کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!" همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهرهها اثری ظاهر نشد، گویی همه میکوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمیشود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد." نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهرهها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.
طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعرهء رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوبپنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هماکنون به زمین برخورد میکند و از هم متلاشی میگردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که میخواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.
نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونهای دست به دامن خدا نشده باشد. ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بیصدا نشسته بود و کتابش را میخواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسودهخاطر نشسته بود. گاهی چشمانش را میبست، و سپس میگشود و دیگربار به خواندن ادامه میداد. پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی میخواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهرهاش را در خود فرو برده بود.
هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه میکرد، گویی طوفان مشتهای گره کردهء خود را به بدنهء هواپیما میکوفت، یا میخواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب میکرد و دیگربار فرود میآورد. امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان میخورد و در آن آرامش بیمانند به خواندن کتابش ادامه میداد.
کشیش ابداً نمیتوانست باور کند؛ در جایی که هیچیک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه میتوانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان میگریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او میخواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت میکرد. سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.
دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه میبرد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است." گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!
-----------------------------------------
بسا از اوقات انواع طوفانها ما را احاطه میکنند و به مبارزه میطلبند. طوفانهای ذهنی، مالی، خانگی، و بسیاری انواع دیگر که آسمان زندگی ما را تیره و تار میسازد و هواپیمای حیات ما را دستخوش حرکات غیر ارادی میسازد، آنچنان که هیچ ارادهای از خود نداریم و نمیتوانیم کوچکترین تغییری در جهت حرکت طوفانها بدهیم. همه اینگونه اوقات را تجربه کردهایم؛ بیایید صادق باشیم و صادقانه اعتراف کنیم که در این مواقع روی زمین سفت و محکم بودن به مراتب آسانتر از آن است که روی هوا، در پهنهء آسمان تیره و تار، به این سوی و آن سوی پرتاب شویم.
امّا، به خاطر داشته باشیم، که خدا، خلبانی هواپیما را به عهده دارد و با دستهای آزموده و ماهر خویش آن را در پهنهء بیکران زندگی هدایت میکند. او ما را به منزل خواهد رساند؛ او مقصد ما را نیک میداند و هواپیمای زندگی ما را از طوفانها خواهد رهانید و به سرمنزل مقصود خواهد رساند. نگران نباشید.
شهید خلبان عباس بابایی به روایت سرلشگر حبیب بقایی
به قول خودش از جوانان قدیمی است که در سال 1329 در شیراز متولد شده است و تا 18 سالگی در این شهر سکنی گزیده است، در دانشکده افسری تحصیل کرده و از محضر اساتیدی همچون شهید نامجو و ستوان رحیمی بهره برده است، او علاوه بر درس نقشه خوانی که در سال 48 از شهید نامجو فرا گرفته است، درس عشق و علاقه به حضرت ولیعصر(عج) را نیز در لابلای این کلاس ها آموخته است و می گوید که شهید نامجو در کلاسهای نظامی، دین خدا را هم تشریح می کرد . او که هم اکنون دوران بازنشستگی را سپری می کند ؛ خود را سربازی برای نسل جوان می داند و معتقد است که اگر معنویت در فرزندان این آب و خاک افزایش یابد خدا مسایل و مشکلات پیش روی را از میان برمی دارد.
به خانه اش رفتیم تا درباره یکی از بهترین همرزمان و دوست قدیمی اش برایمان بگوید هرچند احساسات گاهی امانش نمی داد و چشمان کوچکش را اشک می گرفت و بغضی راه گلویش را می بست اما با حرارت و لحنی گیرا و مهمان نوازی گرم بیش از سه ساعت میزبان ما بود. او به نقل از دختر شهید عباس بابایی می گفت: عباس حالا که چند روز مانده به سالگرد شهادتش به دخترش گفته که سه چهار روزی بر روی زمین کار دارم و آمده ام تا به این امور بپردازم.
امیر سرتیپ حبیب بقایی که از 6 بهمن سال 73 به عنوان فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد و از 6 خرداد 83 تا 4 مهر 84 به عنوان جانشین ارتش به خدمت مشغول بود، در این گفت گو از شهید بابایی که دوران زیادی از عمر خود را با او گذرانده بود گفت.
در شب میلاد پیامبر اعظم در سال 54 ازدواج کرده و دو دختر و یک پسر دارد که هرسه ازدواج کرده اند و عروس و یکی از دامادهایش از فرزندان شهید بابایی هستند و این امر را توفیقی از ناحیه پروردگار می داند و خود را خدمتگزار آنان معرفی می کند.
فصل آشنایی
آشنایی ما با شهید عباس بابایی به سال های 50 یا 51 برمی گردد که در پایگاه هوایی دزفول دوره آموزش خلبانی دیدیم و یادم هست که عباس والیبالیست خوبی بود و لباس خلبانی را از نیم تنه به دور کمرش گره می زد و بازی می کرد. این ارتباط زیاد به طول نیانجامید و در سال 53 از هم جدا شدیم تا هرکدام به سمت سرنوشت خویش برویم که من و شهید اردستانی به پایگاه هوایی بوشهر رفتیم و عباس به اصفهان .
