که شاید بیش از 17بهار از عمرش نگذشته بود، و بر پیشانی بند قرمزش، عبارت«یا زیارت یا شهادت» خودنمایی می کرد، بیش از دو سه دقیقه در این حالت باقی نماند و عاقبت جان به جان آفرین سپرد. او نه تنها به توفیق زیارت اباعبدالله(ع) بلکه به فیض شهادت نیز دست یافت. حمل پیکر پاک او ممکن نبود، لذا بناچار او را به زیر درختان برده و بدن مطهرش را با شاخ و برگ پوشاندند. چفیۀ او را بر شاخه ای در بالای بدنش آویزان کردند تا بعد که نیروهای خودی برای انتقال او آمدند، پیکرش را براحتی بیابند و آنگاه به راه خود ادامه دادیم.
نزدیکیهای ظهر ناگهان از دور صدای چند هلیکوپتر به گوش رسید. دانستیم که دشمن هنوز در تعقیب ماست و این بار با هلیکوپتر به جستجوی ما آمده است. همه، بلافاصله به داخل بیشه رفته و هر یک در موضع مناسبی پنهان شدیم. دو یا سه هلیکوپتر جنگی که در ارتفاع بسیار پایین پرواز می کردند، از روی درختان عبور کردند، اما بخاطر انبوه درختانی که در زیر آن مخفی شده بودیم، ما را ندیدند. حدود ده دقیقۀ بعد، هلیکوپتر ها بازگشته و پس از عبور از فراز درختان، دورشدند؛ و به این ترتیب، دوباره به راه خود ادامه دادیم.
از ساعت 6 صبح که راه افتادیم، تا ساعت سه بعد از ظهر یعنی حدود 9 ساعت، در حرکت بودیم. در این ساعت، به یک باغ پردرخت که ظاهراً مال کردهای عراقی بود، رسیدیم و همه زیر درختها به استراحت پرداختیم. اکثر درختهای باغ، سیب درختی و آلوچه، داشت. برادران سالم، به چیدن میوه مشغول شدند و همۀ ما با اشتهای زیاد، مقدار قابل توجهی سیب و آلوچه خوردیم. پس از دقایقی استراحت، بین برادران در مورد ادامه راه، اختلاف افتاد. دو نفر از برادران سالم می گفتند که ما خسته شده ایم و دیگر قادر به حمل مجروحین نیستیم و برادر سالم دیگر، معتقد بود که باید به راه خود ادامه داده و هر چه سریعتر خود را به نیروهای خودی برسانیم. اکثر مجروحین نیز بر این عقیده بودند که بهتر است شب را در همان مکان استراحت کرده و صبح زود، سر حال و با نشاط، به راه خود ادامه دهیم. برادر سالمی که معتقد به حرکت فوری بود در پاسخ این عزیزان می گفت:« شبها این منطقه پر از کومله و دمکرات می شود و امنیت نخواهد داشت» بالاخره پس از بگو مگوی زیاد، همه توافق کردند که دو نفر از برادران سالم به عقب رفته و نیروی کمکی بیاورند و مجروحین به همراه برادر سالم دیگر، همانجا بمانند. پس از آن که آن دو برادر ما را تنها گذاشته و رفتند، انتظار برای رسیدن نیروهای کمکی، به درازا کشید به گونه ای که همۀ ما نگران شده بودیم. گمانهای سوء، ذهن همۀ ما را مشغول کرده بود، یکی می گفت:« نکند این دو برادر در راه به دست ضد انقلاب افتاده اند، دیگری می گفت:« شاید اصلاً راه را گم کرده و سر گردان شده باشند.»
بالاخره حدود ساعت 6 بعد از ظهر یعنی سه ساعت پس از رفتن آن دو برادر، ناگهان از دور، سر و کله یک ستون از نیروهای خودی نمایان شد. با مشاهدۀ این ستون، شور و هیجانی زایدالوصف بین برادران افتاد. وقتی ستون نزدیکتر آمد، دیدم که برادران رزمنده، بر تعداد زیادی قاطر سوار هستند و به سرعت به این سو می آیند. تعدادی از مجروحین که قدرت راه رفتن داشتند، به استقبال ستون شتافتند. وقتی ستون نزدیکتر شد، تعدادی از برادران گروهانهای مقداد و مالک اشتر را نیز همراه آن دیدم. آنان از قاطر پیاده شده و به سرعت به طرف ما دویدند و وقتی به جمع ما رسیدند مرا در آغوش گرفته و هر یک سخنی می گفتند. یکی از آنها در حالی که به شدت اشک می ریخت، می گفت:«برادر طالقانی، شما این ده پانزده روز کجا بودید، همه فکر می کردند که شما هم شهید شده اید...» دیگری گفت:«آقای طالقانی، در شهرک دارخوئین، برای شما و برادرترکان، مراسم گرفته اند، همه فکر می کنند که شما شهید شده اید.» برادران در بوسیدن و ابراز محبت نسبت به ما سبقت می گرفتند. پس از چند دقیقه که وضع به این منوال گذشت، هر مجروح را سوار بر قاطری کرده و مسئولیت هدایت هر قاطر را برادر سالمی بر عهده گرفت، وی که مهار قاطر را در دست داشت پیشاپیش حرکت می کرد. در بین راه به یاد روزهای گذشته و آنچه بر ما رفته بود، اشک می ریختم و هر بار چشمم به حسین و ماشاءالله که آنها نیز هر یک بر قاطری سوار بودند، می افتاد. وضع گذشته را به آنها یادآوری کرده و از آنان می خواستم که مشغول شکرگویی به درگاه خدا باشند.
ستون به سرعت حرکت می کرد و تپه ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارد. پس از حدود نیم ساعت حرکت، بر قلۀ ارتفاعات اطراف، افرادی را دیدم. از برادران پرسیدم که اینها کیستند؟ و آنها گفتند که دیده بانهای خودی هستند، دانستم که به مواضع نیروهای خودی نزدیک می شویم. دقایقی بعد، صدای انفجار گلوله های توپ و خمپاره به گوش رسید. ابتدا تصور کردم که صداها مربوط به اجرای آتش نیروهای خودی است، اما برادران توضیح دادند که این آتش دشمن است که بر مواضع نیروهای ما هدایت می شود. وقتی تپه ای را پشت سر گذاشتیم، بولدوزرهای جهاد را دیدم که بر فراز یکی از ارتفاعات منطقه مشغول جاده سازی بودند و خمپاره ها و گلوله های توپ دشمن، همان محل را زیرآتش گرفته بود. عجیب آن که برادران جهاد سازندگی، بی تفاوت نسبت به آتش دشمن، به کار خود ادامه می دادند. برادران می گفتند که قرار است این جاده تا قلب مواضع دشمن ادامه یابد تا کار انتقال رزمندگان و پشتیبانی از آنها به سادگی انجام گیرد. پس از گذشت حدود یک ساعت، ناگهان بوی مطبوع هنداونه به مشامم رسید و با خود گفتم که عده ای در همین اطراف در حال خوردن هندوانه هستند. پس از آن که یک تپه را پشت سر گذارده و از سوی دیگر آن سرازیر شدیم، در دشت مقابل، خیمه های بسیاری نمایان شد. برادران گفتند که اینجا مقر موقت نیروهای لشکر نجف اشرف است. از دور، برادران بسیاری که هر کدام یک قاچ گلی رنگ هندوانه در دست داشتند دیده می شدند. این عزیزان به محض دیدن ما، به استقبال کاروان تازه از راه رسیده شتافتند. آنان می دانستند که در میان این کاروان، سه نفر از نیروهای شهید برهانی هستند که مدت 14 روز، سرگردان بیابانها بوده اند. بزودی جمعیت قابل توجهی از برادران لشکر نجف اشرف در حالی که از ما سراغ می گرفتند، ستون را محاصره کردند.