این سالها به همین منوال گذشت تا اینکه انقلاب پیروز شد و دوباره دور هم جمع شدیم هرچند که پیش از آن نیز ارتباط تلفنی داشتیم و یکبار هم من برای گذراندن دوره ای به اصفهان رفتم که در این ماموریت ارتباط ما خیلی تنگاتنگ شد.
با شروع جنگ نیز به صورت مامور در دزفول حاضر می شدم ولی از سال 62 به عنوان خلبان هواپیمای اف 5 بودم تا اینکه افسر عملیات پایگاه دزفول شدم .
لبخندش نشانه تایید و نگاه به زمین نشانه رد آن بود
اولین خاطره عملیاتی که از شهید بابایی دارم بر می گردد به همان دوران که عباس برای بازدید و انجام ماموریت به دزفول می آمد که در یکی از این سفر ها با توجه به اطلاعاتی که از نیروی زمینی داشتم در سال 61 در یک کاغذ کوچکی که از دفترچه ام جدا کرده بودم نقشه خوزستان و جاده های مرزی آن را کشیدم به حسب نیاز با توجه به وجود شبکه دیده بانی در نیروی زمینی برای واحد های مختلف توپخانه و ... برخلاف نیروی هوایی که از شبکه راداری استفاده می کرد پیشنهاد کردم که به دلیل شرایط اقلیمی خوزستان از مجموع این دو شبکه استفاده شود و انتظارم هم این بود که شهید بابایی در سفری که به تهران دارند این موضوع را به متخصصین پدافند بسپارد ولی ایشان با روحیه خاصی که داشت به من گفت شما خودتان آن را پیگیری کنید که هیچ وقت این جمله اش با آن لهجه شیرین قزوینی فراموشم نمی شود. همان شد که با پیگیری هایی که کردیم الان این شبکه دیده بانی که در اختیار شبکه راداری باشد به صورت گسترده ای در سطح کشور مورد استفاده قرار می گیرد.
از خصوصیت شهید بابایی این بود که اگر می دید کسی در حال انجام کاری است که مصالح نظام و منافع ملی در آن است، با دل و جان از او حمایت می کرد و به هیچ عنوان منیت در وجودش نبود و می گفت این تکلیفمان است حتی اگر همه هم با او مخالفت می کردند لذا این کار را به من سپرد چون تشخیص داده بود که این امر به مصلحت نظام است.
از دیگر ویژگی های عباس ولایت مداری او بود که منتظر بود کلامی از امام بشنود و به سرعت برای آن برنامه ریزی کند تا این کلام اجرایی شود به همین دلیل هنگامی که امام فرمودند که« اگر این جنگ 20 سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم» عباس در جمع افسران و خلبانان می گفت : برادران ! این طیاره ها برای امروز نیست و امانتی است که به ما داده اند و ما باید اگر 20 سال و بیشتر این جنگ طول بکشد، آنها را حفظ کنیم و خود او هم به بهترین وجه ممکن از این امکانات استفاده می کرد و در شرایطی که احساس می کرد برخی کار ها ضرورت ندارد( مانند پرواز های بی مورد در شب) آنها را حذف می کرد و این به معنای حفظ شاید میلیون ها دلار سرمایه ملت است.
در همین راستای فرمایش حضرت امام، برای ماموریت ها خلبان هایی را گزینش می کرد. به این صورت که به من می گفت: تو به عنوان خلبان اف 5 خلبان هایی که از لحاظ روحی آمادگی لازم را دارند و می توانند این امانت ها را به خوبی مراقبت کنند، انتخاب کن .
او انسانی ساده و با آراستگی معنوی دلنشینی بود و همواره قلبش برای انسان ها می تپید به عنوان نمونه در عملیات های بزرگی مثل فتح المبین یا بیت المقدس که تعداد زیادی از افراد به جبهه ها گسیل می شدند و در کمپ های بزرگی اسکان داده می شدند؛ هواپیمای اف 14 که ماموریت شکاری دارد را سوار می شد و مانند شمعی دور تا دور این محل های اسکان می چرخید تا آنها بمباران نشوند .
عباس یک روح مسیحایی داشت که بر همه ما حاکم بود هر چند که ما هم در رده های مسئولیتی بودیم.نگاه کاری او در عملیات ها اینگونه بود که اگر مطلبی مورد پذیرش او بود با لبخندی به طرف مقابل می فهماند که این کار باید انجام شود ولی اگر مخالفتی داشت فقط سرش را پایین می انداخت . یعنی با نگاهش سخن می گفت و این خیلی مهم بود .
نقش شهید بابایی در صنعت نفت
او در حفظ و حراست از صنعت نفت ایران نقش بسزایی داشت به این صورت که هنگامی که احساس خطر کرد، محل استقرار هواپیمای اف 14 را از اصفهان به بوشهر منتقل کرد تا هم 30 دقیقه از زمان رسیدن به مناطق حساس کم کند و هم به محض اینکه هواپیمایی از عمق خاک عراق بلند شود ما بتوانیم او را به عقب برانیم که این کار از نظر نظامی از اهمیت خاصی برخوردار است چراکه از لحاظ استراتژیک باید زمان حمله دشمن را محاسبه می کردیم و غافلگیر نمی شدیم نتیجه آن تصمیم هم این بود که در طول دوران دفاع مقدس صادرات نفت ایران متوقف نشد در حالی که همه کشور های غرب خلیج فارس امکاناتشان را در اختیار صدام گذاشته بودند تا این اتفاق نیافتد . در همین جا یادی هم از آقای پیروان خلبان اف 14 می کنم که در بوشهر می نشیند و وقتی متوجه حضور 4 فروند هواپیمای بیگانه می شود بلند شده و آنها را در دریا غرق می کند و اینگونه مناطق گازی عسلویه را حفظ می کند ؛ این دست عملیات ها همه مرهون مدیریت شهید بابایی است .
بارها شد که در عملیات کربلای 4 و 5 و والفجر 8 که در معیت ایشان بودیم در کابین عقب می نشست و زیارت عاشورا و زمزمه های عارفانه ای داشت که از ته گلو با صدایی آرام بخش از فرصت سفر هوایی استفاده می کرد البته این به معنای بی توجهی به اصول نظامی نبود و به محض اینکه حدود 7 یا 8 دقیقه مانده به محل عملیات که باید مراحل آماده سازی حمله شروع می شد هماهنگ با عملیات به انجام کارهای لازم می پرداخت ولی همان دعا و ذکر قبل از عملیات باعث آرامش خاصی در افراد حاضر در کابین می شد.
شهید بابایی و بیت المال
او همچنین نگاه خاصی به بیت المال داشت و چندین بار در این مورد به من تذکر داد ه بود که یکی از آن موارد این بود که من عادت داشتم وقتی هدف را می زدیم و برمی گشتیم، دوباره ارتفاع می گرفتم تا نتایج عملیات را ببینم که می فرمود : این کار را نکن. ممکن است شما را بزنند و این فرمایش او نه فقط به خاطر این بود که به من علاقه داشت بلکه معتقد بود که تجهیزات و نیرو های آموزش دیده ، امانت های ملت هستند و باید مراقبت شوند.
شهید بابایی را اگر بخواهیم در یک جمله معرفی کنیم باید بگوییم او از مخلص ترین، متقی ترین و شجاع ترین انسان های دنیا بودکه وقتی نگاه به او می کردیم آرام می گرفتیم.
شهید بابایی دوست نداشت که کوچکترین مسایل روحی برای بچه ها درست شود و آنها در فشار قرار بگیرند چون می دانست که عاشق دفاع از مملکت خود و امام هستند و ایشان هم حمایت و پشتیبانی می کرد .
همین اخلاق او باعث سازندگی افراد می شد و با انرژی معنوی که به آنها تابانده بود همه عاشق او بودند و کسی نیست که الان از او ناراحت باشد علی رغم اینکه بالاخره در شرایط بحرانی جنگ ممکن است چیز هایی گفته شودکه شاید خوشایند افراد نیست ؛ خودم یادم هست که یکبار در تاریخ 19 فروردین 66 در امیدیه بودم؛ ساعت 5/1 یا 2 بعد از ظهر بود که با تلفن های معراج(تلفن های مستقیم منطقه) با من تماس گرفته شد که منطقه اوضاع ناجوری دارد و بیایید کمک کنید که به اتفاق خلبان آیینی رفتیم و این صحنه هایی که دیدم هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود . در منطقه عمومی کربلای 5 (شلمچه از پنج ضلعی و دریاچه ماهی تا پایین) که یادم هست عراقی ها با چیدمان توپخانه ای که از فاو و بصره گرفته تا العماره و القرنه داشتند، هر 10 متر به 10 متر را با گلوله می زدند.
ما به منطقه که رسیدیم طبق ماموریت بمب های فوق سنگینی را روی منطقه ریختیم که مدیریت منطقه را مختل می کرد و این صحنه ها را دیدم بسیار ناراحت بودم و وقتی آمدم با دیدن این مظلومیت ها در گوشه ای در حال گریه کردن بودم که شهید بابایی آمد و گفت که چه اتفاقی افتاده است؟ و من داستان را تعریف کردم که خودش برای بازدید از منطقه رفت و وقتی آمد او هم خیلی متاثر بود که شاید برای اولین و آخرین بار بود که او را اینگونه دیدم که مانند مار گزیده ها بود و با عصبانیت با من برخورد کرد که به او گفتم اگر صحبتی دارید با تهران درمیان بگذارید زیرا ما که تصمیم گیرنده نیستیم و ناراحت شد و سوار ماشین شد و به بوشهر رفت، یکی دو روز بعد تماس گرفت تا از من دلجویی کند و بعد خوش و بشی و تماس تمام شد - در فروردین و اردیبهشت بود- همان شب سوار ماشین شدم و رفتم شیراز و از آنجا با باری از میوه های نارس و نوبرانه راهی بوشهر شدم و تا صبح با هم در آنجا از خاطراتمان گفتیم.