اگرچه «هنوز 20 سال از رحلت امام(ره) نگذشته است»، اما مرور سیرهی عملی بنیانگذار کبیر انقلاب در برهه های حساس تاریخی می تواند به عنوان الگویی راهگشا در گره های تاریخی عصر حاضر مورد استفاده قرار گیرد.
به گزارش رجانیوز، تدقیق پیرامون مدل رفتار امام(ره) با بستگان و منسوبین خویش یکی از مواردی است که اگرچه طی سالهای اخیر کم و بیش مورد اشاره قرار گرفته اما به نظر می رسد بازخوانی نوع رفتار ایشان با نوه خود، سید حسین خمینی فرزند ارشد حاج آقا سید مصطفی خمینی حاوی نکات ظریفی است.
سید حسین خمینی کیست؟
سید حسین خمینی در ابتدای انقلاب اسلامی اگرچه بسیار جوان بود اما در عرصه سیاسی فعالیت محسوسی داشت، بهگونه ای که یکی از طرفداران شناخته شده جریان ابوالحسن بنی صدر و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به شمار می رفت و حتی پس از عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا توسط امام خمینی در خردادماه 1360 و همچنین رای مجلس شورای اسلامی به عدم کفایت رییس جمهور چند روز بعد از آن، وی نه تنها حاضر به مرزبندی با بنی صدر و جریان منافقین نشد، بلکه بر حمایت خود از جریان مذکور اصرار کرد.
دستور قاطع امام در برخورد با نوه خود
پیرامون برخوردهای امام(ره) با نزدیکان و منسوبین خود نقلهای متعددی وجود دارد اما خاطره ای از ایشان که بهطور خاص به سید حسین خمینی باز می گردد، خواندنی است.
روزنامه جمهوری اسلامی در تاریخ دهم شهریور ماه سال 78 در صفحه 13 خود به نقل از سید حمید روحانی نوشت:
«در سال 59 آقای سید حسین خمینی که نوه امام بود در زمانی که اختلافات بین بنی صدر و شهید رجایی تشدید شده بود آقای سید حسین خمینی می رود در مشهد به نفع بنی صدر سخنرانی می کند. مردم به او حمله می آورند و می خواستند سید حسین خمینی را بزنند و ایشان که مسلح بوده، سلاح کمری داشته، دست به سلاح کمری اش می برد، بچه های کمیته جلوی او را می گیرند می برندش در یک اتاق دیگر. از همانجا مسئولین کمیته تماس می گیرند با دفتر امام. پیغام به امام داده می شود که آقای سید حسین خمینی نوه شما در مشهد از بین صدر دفاع کرده مردم به او هجوم آوردند دست به اسلحه برده ما چه کار کنیم. امام به مرحوم آیت الله اشراقی می فرمایند که به مسئولین کمیته مشهد پیغام دهید که سید حسین خمینی تحت الحفظ به تهران اعزام شود و اگر دست به سلاحش برد او را با تیر بزنند. آقای اشراقی به دفتر می آید و از طریق آقای رحمانی که بعدها نماینده امام در نیروی انتظامی شدند، از طریق ایشان به بچه های کمیته پیغام می دهند. ولی بخش دوم پیام امام را آقای اشراقی نمی دهد و فقط می گوید امام گفته آقای سید حسین خمینی تحت الحفظ به تهران اعزام شود. وقتی ایشان پیش امام بر می گردد امام می پرسد شما دستور من را ابلاغ کردی. ایشان می گوید بله. امام گفت آقای اشراقی کامل ابلاغ کردی؟ آقای اشراقی که نمی توانسته دروغ بگوید می گوید نه من قسمت دومش را نگفتم. امام به آقای اشراقی می فرمایند بر می گردی مجدد تلفن می زنی و هر دو قسمت پیام من را می دهید. سید حسین خمینی تحت الحفظ به تهران اعزام شود و اگر دست به سلاحش زد با تیر او را بزنید.»
نامه تاریخی امام خمینی خطاب به نوه خویش
برخورد امام(ره) با سید حسین خمینی تنها به خاطره نقل شده در این زمینه محدود نمی شود. اگرچه پس از وفات حاج آقا سید مصطفی، سید حسین به عنوان فرزند ایشان نزد امام جایگاه ویژه ای داشت و از محبوبیت خاصی برخوردار بود اما عدم مرزبندی وی با جریان بنی صدر و منافقین موجب شد تا امام راحل(ره) در نامه ای خطاب به او بنویسد:
«پسرم، حسین خمینی! جوانی برای همه خطرهایی دارد که پس از گذشت آنها انسان متوجه میشود . من میل دارم کسانی که به من مربوط هستند در این کورانهای سیاسی وارد نشوند، من امید دارم که شما با مجاهدت در تحصیل علوم اسلامی و با تعهد به اخلاق اسلامی و مهار کردن نفس اماره بالسوء، برای آتیه مورد استفاده واقع بشوی»
و در ادامه نیز با تاکید بر عدم ورود سید حسین به بازی های سیاسی به عنوان واجب شرعی تاکید می کنند: «من علاوه بر نصیحت پدری پیر، به شما امر شرعی میکنم که در این بازیهای سیاسی وارد نشوی و واجب شرعی است که از این برخوردها احتراز کنی؛ من به شما امر میکنم به حوزه علمیه قم برگرد و با کوشش، به تحصیل علوم اسلامی و انسانی بپرداز.»
(صحیفه نور، جلد 14، صفحه 345)
تداوم مواضع ساختارشکنانه سید حسین خمینی
پس از این نامه، سید حسین راهی قم می شود و حتی پس از فوت مرحوم حاج احمد خمینی، هدایت مؤسسه تنظیم و نشر آثار، حرم و بیت امام به سید حسن خمینی فرزند سید احمد آقا و نوه کوچکتر امام سپرده میشود.
اما طی سالهای بعد از نامه امام نیز وی هیچ گاه در مسیری که امام به وی امر شرعی نمودند، حرکت نکرد و هر از چندگاهی با اعلام مواضع خود در مخالفت با نظام جمهوری اسلامی، ولایت فقیه و... مورد استقبال رسانه های بیگانه قرار گرفت و نه تنها هیچ گاه مرزبندی خود با دشمنان انقلاب را مشخص نکرد بلکه صراحتا همسو با جبهه ضدانقلاب به فعالیت های خود ادامه داد که از جمله آن باید به سفر وی به عراق در اوایل اشغال این کشور توسط نیروهای امریکایی اشاره کرد که در آنجا طی گفتگو با روزنامه واشنگتن تایمز، از آمریکا به خاطر فتح عراق قدردانی کرد و گفت: «مردم عراق نیروهای آمریکایی را به چشم آزادیبخش مینگرند نه اشغالگر، من میبینم که روز به روز اوضاع کشور رو به بهبودی می رود؛ من امنیت را احساس میکنم و میبینم که مردم از اینکه از رنجهای گذشته خلاصی یافتهاند شادمان هستند.»
وی در بخش دیگری از مصاحبه خود با بیان اینکه مردم ایران باید دخالت نظامی آمریکا را برای آزادی کشور خود بپذیرند افزود: «مردم ایران واقعا به آزادی احتیاج دارند، آزادی واجبتر از نان شب مردم است. اما اگر برای ایجاد آزادی راهی جز دخالت آمریکا نیست من فکر میکنم که مردم ایران باید آن را قبول کنند، من هم این را قبول میکنم زیرا با اعتقادات و ایمان من همخوانی دارد.»
همچنین یکی دیگر از مواضعی که از سوی سید حسین خمینی علیه جمهوری اسلامی ایران شهرت دارد، به تیرماه 84 باز می گردد. زمانی که مجله آمریکایی «ونیتیفر» از پیشنهاد سیدحسین خمینی به رضا پهلوی برای اتحاد در برابر جمهوری اسلامی خبر داد و گویا این پیشنهاد از سوی کریستوفر هیچنز خبرنگار این مجله - که به قم سفر کرده بودـ به رضا پهلوی داده شده بود.
به نوشته این مجله، حسین خمینی در منزل خود در قم به خبرنگار آمریکایی میگوید که حامی مداخله آمریکا در ایران است و در ادامه تصریح می کند: «خواهان حذف حکومتی است که پدر بزرگش در ایران آن را بنا نهاده است. تنها جهان آزاد به رهبری آمریکاست که میتواند دمکراسی را به ایران بیاورد.»
پس از این مصاحبه، به گفته احسان نراقی از افراد نزدیک به خانواده شاه مخلوع، سید حسین در سفر خود به آمریکا با رضا پهلوی دیدار می کند که رادیوهای بیگانه نیز پس از این دیدار اعلام کردند: «در این دیدار رضا پهلوی به وی گفته است که جد من به ایران خدمت کرد و سید حسین هم در پاسخ گفته است جد من به ایران خیانت کرد.» عبارتی که پس از انتشار آن از سوی سید حسین خمینی هیچگاه مورد تکذیب قرار نگرفت.
در مجموع به نظر می رسد تدقیق در باب مدل رفتار حضرت امام (ره) با نزدیکان و منسوبین خویش همواره می تواند به عنوان الگویی جامع که از بطن سیره عملی بنیانذار کبیر انقلاب نیز استخراج شده است، مورد استفاده قرار گیرد چرا که این موضوع پیش از این مورد تاکید مرحوم حاج سید احمد خمینی نیز قرار گرفته است:
«ما منسوبین حضرت امام (ره) باید توجه داشته باشیم که فقط به علت نزدیکی با ایشان است که با ما مصاحبه میشود و یا به ما احترام میشود ... باید دقیقاً توجه کنیم که اگر امام نبودند هرگز کسی ما را بدان صورت نمیشناخت تا با ما مصاحبه کند. پس من من نکنیم که هیچیم ... باید توجه کنیم که از انتساب سوءاستفاده نکنیم که خلاف شرع مبین است.»
(نشست مطبوعاتی حاج سید احمد خمینی، 24 فروردین ماه 1360)
«رجانیوز»
از آن طرف هم ما مشتهای مان را بلند کردیم و مرگ بر امریکا، مرگ بر فرانسه، برای اینکه مسعود رجوی آن جاست و غیره گفتیم. یک روز در دفترم نشسته بودم که آقای رجایی فشاری روی شانه من داد دیدم ای داد و بیداد، ما همین الان باید با هم دعوا کنیم. نگاه کردم دیدم که رنگش پریده است. چی شده؟ گفت تو نمیدانی چه کار کردی؟ گوشی امام از من کشید که در عمرم کسی این جور با من برخورد نکرده بود. گفتم: مگر امام چی گفتند؟ سر چی؟ خدایا چه خلافی کردهایم؟ ما که تمام دلمان با امام و انقلاب است، چی شده؟ گفت: راجع به آن اطلاعیه جواب میتران. گفتم: آقا میگفتی به میتران که این بد ترجمه کردهاند. ما مرکز ثقل نوشتیم. گفت: اصلاً حرف سر این نبوده، من هم فکر کردم همین است. امام به من گفتند: یک کسی به تو تبریک گفته است، تبریک عرض میکنم، تو به عنوان یک مسلمان باید بگویی متشکرم. تو چه جوری میزنی تو دهان رئیسجمهور یک مملکت. ادبمان کجا رفته است.
آقای رجایی گفت: هر چه فکر میکنم امام راست میگویند، گفتم: هیچ هم امام راست نمیگویند، چیچی راست میگویند؟ امام خودشان میگویند مرگ بر امریکا،ملت زیر سایه امام این جوری بگویند: مرگ بر فرانسه، آن وقت اگر ما بنویسیم این جوری. حتماً باید پیش امام بروی. شهید رجایی رفت و بعد ازملاقات با امام پیش من آمد و این دفعه دیگر خوشحال،گفتم چی شد، گفت خدا ما را فدای امام بکند. ما اصلاً باید خودمان را با امام میزان کنیم. من رفتم به اوگفتم آقا! مشاور فضول ما این جوری میگوید، گفتند: هم مشاور فضول تو درست میگوید، هم کارشان غلط است.
من یک آخوند هستم اینجا نشستهام حرف میزنم.من چه کاره هستم؟ من در عالم اسلام برای مسلمانانها باید حرف بزنم و حرف میزنم. ولی تو پست سیاسی قبول کردی تو رئیسجمهور مملکتی. رئیسجمهور مملکت باید به عرف سیاسی عمل کند. در عرف سیاسی جواب میدهی اماحق توهین که نداری. در حالی که اگر کسی به تو گفت تبریک عرض میکنم هر کس بوده باشد تو باید بگویی متشکرم. تمام. دوستت است از او تعریف میکنی نیست میگویی متشکر آقا. دیدم راست میگوید، علوم سیاسی را ما خواندهایم و این بنده خدا قم بوده است و در خانهاش بوده در تبعید هم که بوده، باز در خانهاش بوده، حداکثر راهش این بوده که رفته مثلاً نجف مرقدحضرت علی(ع) دعا خوانده است، این جور دنیا را با عرف و نزاکت دیپلماسی آن میشناسد که من علوم سیاسی را خوانده نمیشناسم. گفتم: آقا به حضرت عباس دستها بالا، تسلیم. و آن عبرتی شد. بعدها خیلی در نوشتههای من تأثیر گذاشت. یعنی هر چه که مینوشتم نگاه میکردم که چه کار کنم امام ناراحت نشوند. نه اینکه شخصاً ناراحت نشوند و اگر شخصاً ناراحت میشدند میرفتیم دستشان را هم ماچ میکردیم بلکه ترس ما به خاطر مصالح ملی بود.