تشکیل قرارگاه رعد و شهید بابایی
با تدبیر شهید بابایی قرارگاه رعد در حالی در سال 63 تشکیل شد که بنده به عنوان فرمانده پایگاه امیدیه بودم و قرار گاه در این پایگاه تشکیل شد و ما به همراهی تنی چند از دوستان مانند شهید ستاری و تیمسار غلامی، عملیات های آفند و پدافند هوایی در همان منطقه طراحی و اجرا می کردیم، این درحالی بود که تا پیش از آن باید در تهران تصمیم گیری می شد و سپس با امریه و نامه نگاری و تلفن به اطلاع منطقه می رسید که ممکن بود در میانه کار اطلاعات لو برود ولی با این تدبیر، آنهایی که باید خودشان کار را انجام بدهند درباره آن تصمیم گیری
می کردند که این کار احتمال نشتی اخبار به بیرون را کمتر می کرد البته عباس به عنوان مسئول قرارگاه و معاون عملیات نیروی هوایی مشاوران زیادی داشت که بر کارها نظارت می کردند و خود او هدایت و راهبری عملیات را انجام می داد و البته شهید ستاری در آن زمان مسئول سیستم های پدافندی بود که زیرنظر معاون عملیات هوایی عمل می کرد.
شهید بابایی مرا از پرواز ممنوع کرد
در زمان عملیات ها شهید اردستانی در نوک حمله قرار داشت و شهید بابایی به عنوان فرماندهی و من هم به عنوان پشتیبانی و آماده سازی تجهیزات و نفرات و به طور کلی پایگاه خدمت می کردم. با توجه به اینکه مسئول پایگاه بودم همیشه حسودی می کردم که من نباید از بقیه عقب بمانم و باید من هم پرواز کنم و از قافله عقب نمانم زیرا به عشق شهادت دوست داشتم که به دل آتش بروم و همواره در دل سختی ها لبخند بر لب داشتم و الان که این حرف ها را می زنم آن صحنه ها در ذهنم است که این چه عظمتی بود که آتش پدافند دشمن مثل نور و لذت بخش بود؟! چه حکمتی در آن بود؟! اما با این اشتیاق شهید بابایی دوست نداشت من پرواز کنم و من را ممنوع کرده بود و دست خطش را دارم که به شهید اردستانی داده بود زیرا معتقد بود که باید کسی باشد که پایگاه را جمع و جور کند.
این دستور شهید بابایی که بقایی پرواز نکند به دست من رسید ولی شهید اردستانی را راضی کردم که من هم پرواز داشته باشم. و بعدها متوجه شدم که شهید بابایی در تمام لحظات مرا تحت کنترل داشته است و از من مراقبت می کرد.
الطاف خفیه الهی
بعد از اینکه یکی از عملیات ها لو رفت، در مشهد به حرم علی ابن موسی الرضا رفتم و در حرم ناراحت بودم و چرایی این شکست ها و آسیب هایی که بچه ها
می دیدند را می خواستم و از ایشان خواستم که عملیات ها لو نرود و با توجه به اعتقاد خاصی که دارم، به منطقه بازگشتم. در عملیات والفجر 8 که اواخر بهمن بود 400 تا 500 کامیون توپ های ضد هوایی به فاو فرستادیم و مستقر شدند و به لطف خدا هیچ کس آن ها را ندید با اینکه فاصله ما تا عراقی ها حدود 700 متر تا نهایتا یک کیلومتر بود که با برج های دیده بانی رصد می شد و حتی هواپیمای عکاس داشتند و یادم هست صبح روزی که شب آن عملیات باید شروع می شد یک میگ 25 که در آن زمان به آن گوساله 25 کیلویی می گفتیم آمد و از روی پایگاه امیدیه رد شد و تا اهواز هم رفت و عکس هایی هم گرفت که همین عکس ها آنها را به اشتباه انداخت و رو دست خوردند و جزایر را اشتباه گرفتند در حالی که من مطمئن بودم با این عکس هایی که گرفته عملیات لو رفته است اما بعد از سه یا چهار روز از این عملیات هیچ اتفاقی نیافتاد و ما پیروز شدیم. این ماجرا گذشت تا اینکه این خلبان در اصفهان دستگیر شد و گفت که من فراموش کردم که دوربین را روشن کنم و از اهواز این دوربین شروع به کار کرد که او هیچ تصویری از تجهیزات و جابجایی نیروهای ما نتوانسته بود بگیرد که این از الطاف خفیه خدا بود.
از نظر مدیریت و تقسیم کار بدون هوای نفس و غرور همه را بکار می گرفت و ابهتی داشت که بر همه حاکمیت پیدا می کرد و او نگاهی عمیق داشت که سالها جلوتر از خود را می دید و مامور بود که کارهایی را انجام دهد و برود.