گفتم:«شهدایی را که به عقب بردند، می شناختی؟»
گفت:«نه، بعد از ده چهارده روز، شهدا قابل شناسایی نبودند، تازه هوا تاریک بود و وقت کم، و بچه ها شهدایی که راحت تر می توانستند به عقب ببرند، بردند. عراقیها ، بدن شهدا را زیر خاک کرده بودند، اما سر شهدا از خاک بیرون بود.» با تعجب پرسیدم:«چرا؟» گفت:«برای استفاده های تبلیغاتی، حتماً خبرنگار و فیلمبردار آورده اند تا از این صحنه گزارش تهیه کنند، ... . به همین خاطر، بیرون آوردن بدن شهدا از زیر خاک، خیلی سخت بود و وقت زیادی می گرفت ... راستی ردّانی پور را می شناختی؟»
گفتم:«حاج آقا مصطفی؟» گفت:«آره» گفتم:«البته، چطور مگر؟»
گفت:«حاج آقا ردانی پور هم دیشب همراه ما بود، اما در جریان گرفتن تپه به شهادت رسید.»
از این خبر ناگوار جا خوردم. حاج آقا مصطفی ردانی پور یکی از ارزنده ترین فرماندهان لشگر 14 امام حسین(ع) بود که از ابتدای جنگ، نقش فوق العاده مهمی را در عملیاتها ایفا می کرد و مضافاً یک روحانی تحصیل کرده و با سواد و یک عارف متقی و یک سخنران توانا بود و شهادت او برای ما ضربۀ مهمی محسوب می شد. پرسیدم:«حاج آقا ردانی پور دیشب فرمانده گردان بود؟» گفت:«نه، به عنوان تک تیرانداز شرکت کرده بود!» بارها در اصفهان از سخنرانیهای این مرد بزرگ استفاده کرده بودم. با خود می گفتم که فرماندهان نباید اجازه می دادند که حاج آقا ردانی پور در عملیات شرکت کند. به هر جهت، شهادت این فرمانده دلیر و عارف سپاه اسلام، دقایقی ذهنم را به خود مشغول داشت. آنگاه پرسیدم:«این راهی را که الان داریم می رویم، از قبل برای شما تعیین شده؟»
گفت:«نه، اصلاً قرار نبود از این مسیر بیاییم، کار خدا بود که مجبور شدیم از این راه آمده تا شماها نجات پیدا کنید. ما هم همراه تعدادی دیگر از بچه ها از مسیر تعیین شده به عقب می رفتیم که با یک گروه عراقی درگیر شدیم. بچه هایی که جلوتر بودند، رفتند. اما ما مجبور شدیم که مسیر را عوض کنیم. عراقیها هم ما را تعقیب کردند، که ناگهان سر از بیشه درآوردیم.»
گفتم:«پس راه را نمی دانید، همین طور حدسی از این جهت می رویم؟» گفت:«چرا قبلاً فرماندهان همۀ منطقه را توجیه کردند و گفتند که اگر پراکنده شدید و بعد به یک جوی آب رسیدید، سمت مخالف جریان آب، به نیروهای خودی منتهی می شود.»
آری، جهت حرکت ستون،از حاشیۀ درختها، سمت مخالف جریان آب جوی بود. پس از گذشت حدود دو ساعت که با سرعت حرکت کردیم، دیگر صدای تیرانداری عراقیها به گوش نمی رسید و این نشان می داد که دشمن ا زتعقیب ما ناامید شده است. در این مسیر، مجموعۀ درختها و آب جوی، مناظر بسیار زیبایی را فراهم آورده بود که شباهت بسیار، به جنگلهای شمال کشور خودمان را داشت. گرچه به دلیل خطرناک بودن منطقه و احتمال برخورد لحظه به لحظه با دشمن، و از طرف دیگر به خاطر بی حالی و ضعف و جراحت، روحیۀ لذت بردن از این مناظر را نداشتیم و تنها به این فکر می کردیم که هر چه سریعتر خود را به نیروهای خودی برسانیم. در این منطقه ــ که منطقۀ کردستان عراق بودــ علاوه بر خطر برخورد با گروههای کمین عراقی، احتمال درگیر شدن با گروهکهای ضد انقلاب نظیر کومله و دمکرات نیز وجود داشت.
حدود ساعت 6 صبح حرکت کرده بودیم اکنون حدود سه ساعت بود که راه می رفتیم. در همین لحظات، بار دیگر به ستون استراحت داده شد. تا این لحظه من هنوز نیمه برهنه بودم و تنها یک شورت نظامی به تن داشتم. هر بار که هنگام استراحت ستون فرا می رسید، همه برادران، گرد من و حسین و ماشاءالله جمع می شدند و از آنچه در این مدت بر ما گذشته بود، سؤال می کردند و در عین حال به انحاء مختلف به تیمار و پرستاری و ابراز محبت نسبت به ما می پرداختند. آنها با دست خود، کاغذ شکلاتها را باز کرده و به دهان ما می گذاردند. هر یک، مشتی آجیل را در دست می گرفتند و با مغز کردن پسته و بادام و تخمه ها، آن را به دهان ما می ریختند و خلاصه در انجام هر محبتی که از دستشان بر می آمد، کوتاهی نمی کردند. در این لحظه یکی از برادران در کنارم نشست و فرم خود را از تن درآورد و با این که خود یک زیرپیراهنی به تن داشت، سعی کرد فرم را به من بپوشاند. ابتدا مخالفت کردم، اما او گفت که گرمش شده و فرم را لازم ندارد. با این کار او، دیگر برادران نیز برای پوشانیدن کامل بدن من، بر یکدیگر سبقت گرفتند. دو سه نفر از آنها در یک لحظه از جا برخاستند تا شلوار خود را در آورده و به من بپوشانند، اما عاقبت برادری که زیر شلوار نظامی اش، «بیرجامه» به تن داشت، دو نفر دیگر را متقاعد کرد و شلوار نظامی خود را به من پوشانید. یکی دیگر از برادران که گویا امدادگر بود و مقداری کمکهای اولیه و باند برای پانسمان زخم به همراه داشت، درمقابلم نشست و متحیر، مشغول باز کردن پارچۀ چتر منور از روی زخم شد. وقتی زخم نمایان شد و بوی مشمئز کنندۀ عفونت در فضا پیچید، همۀ برادران منقلب شده و تعدادی از آنها نتوانستند گریۀ خود را پنهان کنند. او مقداری از مادۀ ضدعفونی را روی زخم و مقدار دیگری از آن را روی باندها ریخت و سپس زخم را پانسمان کرد. یکی دیگر از برادران، چفیۀ خود را از گردن گشود و دستم را بطور کامل با آن بست. برادرامدادگر سپس به سراغ ماشاءالله رفت و زخمهای او را نیز که بشدت عفونی شده بود، پانسمان کرد، یکی دیگر از برادران چفیۀ خود را در آب خیس کرد و در حالی که صورت ما را می بوسید، مشغول پاک کردن گلهای خشکیده بر صورت و دستهایمان شد. دیگری، موهای ما را که در طول این مدت فوق العاده کثیف و آشفته شده بود، با دست خیس کرد و سپس با شانۀ خود به شانه کردن آن پرداخت...