مثلا برای آینده سازمان هواپیمایی کشوری برنامه ریزی کرده بود تا در آینده کشور با کمبود خلبان مواجه نشود و خلبان با تجربه شکاری که دیگر امکان این نوع پرواز را ندارند به هواپیماهای مسافری منتقل شود تا اولا کشور با کمبود مواجه نشود ثانیا از تجربه خلبانان شکاری استفاده شود و ثالثا هزینه های آموزش و کسب تجربه کاهش پیدا کند و رابعا استراحتی و پاداشی به خلبانان با تجربه داده باشیم و البته این کار را هم کرد.
داستان شهادت
داستان از این قرار بود که شهید بابایی و شهید اردستانی به همراه خانواده بنابود که سفری به حج داشته باشند و داخل پرانتز عرض کنم که شهید اردستانی معتقد بود که هیچ جایی نرود ولی این اعمال حج را هرساله بجا آورد و خیلی چیزها از آن دیده بود. اردستانی شمشیر بران شهید بابایی بود.
اما آن سال شهید بابایی این سفر را نمی رود و به اردستانی هم می گوید که تو هم امسال مکه نرو ، ولی شهید اردستانی قبول نمی کند و بعدها از این حرف گوش نکردن خیلی ناراحت می شود وقتی که از حج می آید و می بیند که شهید بابایی به شهادت رسیده است، حسرت می خورد.
شهید بابایی بعد از این جریان به بوشهر می آیند و از بوشهر به امیدیه که در این زمان به او می گویند در ارتفاعات میمک اتفاقاتی افتاده است و من در دزفول به عنوان فرمانده پایگاه و فرمانده عملیات خوزستان و نماینده قرارگاه پدافند بودم که به من زنگ زد. ساعت حدود 12 شب بود و گفت من فردا عازم همدان هستم آیا وسیله ای هست؟ که گفتم هست ولی شرط دارد و شرط آن هم این است که باید مرا هم با خود ببرید که او هم قبول کرد. شهید بابایی ساعت سه بامداد بود که به دزفول رسید و در مهمانسرای محل اسکان ما در دزفول استراحتی کرد و صبح پس از صرف صبحانه ( تخم مرغی که خانم بنده درست کرده بود) با هواپیمایی که قبلا آماده شد به سمت همدان رفتیم .
از اینجا من نحوه عملکرد شهید بابایی را غیر عادی می بینم یعنی همه حرکات و رفتار ها به سمتی هدایت می شود که او به صحنه برود. ایشان در جلوی من نشسته بود و من پشت سر بودم . عباس سکان هواپیمای اف33 بنانزا که یک هواپیمای سبک ملخی است را در ارتفاعی که داشت، جاده ها را تعقیب می کرد و من به سروان هادیان، معلم خلبانی که کنارش نشسته بود (وقتی مسئولین پرواز می کنند معمولا یک معلم خلبان از نوع همان هواپیما آنها را همراهی می کند) گفتم که همدان از این طرف است کجا می روید؟! که هادیان اشاره کرد که من نیستم، بابایی است که عباس تا سرش را برگرداند سرم را پایین انداختم و خودم را زدم به کوچه علی چپ و با این نگاه به من فهماند که به او ربطی ندارد.
به همدان که رسیدیم فرمانده عملیات غرب به استقبالمان آمد و توجیه کرد که چه اتفاقاتی افتاده است و ما هم برای آن برنامه ای طراحی کردیم با یک بمب های بسیار سنگینی که وقتی پرت می شد قلع و قمع می کرد از آن بمب های B1 یا B2 یا ... که برادر تکیه از بچه های سپاه، در مهمات سازی می ساخت و بسیار بزرگ بود و نمونه خارجی نداشت و خودمان می ساختیم.
پس از هماهنگی با خط مقدم با شهید بابایی حرکت کردیم و آن جا یک جمله گفت که فراموش نمی کنم . گفت: حیف که مصطفی اردستانی نیست که من گفتم مصطفی نیست خدای مصطفی که هست و یک مقداری خوشحال شد. البته این دلتنگی هم طبیعی بود زیرا مصطفی هم به عنوان دستیار شهید بابایی همه جا همراه او بود و هم خیلی به او نزدیک بود. این ماموریت انجام شد و یک شب همه ما را جمع کرد و مثل همیشه که چمباتمه می زد، نشست و طبق معمول با انگشت سبابه همانطور که سرش پایین بود شروع به بازی کردن با زمین کرد و ما را نصیحت کرد. از اخلاق فردی تا خانواده ولی از همه توصیه ها مهمتر برای نماز اول وقت بود البته نه اینکه بگوید نماز اول وقت بخوانید بلکه اینطور گفت که برادر ها اگر من شما را صدا بزنم شما جواب مرا می دهید که همه گفتند بعله بعد با همان لهجه شیرین قزوینی ادامه داد که برادران من خدا شما را صدا می زند پس چرا جوابش را نمی دهید که اشاره داشت به اذان.