«زمانی که امام خمینی از در وارد می شد احساس کردم که از لابلای آن گردبادی از نیروی معنوی وزیدن گرفت گویا در ورای آن عبای قهوه ای، عمامه مشکی و ریش سفید روح زندگی جریان داشت؛ بطوری که همه بینندگان را محو تماشای خود کرد. در آن هنگام حس کردم که با حضور او همه ما کوچک شده ایم و گویا در سالن کسی جز او باقی نمانده است، آری او بارقه ای از نور بود که در قلب و روح همه حضار رسوخ کرده بود، او تمام معیارهایی را که گمان می کردم می توانند مرا در تعریف و ارزیابی شخصیت و مقامش یاری کنند درهم شکست، او با حضور خود آن قدر در ما تاثیر گذارد که احساس کردم تمام روح و جسمم را فرا گرفته است... او را چنان ساکت و آرام می یافتی که گویی نیرویی ثابت و استوار در درون او جریان دارد و البته این نیرو همان چیزی است که رژیم سابق ایران را به یکباره برچید، حال آیا چنین شخصیتی می تواند یک فرد عادی باشد؟».
جملات و اظهارات فوق که در توصیف شخصیت امام راحل بیان شده است نه سخن یک خطیب توانا و دلباخته امام(ره) است و نه نوشته یک نویسنده انقلابی زبردست. این توصیف صادقانه که حکایت از ملاقات با بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی دارد ملاقاتی نیست که در حلقه یاران امام(ره) و یا نزدیکان و منسوبان ایشان صورت گرفته باشد.
بیان این گفته های بدون پیرایش و سرشار از احساس پاک، اظهارات یک خبرنگار غیرایرانی و غیرمسلمان است. «رابین وودز ورث کارسلن» (Robin woods worth carslen) خبرنگار غربی که پس از انقلاب شکوهمند اسلامی، چند مرتبه به ایران سفر می کند و در یکی از سفرها این توفیق را می یابد که به ملاقات «امام راحل» برود.
این ملاقات در فوریه 1982- بهمن ماه 1360- صورت گرفته است؛ درست در اواخر سالی که تحلیلگران و ناظران سیاسی معتقدند این سال از سخت ترین و پرپیچ وخم ترین گذرگاههای نظام جمهوری اسلامی است. یعنی علی رغم آنکه کشور در جنگ با صدام و رژیم بعثی به سر می برد و چند ماه قبل در حادثه 8 شهریور مقامات عالی رتبه نظام اعم از رئیس جمهور، نخست وزیر و وزرای کابینه و مسئولان دولتی در یک حادثه تروریستی به شهادت رسیده اند و چندی قبل تر هم در 7 تیر همان سال شهید بهشتی- رئیس دستگاه قضا- و یارانش در دفتر حزب جمهوری قربانی تروریسم شده و به آسمان پر کشیده بودند و دهها رخداد تلخ دیگر از این دست که دلالت بر شرایط اضطراری در کشور می کرد، امام (ره) بی آنکه تزلزلی و اضطرابی در او مشاهده شود این چنین آرام، باثبات و با هیبت سیمای یک رهبر دینی و الهی را به رخ می کشند که این خبرنگار غربی در بخش دیگری از تشریح ملاقاتش با امام خمینی(ره) از ایشان به عنوان «موسای اسلام» نام می برد که آمده تخت فرعون را بربیندازد. این ملاقات پر رمز و راز تنها نمونه ای از شخصیت افلاکی و کهکشانی امام امت است و البته درک شخصیت جامع حضرت روح الله در گرو فهم گفتارها، نوشتارها و سیره عملی ایشان است.
تاملی در برخی از گفته های امام(ره) پنجره های جدیدی از آگاهی و بصیرت را بر روی آدمی می گشاید؛ اگر می گوید: «محاصره آبادان باید شکسته شود»- و شکسته می شود- اگر نهیب می زند که: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند»- که نکرده و نخواهد توانست بکند- اگر هشدار می دهد که: «صدای شکستن استخوان های مارکسیسم به گوش می رسد»- که چنین شد- اگر فریاد برمی آورد که: «اسرائیل باید از بین برود»- که امروز نشانه های آن به وضوح قابل رؤیت است- اگر تاکید می کند که: «باید هسته های مقاومت را در تمام جهان بوجود آورد- که امروز الگوی مقاومت جهانی شده است- همچنین اگر متذکر می شود که: «عالم محضر خداست» یا اگر از بن جان بر زبان می آورد که: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.» و...
همه و همه نشان می دهد که در قاموس خمینی سیاست با دیانت پیوندی ناگسستنی دارد و رسالت این رهبر بزرگ الهی به انقلاب اسلامی ختم نمی شود. امام (ره) علاوه بر احیای هویت دینی- که با انقلاب اسلامی شکل گرفت- و به چالش کشاندن مکتب کمونیسم و لیبرالیسم در اردوگاه شرق و غرب، افقی دورتر را نشانه رفته است؛ آنچنانکه تاکید می کند: «هدف عظیم انقلاب، ایجاد حکومت جهانی اسلام است.»
از همین روی؛ پایان دادن به سیطره و سلطه و ظلم جهانخواران و فرعونیان از لوازم این هدف بزرگ و سترگ است و در این میان بی شک مبارزه ای نفسگیر و جانانه را می طلبد.
مقارن با این شرایط است که رهبر کبیر انقلاب اسلامی بیان می دارند: «ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم چرا که انقلاب ما اسلامی است و تا بانگ لااله الا الله و محمد رسول الله(ص) بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست و تا مبارزه در هر کجای جهان علیه مستکبرین هست ما هستیم.»
قطعاً این مبارزه یارانی می خواهد و جای شگفتی نیست که یاران او نیز اهل مبارزه اند و خستگی ناپذیر.
جالب اینجاست که در ذیل این داستان بلند مبارزه میان حق و باطل که پهنه تاریخ را در برگرفته است؛ آمدن خمینی و یاران باصلابت و مقاومش سده ها قبل وعده داده شده است و اینچنین بر لسان مبارک امام موسی کاظم(ع) جاری و ساری گردیده است: «رجل من اهل قم یدعوا الناس الی الحق، یجتمع معه قوم کزبر الحدید، لا یزلهم الریاح العواصف و لایمسلون من الحرب و لایجنبون و علی الله یتوکلون و العاقبه للمتقین»
«مردی از اهل قم، مردم را به حق دعوت می کند، گروهی از مردم با او همراه می شوند که همانند تکه های آهن مستحکم اند. تند بادها آنها را تکان نمی دهد و از جنگ و مبارزه به ستوه نمی آیند و از دشمن نمی هراسند و بر خدا توکل می کنند و عاقبت با متقین است.» (بحار الانوار-ج60- ص 216)
طرفه آنکه در این کارزار مبارزه، نامعادله سلطه گران و زیاده خواهان و مستکبران آنچنان بر هم می ریزد که رادیو بی بی سی هنگام ارتحال حضرت امام خمینی(ره) عجزآلود گزارش می دهد: «امروز مردی چشم از جهان فروبست که با درگذشت او چشم های بسیاری در جهان غرب آسوده خوابید...» و چند ساعت بعد با حضور میلیونی مردم در سوگ امام راحل(ره) خبرگزاری آسوشیتدپرس می گوید: «خمینی(ره) بار دیگر طلوع کرده است» ...
این عجز بی بی سی بیان تأثیرگذاری و قدرت نفوذ اندیشه والای امام خمینی بر دوران معاصر و بر ملت های دنیاست که باعث شده خواب از چشم چپاولگران و زورگویان دنیای غرب برباید.
البته برخی از نظریه پردازان و صاحب نظران برجسته غربی ناگزیر معترف شده اند که باید حاکمیت اندیشه خمینی را در ساحت سیاست بین المللی پذیرفت.
از جمله آلوین تافلر - نظریه پرداز معاصر غربی - به صراحت تصریح می کند: «بزرگ ترین تحول امروز جهان ظهور پدیده ای جدید یعنی نیرو و قدرتی ماورای دولت های ملی می باشد وقتی آیت الله خمینی فتوای سلمان رشدی را صادر کرد در واقع برای حکومت های دنیا پیامی تاریخی فرستاد که بسیاری از دریافت و تحلیل آن عاجزند و مضمون واقعی پیام امام چیزی نبود مگر فرا رسیدن عصری جدید از حاکمیت جهانی که غرب باید آن را با دقت مورد نظر و بررسی قرار دهد. این نکته هم گفتنی است که گزارش رادیو بی بی سی هنگام ارتحال امام مبنی بر اینکه با درگذشت خمینی بسیاری در جهان غرب آسوده خفتند وجه دیگری نیز دارد و آن اشتباه استراتژیک بی بی سی و تمام مادی گرایان و زراندوزان و افزون طلبانی است که گمان می کنند با رفتن خمینی مکتب او به پایان راه خواهد رسید و این در حالی است که امروز نام و اندیشه امام راحل عظیم الشأن در میان ملت های مستقل و آزادیخواه جهان ریشه دوانده است و ثمرات آن روز به روز عیان تر می شود. و به گفته کیهان در مصاحبه با CNN، روح خمینی(ره) در کالبد خامنه ای بار دیگر به دنیای دین باوران و مستضعفان بازگشته است.
به عبارت دیگر؛ تغییر مسیر تاریخ که با پیروزی انقلاب اسلامی آغاز گشته امروز نزدیک به «نقطه عطف» خود است و می رود تا این جمله گرانسنگ امام که «قرن، قرن غلبه مستضعفین بر مستکبرین است» به وقوع بپیوندد امروز بیداری اسلامی که به برکت انقلاب اسلامی در جهان اسلام نضج گرفته است به اقصی نقاط عالم رسوخ کرده است و ملت های آزادیخواه و مستقل و متنفر از جریان استکبار، بخوبی این پیام را گرفته اند که باید روابط عمودی در دنیای معاصر به روابط افقی و بر مبنای عدالت تغییر یابد.
این روزها ایران اسلامی و بسیاری از کشورهای مسلمان در بیست ویکمین سالگرد امام راحل به سوگ نشسته اند، راه امام(ره) توقف ناپذیر و مکتب او زنده تر از دیروز است و می رود تا به گفته او پرچم لا اله الا الله و محمد رسول الله(ص) را برفراز تمام قلل مرتفع جهان به اهتزاز درآورد.
«حسام الدین برومند»

بعد از پیروزی انقلاب حضرت امام(ره) مدت کوتاهی را در تهران اقامت داشتند و سپس به شهر قم آمدند و نهایتا بعد از چندی به دلیل کسالت مجددا به تهران و منطقه جماران رفتند که تا آخر عمر شریفشان در جماران بودند.
در مقطعی که ایشان به قم آمدند، ما هم ساکن قم بودیم و من در کلاس سوم راهنمایی درس میخواندم. ما در مدرسه یک گروه سرودی تشکیل داده بودیم و به اتفاق چند تا از همکلاسی ها مرتب زیر نظر یک مربی تمرین میکردیم. دو هفته ای به عید غدیر مانده بود که آقای مربی گفت:بچه ها خوب تمرین کنید که میخواهیم روز عید غدیر به دیدار علما و مراجع تقلید برویم و ما هم تمرینات را به شکل جدی تری دنبال میکردیم.
سرانجام روز موعود فرا رسید و ما متوجه شدیم که اولین دیدارمان ساعت نه صبح با حضرت امام خمینی(ره) است، از خوشحالی داشتیم بال در می آوردیم،باورمان نمیشد،یکی دو بار زیر دست و پای جمعیت در مدرسه فیضیه موفق شده بودیم حضرت امام(ره) را به سختی زیارت کنیم که برایمان کلی غنیمت بود،حالا میشنیدم که برای یک دیدار خصوصی و خواندن سرود تمرین شده خدمت ایشان میرسیم. آن روزها مردم فوج فوج از اقصی نقاط کشور برای زیارت رهبر خویش به شهر قم می آمدند، حضرت امام(ره) روی پشت بام منزلشان می آمدند و با مردم دیدار داشتند و سپس قدری داخل منزل استراحت میکردند و برای دیدار با گروه بعدی دوباره به بالای پشت بام منزل می آمدند. قرار شده بود که در فاصله دو دیدار که حضرت امام(ره) برای استراحت به داخل منزل تشریف می آورند ما برای خواندن سرود خدمت ایشان برسیم.
وقتی به درب منزل ایشان رسیدیم جمعیت زیادی آنجا حاضر بودند،ما به داخل منزل رفتیم و وقتی حضرت امام(ره) دیدارشان با آن گروه به پایان رسید به اتاق خودشان که ما هم در آنجا مستقر بودیم آمدند و روی زمین نشستند، محو تماشای ایشان شده بودیم ، چهره نورانی و با صلابت ایشان هر انسانی را در جای خود میخکوب میکرد،با اشاره مربی خود منظم ایستادیم و با اجازه حضرت امام(ره) سرود تمرین شده را اجرا کردیم. پس از خاتمه سرود روی زمین نشستیم و باز محو دیدار ایشان بودیم که یکی از روحانیون همراه حضرت امام(ره) گفت:بچه ها دیگر بروید که مردم بیرون منتظرند و حضرت امام(ره) میخواهند برای دیدار با مردم بروند. ناگهان مربی ما جمله ای گفت که به خاطر این سخن بسیار به موقع ما را تا آخر عمر دعاگوی خودش کرد، ایشان بلافاصله گفت بچه ها سریع به صف شوید و دست حضرت امام(ره) را ببوسید و بیرون بروید. همه همراهان حضرت امام(ره) در یک عمل انجام شده قرار گرفتند. حضرت امام(ره) ایستادند و دست خودشان را جلو آوردند و ما به نوبت دست مبارک ایشان را بوسیده و از اتاق خارج شدیم. هنوز شیرینی آن روز در خاطرم هست و همیشه دعاگوی آن مربی زحمتکش و بزرگوار هستم که باعث شد برای اولین و آخرین بار سعادت بوسیدن دست مقتدا و رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران نصیبم شود.