بعد از آن بر روی تربیت فرزندان و انس با قرآن تاکید داشت و در مجموع بر روی مسایل معنوی تاکید داشت و می گفت اگر کاری را می خواهید به دیگران بسپارید به کسی کار را واگذار کنید که بتواند و به زور به کسی کاری را واگذار نکنید.یک دفترچه ای هم داشت که در آن نحوه آموزش قرآن به فرزندش را در آن تشریح کرده بود و این نحوه عملکرد خودش در مورد فرزندش بود که به نوعی مسایل شخصی بود که گفتم برای چه اینها را به من نشان می دهی؟ که گفت حالا شما در جریان باشید و بعد هم به من گفت که شما باید برگردید و بروید دزفول که من جوش آوردم و گفتم من نمی روم. من را توجیه کرد که باید برگردم. وقتی هم که حرفی را می زد نمی شد روی حرفش حرفی زد. خیلی من را غصه گرفت و مثل اینکه دنیا روی سر من خراب شد ؛ راز و نیاز می کردم که چرا من نباید با او باشم ؟! چرا به من گفت که برگرد دزفول؟! و من با توجه به شناختی که داشتم دیگر آن موقع اصرا نکردم و صبح روزی که قرار بود برگردم نشستم یک گوشه ای که تا موقعی که می آید صحبتی کنم و با او باشم چون اردستانی هم نبود دوست داشتم چند روزی در کنارش باشم . وقتی آمد و دید من نشستم و وقتی بلند شدم دست تکان داد به این معنا که سریعتر برو. و می دانستم اگر داخل هم بروم با تمام علاقه ای که به من داشت با من صحبت نمی کند زیرا اصلا دیگر نمی خواست مرا ببیند و می خواست از هم ببریم و به همین دلیل گفت که راه ما از هم جداست.
وبالاخره با اشک و غصه رفتم دزفول. از آن طرف عباس به تهران می رود و با خانواده خداحافظی می کند و بعد به قزوین می رود و با همه خداحافظی می کند و بعد از 48 ساعت به همدان برمی گردد که سردار رحیم صفوی با او تماس می گیرد که سردشت اتفاقاتی افتاده است که باید به آنجا بروید لذا با یک فروند اف 5 به تبریز می رود و همراه با سرهنگ نادری برنامه ریزی می کنند که یک ماموریتی انجام دهند و شناسایی داشته باشند تا نیروها را بفرستند، در همین پرواز به منطقه که می رسند به نادری می گوید برای من اینجا مثل بهشت است که ناگهان فشنگ ها به سمت هواپیما جاری می شود و به کابین عقب هواپیما اصابت می کند و شیشه می زند به شاهرگ شهید بابایی و بعد از چند لحظه ای که نادری مات و مبهوت می شود به خود می آید که عباس بابایی شهید شده است.
«مجید مغازه ای»
یکی از بچههایی که حادثه شهادتش را به یاد دارم، شریف مطوری از بچههای خرمشهر بود. الان هم مزارش در خرمشهر است. او با واسطه جزء بچههای اطلاعاتی شد. آنقدر شجاع و صبور بود و در شکستن خطوط دشمن از خود ایثار نشان میداد که بعضی وقتها غبطه میخوردم. او عرب زبان بود و فصیح صحبت میکرد، برای شناسایی در خاک دشمن میرفت و یک یا دو روز آنجا میماند. از سنگرهای عراقی تغذیه میکرد و برمیگشت. «فاش نیوز» |
«به نام خداوند جان و خرد»
...چند ماهی می شه که حاج داود گیر سه پیچ داده که ما هم یه مطلبی بنویسیم شاید به درد وبلاگ شهروند بخوره آن وقت به اسم خودم توی شهروند چایش کنه. البته بنده با خود حاج داود و ویلچرش مشکلی ندارم من اساساً با اسم وبلاگش مشکل دارم٬ هی با خودم می گم شهروند حاج داودآقا از چه جنسیه؟ شهروند مدنیه یا غیرمدنی؟ بخاطر همین هم دست و دلم به نوشتن نمی ره.
آخه ما بچه های شهرک فاطمیه و سه راه شهادت روزی روزگاری تو شهر خودمون شهردار بودیم نه شهروند٬ البته برای شهردار شدنمان هم نه از بودجه بیت المال مصرف می کردیم نه از طرف کسی سفارش می شدیم.
همین طوری که یه هفته می گذشت نوبت شهرداری یکی از رزمنده ها می شد٬ که چی؟ که صبحانه و نهار و شام درست کنیم، ظرفها را بشوییم٬ کفش ها را واکس بزنیم٬ لباسهای بچه ها را بشوییم و خلاصه خدمت به خلق الله.