بعد از آن خدمت سایر مراجع عظام مانند آیت الله مرعشی،آیت الله گلپایگانی،آیت الله روحانی و ... رسیده و سرود خود را اجرا میکرده و عیدی مخصوص روز عید غدیر را میگرفتیم. حضرت امام(ره) هم آن روز نفری پنجاه تومان عیدی به ما داد که بهترین عیدی عمرم تا به امروز بوده است.
پ ن1:رزمندگان در جبهه عشقشان دیدار حضرت امام(ره) بود و هر جا که در محاصره قرار میگرفتند و یا دشمن پاتک سنگینی میکرد به بچه ها قول داده میشد که اگر محاصره را بشکنید و یا پاتک دشمن را دفع کنید شما را به زیارت حضرت امام(ره) میبریم و آنوقت دیگر کسی را یارای مبارزه با آنان نبود.
پ ن2:این روزها به سالگرد رحلت ملکوتی آن امام همام رحمت الله علیه نزدیک میشویم و بار دیگر مردم از سراسر کشور برای تجدید بیعت با امام(ره) خویش و مقام معظم رهبری به تهران می آیند.
پ ن3:نماز جمعه را انشاالله به امامت «آقا» در حرم حضرت امام(ره) میخوانیم.
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» شب گذشته همسنگرهای محمد بروجردی دور هم جمع شده بودند تا بار دیگر خاطرات دوران مجاهدتهای خاموش را در ذهن بازنگری کنند ولی این جمع شدن در حدود یک ساعت برنامه را به تاخیر انداخت. مادر محمد که غم مسیح کردستان کمرش را خم کرده بود به سختی از پلهها بالا رفت و خود را به جایگاه رساند.
![]()
«فاش نیوز» |
دکتر کامران باقری لنکرانی وزیر سابق بهداشت درمان و آموزش پزشکی، هفته گذشته با شرکت در بیست و چهارمین کنگره گوارش و کبد سوریه ضمن ارائه چهار مقاله مهم در زمینه گوارش و کبد که مورد استقبال حاضرین قرار گرفت، بهعنوان خادم و کفش دار بارگاه حضرت زینب(س) خدمتگزاری کرد.
لنکرانی طی این سفر با وزیر بهداشت و درمان سوریه ملاقات و در مورد امکان همکاری های علمی در زمینه بیماریهای گوارش و کبد گفتوگو کرد.
لنکرانی استاد دانشگاه و در حال حاضر رییس مرکز سیاستگذاری سلامت دانشگاه علوم پزشکی شیراز است.




از صدای تیراندازیها معلوم بود که عراقیها در فاصلۀ نسبتاً کمی از ما، در حال تعقیب ستون هستند. همانطور که مشغول حرکت بودیم، به آنچه بر ما گذشته بود فکر می کردم. برادری که مرا حمل می کرد، در ضمن حرفهایش، از تپه به عنوان تپۀ برهانی یاد کرد و من دانستم که رزمندگان، تپۀ سوم تنگه را، به یادبود خاطرۀ شهید برهانی، به نام او نامگذاری کرده اند. از طرفی بناگاه به یاد خواب حسین افتادم که صفاتاج پیغام داده بود صبر کنید تا بچه های من بیایند و شما را ببرند و اکنون، این بچه های گردان یازهرا (س) بودند که ما را به عقب می بردند.
آری حالا دریافته بودم که در مورد خواب حسین اشتباه می کردم، و آن خواب، کاملاً صادق بوده است. از طرف دیگر در این لحظات آن چنان به حقیقت آیۀ شریفۀ:«ادعونی استجب لکم.»(سورۀ مؤمن ـ آیۀ60) پی برده بودم که بی اختیار اشک بر صورتم جاری بود. اکنون به خوبی دریافته بودم که چقدر خدا به ما نزدیک است و تا چه اندازه نظارت او و حضور او در آنچه بر بندگانش می گذرد، قطعی و حتمی است. شاید بعضی، به این جملات بخندند و بگویند که خوب معلوم است که خدا به طور مطلق بر احوال و افعال ما ناظر است، اما من چیز دیگری را می خواهم بگویم. ما انسانها بسیاری از وقتها این حضورو نظارت را فراموش می کنیم. به نظر من در تعریف گونه های مختلف انسانی از نظر قرب و یا بُعد به خدا باید، تنها همین را ملاک نظر قرار داد. مقرب ترین انسانها به درگاه خدا، انسانهایی هستند که حضور و نظارت او را کمتر فراموش می کنند و دورترین انسانها به رحمت خدا، مردمی هستند که کمتر به این حضور توجه دارند.و عوام از این جهت کسانی هستند که گاهی به این حضور واقفند و گاهی فراموش می کنند. توجه به این حضور، چیزی بالاتر از اعتراف و بیان آن است. ممکن است انسان به زبان اعتراف کند، اما در همان حال مشغول معصیت باشد. توجه به حضور و نظارت خدا اگر در انسانی تحقق یافت، ممکن نیست که در همان حال، حتی به گناه فکرکند، چه رسد به آن که اعضا و جوارح خود را به آن آلوده نماید. قرآن از ما اعتراف به حضور خدا را نمی خواهد بلکه می خواهد که همواره با تمام وجود، خدا را در کلی ترین و جزئی ترین فعل و انفعالات روحی و جسمی خود، حاضر و ناظر بدانیم و ببینیم. قرآن از ما می خواهد که همواره باور داشته باشیم که «نحن اقرب الیه من حبل الورید.» (سورۀ ق ـ آیۀ) سیاق آیۀ شریفه که به نزدیکتر بودن خدا به رگ گردن آدمی، اذعان دارد نشان می دهد که هدف قرآن این است که انسان همواره متوجه باشد که خدا از خود او نیز به اصلی ترین شریان حیاتش نزدیکتر است. شاید مقصود از آیۀ شریفۀ:«الا المصلون،الذین هم علی صلاتهم دائمون.» (سورۀ معارج ـ آیۀ 23) همین باشد، زیرا محال است خدا از انسان بخواهد که دائم در ساعات شبانه روز در حال اقامه نماز باشد، بلکه گویا مقصود آن است که ارتباط بین عبد و پروردگارش باید به نوعی باشد که همواره خود را به معنای واقعی ، عبد و بندۀ او بداند و دائماً محضر او را درک کند.
به هر جهت در آن لحظه گویا با تمام وجود حس می کردم که بین عبد و پروردگارش، کوچکترین فاصله ای متصور نیست. استجابت دعاهای شب گذشته و امروز صبح، آن هم به این سرعت تمام جانم را به هیجان آورده بود. چقدر ما انسانها بدبختیم که گاهی در اضطرار و هجوم مشکلات، به این و آن امید می بندیم در حالی که قوی ترین و برترین تکیه گاهها از رگ گردن ما نیز به ما نزدیکتر است. با این که به آرامی اشک می ریختم با خود می گفتم:« خدایا تو را شکر که این چنین بندگان بی پناه و مضطرت را پاسخ گفتی...»