فقط هم یه روز شهردار بودیم نه چند سال. زود می فهمیدی که این پستها رفتنی است بخاطر همین هم حواسمون جمع بود تا خدای ناکرده پُست٬ پَستمان نکند حالا شما بگید بعد از سی سال آزگار حاج داود می گه بیا عضو شهروند ما بشو٬ ما که یه زمانی توی شهر آسمونی ها زندگی و عشق می کردیم٬ حالا چه طوری می تونیم بیاییم عضو شهروند بشیم و روی زمین زندگی کنیم! با همۀ این حرفها و انکارها داودخان اصرار داره که الا و بلا بیا وبرای شهروند مطلب بنویس. آخه حاجی جون! قربون اون نخاع ترکش خورده ت برم! تو که خودت حال وهوای این بچه های جا مونده و وامونده را بهتر می دونی، ما همین الان هم قاچاقی زنده ایم. یه عمر با بهترین بندگان خدا گفتیم و شنیدیم و خندیدیم و جنگیدیم. حالا خیلی از اون ها توی عرش اند وبا هم حال می کنند ما هم روی فرش گرفتار یللی و تللی، اگه اون موقع می دونستیم که چه خاکی می خواد به سرمون بریزه شاید حواسمون و جمع می کردیم و یه فکر بکری می کردیم٬ تا حالا سر شهروند شدن با هم دعوا نداشته باشیم٬بگذریم.
آره حاجی جون ما بچه های اردوگاهیم٬ ما بچه های قرارگاهیم٬ ما توی مقرهای تاکتیکی بزرگ شدیم٬ اصلاً بذار راحت راحتت کنم٬ما اهل اروندیم نه شهروند. می دونی فرق اروندی با شهروندی چیه؟
بچه های اروند توی آسمون زندگی کردن. بچه های شهروند روی زمین. بچه های اروند معنی خلوت و تنهایی رو خوب می دونند چون خیلی وقت ها با یه گردان رفتن عملیات٬ با یه دسته برگشتن، بعد هم تو اون بی کسی و تنهایی خوب با خدا خلوت کردن اما تو شهر شما تو این همه همهمه و شلوغی خلوت کردن معنی نداره. خدا روهم با این همه گناه کمتر می شه دید٬
گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
توی شهر اروند مردمش با هم مهربون بودن٬ دوست بودن٬ بهم عشق می ورزیدن! اما توی شهر شما از سر صبح تا به شب می خوان سر هم کلاه بذارن. توی شهر ما سه راه داشتیم که بهش می گفتیم سه راه شهادت . هر سه راهش هم به شهادت ختم بخیر می شد٬ اما تو شهر شما صد راه وجود داره که تقریباً همش به غفلت ختم می شه. حاجی! سه راه شهادت کجا و صد راه غفلت کجا؟
برای رد شدن از سه راه شهادت یه جو لیاقت می خواست و یه ذره شجاعت! اما برای رد شدن از صد راه غفلت یه عالمه بصیرت لازمه تا بتونی به سلامت عبور کنی تازه اون جا عبور می کردی دیگه رسیده بودی، اما اینجا هر روز باید عبور کنی تا برسی. اگه هم سالم سر در آوردی بازم فردا روز از نو٬ روزی از نو. اگه بصیرت روزی ات نباشه بازم گم می شی و به مقصد نمی رسی. بخاطر همین هم بچه های شهر ما همیشه می گفتن: رزمنده شدن آسونه، رزمنده موندن سخته. داودجان نمی دونم دیگه از شهر قدیمی خودمون چه چیزها واست بگم که به درد وبلاگ شهروندت بخوره. اما همین قدر جونم واست بگه توی کوچه پس کوچه های شهر ما همت و کاظمی و ایرلو با اسدی و ناظم پور و باکریهاش همه و همه واقعی بودن٬اردوگاه و معبرش٬بوی خودِ خود همت رو می داد. اما توی شهر شما فقط اسم اتوبان ها و بزرگراههاتون رو همت گذاشتین٬ اونم بخاطر اینکه همت کنید و از این بزرگراهها راحت رد شین که کمتر فکر راه و روش و تفکر و منش همت باشید .
توی شهر شما برای همه آلودگی ها سنسور خطر گذاشتن الا گناه و معصیت. بعضی از شهروندا تو شهر شما محیط زیست رو رعایت نمی کنن. بخاطر همین هم غفلت و گناه و آلودگی بیداد می کنه٬اما هیچ سنسوری اعلام خطر نمیکنه!چون ظاهرا هوا پاک پاکه! اما توی شهر آسمونی ها٬ نیمه های شب با صدای هق هق گریه ها از خواب بلند می شدن تا از مسابقه عشق بازی با خدا جا نمونن! هر چه اخلاصت بیشتر بود قربت بیشتر. تو شهر شما هر چه کلک تر و حقه بازتر باشی کارت بیشتر جلو می ره. بگذریم حاجی خیلی حرفها از شهر خودمون برات دارم که با شهر و شهروند شما خیلی فرق می کنه اما حرف آخر و خیلی مهم! توی شهر ما کسی فرمانده رو تنها نمی گذاشت اما چی بگم! تو شهر شما فرمانده تنهاست بخاطر همینم دلم برای شهرمون خیلی تنگ شده دلم برای بچه های اروند لک زده ! دلم برای خودم می سوزه! کجا بودیم؟ چه می کردیم؟ کجاییم و چکار می کنیم؟
گل اشـکم شبـی وا می شد ای کاش!