صدای تیراندازی عراقیها هنوز به خوبی شنیده می شد و ستون، با آخرین توان در حرکت بود. برادرانی که زخمی بودند از ستون عقب می افتادند و برادران سالم، دائماً آنها را ترغیب به حرکت سریع تر می کردند. دو نفر برادر سالم دیگر در عقب و حتی کمی دورتر از ستون حرکت می کردند که پشت ستون را زیر نظر داشته باشند. یکی از مجروحین می گفت:«شما چطور تا حالا زنده مانده اید؟ واقعاً امام زمان(عج) شما را حفظ کرده است.» برادری که مرا حمل می کرد، به شدت خسته شده بود و در حالی که نفس نفس می زد، پرسید:«برادر شما نمی توانید خودتان حرکت کنید؟» خود او هم مجروح بود و خون از سر و صورتش می ریخت. گفتم:« برادر، خون زیادی از بدن من رفته است. پاهای من حس ندارد و نمی توانم روی پاهایم بایستم. در عین حال سرگیجه هم دارم.»
او یکی دیگر از برادران سالم را صدا زد و وقتی او آمد، گفت:«برادر،من خسته شدم، کمی هم تو این برادر را ببر تا بعد دوباره جایمان را عوض کنیم.» و سپس مرا بر زمین گذاشت. آن برادر، ابتدا صورتم را بوسید و سپس مرا به کول گرفت و آنگاه شروع به دویدن کرد، گفتم:« برادر، این طوری خیلی خسته می شوی، بگذار تا خودم هم کمک کنم.» اما او بی توجه به حرفم، به راهش ادامه داد و سعی کرد که از ستون جلو بزند. یک لحظه نمی توانستم از یاد خدا و الطاف و عنایات او فارغ شوم. ما تا ساعتی قبل در انتظار مرگی دردناک نشسته بودیم، اما اکنون خداوند صحنه را آن گونه تدبیر و تقدیر فرموده بود که بسرعت به طرف نیروهای اسلام پیش می رفتیم. وقتی به حسین و ماشاءالله که غرق شادی بودند و آجیل و شکلات می خوردند رسیدم، گفت:«حسین، ماشاءالله، در چه حالی هستید؛ خیلی خدا را شکر کنید؛وضع دیروز و پریروز را به یاد داشته باشید، خدا خیلی به ما ترحم کرد...»
بعد از گذشت حدود 20 دقیقه، این برادر نیز خسته شد و پیشنهاد استراحت داد. صدای تیراندازی عراقیها هنوز شنیده می شد، اما فاصلۀ آنها با ما زیادتر شده بود. با پیشنهاد او ستون متوقف شد و مدت دو سه دقیقه استراحت کردیم. این بار برادران تصمیم گرفتند که مرا دو نفری حمل کنند. دو نفر زیر شانه های مرا گرفتند. با این کار پاهای من بر زمین کشیده می شد، به راه افتادیم. هر15 دقیقه که می رفتیم،چند دقیقه استراحت می کردیم. وقتی موقعیت مناسبی پیش آمد، از یکی از برادرها، راجع به عملیات شب گذشته سؤال کردم و او برایم تعریف کرد که به دنبال شهادت برادر صفاتاج، گردان دوباره تجدید قوا کرد و دیشب مأموریت یافت که به تپه حمله کند. پرسیدم:
«هدف از این عملیات نیز، آزاد کردن تنگه بود؟» گفت:«نه، هدف فقط انهدام نیروهای عراقی و در صورت امکان، عقب آوردن شهدای روی تپه بود. برای این کار برنامه ریزی دقیقی شده بود، قرار بود که تا قبل از روشن شدن هوا، همه کارها انجام شده و گردان از محورهای مختلف به عقب برگردد. اما کار ما روی تپه کمی طول کشید و تا آمدیم خودمان را جمع و جور کنیم هوا روشن شد و همین موجب زخمی شدن تعدادی از بچه ها گردید، اما به هر جهت به هدفی که می خواستیم رسیدیم و تعداد زیادی عراقی، کشته شد و تعدادی از شهدای گروهان برهانی را هم بچه ها به عقب بردند...»

آن چه خواهید خواند مکالمه بیسیم بین غلامعلى رشید، شهید احمد کاظمى و شهید حسین خرازى در لحظه فتح خرمشهر است که از روى نوار مربوط پیاده شده است:
-حسین ، حسین ، رشید: حسین جان ببین، ببین، شما الان داخل خود شهرید؟
-رشید ، رشید ، حسین: چى؟ کى؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟
-حسین جان: شما ، شمارو مى گم ، خودتون، کجائید؟ الان داخل شهرید؟
-رشید رشید حسین: ببین رشید جان! ما داریم مى ریم جلو. شما با احمد کاظمى هماهنگ کنید. مفهومه؟ ما تو شهر نیستیم. مفهومه؟
-احمد، احمد، رشید: احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگى شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگى اجرا کنید. شما کجائید الان؟
-رشید ، رشید ، احمد: آقا جان! ما داخل خود شهریم، و اینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن. مفهوم شد؟
-احمد ، احمد ، رشید: احمد جان! قطع و وصل مى شه! دوباره بگو؟ چى گفتى؟
-رشید، رشید، احمد : رشید! با اون یکى دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟
-باشه احمد، همین الان... همین الان.
-رشید، رشید، احمد: آقا ما تو شهریم. بهش بگو، به محسن بگو ما تو شهریم، ما تو شهریم و پنج شش هزار نفرم اومدن پناهنده شدن . ما تو شهریم. ما داریم اونارو تخلیه مى کنیم. ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!
-رشید، رشید، احمد: رشید جان مفهوم شد؟
-احمد ،احمد، رشید: قابل فهم نبود! شما کجائید احمد؟!! ببین اگه یه پستى در مسیر راه صداى شمارو رله کنه ، من صداتونو متوجه مى شم و به محسن پیامتونو مى گم، به محسن پیامتونو مى گم...
-رشید، رشید، احمد: رشید جان! مى گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن. مفهوم شد؟
-احمد جان! بله، بله! من فهمیدم چى گفتید. مى گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن!! ببین برادر احمد! مراعاتم کنید، چوبى، چیزى نخوریدا.
-رشید، رشید: بابا نترس، نترس الان بیش از شش هزار نفر به ما پناهنده شدن. بیش از شش هزار نفر. مفهوم شد رشید جان؟
-احمد جان: چقدر؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟
-رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر ، شش هزار نفر .مفهوم شد؟ و دارن هى زیاد مى شن. مفهوم شد؟
-احمد، احمد، رشید: بیش از شش هزار نفر؟ بله؟ خدا اجرت بده. مفهوم شد، بله ، فهمیدم.
-رشید رشید احمد: رشید جان! بله ،بله، تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود، تظاهرات بود، و کلیه اسرا یا حسین مى گفتند و الله اکبر و تسلیم مى شدن. خوب مفهوم شد؟
-احمد جان: این یه قسمت حرفت نامفهوم بود. دوباره تکرار کن؟
-رشید، رشید، احمد: مى گم توشهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود و کلیه اسراى عراقى الله اکبر و یا حسین مى گفتن و تسلیم مى شدن.
-احمد، احمد، رشید: بله، بله! مام اینجا فهمیدیم. تشکر. آقا الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. همه چیو فهمیدیم.
-رشید، رشید، احمد: رشید جان! خداوند خرمشهر رو آزادش کرد. آزادش کرد...
-احمد پیام تو کاملا دریافت شد. به امید پیروزى واقعى بر استکبار جهانی
«ویژه دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»