شـهادت قـسمت ما می شد ای کاش!
راستی حاج داود تو با اینهمه خاطره از بچه های شهر اروند چرا اسم وبلاگت رو شهروند گذاشتی؟ بهتر نبود میذاشتی اروند یا بچه های آسمون؟ خودت بهتر میدونی! اگه خدا خواست و توفیق داد بازم از خاطرات بچه های شهرمون واست مینویسم.البته اگه شهدا رخصت بدهند.
تا توفیقی دوباره...خدانگهدار...ناصر قاسمی

شبکه ایران-گروه تاریخ: نظام جمهوری اسلامی تنها نظامی است که از لحاظ تئوریک بر مبنای اذن امام عصر (عجل الله فرجه الشریف) بنا شده و از لحاظ عملی نیز همه شاهد عنایات ایشان در دفع بلاها از این نظام و کسب موفقیت ها بوده اند. موارد دیگری نیز وجود دارد که یقین انسان را به این مسئله بیشتر می کند؛ من جمله خاطره ای که آقای علی محمد بشارتی برای آقای ری شهری نقل کرده اند و ایشان در کتاب خاطراتشان درج نموده اند. آقای بشارتی گفته اند:
«در تابستان سال 1358 هنگامی که مسئول اطلاعات سپاه بودم، گزارشی داشتیم که آقای "کاظم" شریعتمداری در مشهد گفته است: من بالاخره علیه امام [خمینی] اعلام جنگ می کنم. خدمت امام رسیدم و ضمن ارائه گزارشی، خبر مذکور را هم گفتم. ایشان سرش پایین بود و گوش می داد، این جمله را که گفتم، سر بلند کرد و فرمود: این ها چه می گویند، پیروزی ما را خدا تضمین کرده است. ما موفق می شویم، در اینجا حکومت اسلامی تشکیل می دهیم و پرچم را به صاحب پرچم می سپاریم. پرسیدم: خودتان؟ امام سکوت کردند و جواب ندادند.»
(خاطره ها،آیت الله ری شهری، چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلد اول، صفحه 242)
| ||||
| ||||
|
1ـ سفر های خاطره انگیز به عتبات عالیات:
در زمان وزارتم در دولت آقای هاشمی، یک بار به ژنو رفته بودیم، در آن سفر به یکی از همراهانم گفتم: «ازهرچه مسافرت خارجی است، خسته شدم. دیگر دلم نمی خواهد سفر بروم.» چند ثانیه ای تأمل کردم و گفتم البته غیر از عتبات. فقط کمی با آن همکارم درد دل کردم.
هشت روز بعد تلکسی پیش من آوردند؛ نامه ای بود از وزیر بهداشت عراق که مرا به سفر به این کشور دعوت کرده بود. خودم هم نمی دانستم چرا مرا دعوت کر ده اند؛ گفتم لطف امام حسین(ع) است، دعای مرا پذیرفت. به مدیر روابط عمومی وزارتخانه گفتم: «چرا جواب نمی دهی؟ بنویس مرندی قبول کرده!» آنقدر ذوق و شوق دیدن عتبات را داشتم که اصلا حواسم نبود باید از دولت اجازه بگیرم، برای هر سفری باید ابتدا اجازه می گرفتیم، عراق که به طریق اولی اجازه می خواست.
فردای آن روز یادم افتاد که چه اشتباهی کردم. رفتم پیش دکتر ولایتی و گفتم چنین دعوتی برای من آمده، اما نگفتم پاسخ مثبت داده ام. ولایتی گفت عجب فرصت خوبی است، اما حتما با آقای هاشمی مشورت کن. رفتم پیش آقای هاشمی، ایشان هم گفت عجب فرصت خوبی است، اما بهتر است با حسن روحانی مشورت کنی، زنگ زدم به حسن روحانی که دبیر شورای امنیت ملی بود. او هم گفت عجب فرصت خوبی است، ولی بهتر است با آقا مشورت کنی! قبل از آن که با آقا صحبت کنم، آقای هاشمی گفت اگر آقا موافقت کرد و رفتی، حتما درباره وضع 52 پاسداری که در هویزه اسیر شده بودند، صحبت کن. دوستان دیگر هم پیشنهادهایی دادند؛ خلاصه انگار قرار بود همه مسائل بعد از جنگ را من در این سفر حل کنم!
رفتم خدمت آیت ا... خامنه ای و گفتم چنین ماجرایی پیش آمده. ایشان گفتند: «ببین آقای مرندی! هیچ کدام از این حرف هایی که آقای هاشمی گفته اند، عملی نمی شود. اما اگر در این چاه برای جمهوری اسلامی آبی نیست، برای تو نان هست. برو زیارت کن و برگرد. همسرت را هم ببر.» آقای محمدی گلپایگانی به من گفت که آقای خامنه ای تو را خیلی دوست دارد، چون ایشان بهشدت مخالف هستند که وزیران با خانواده سفر خارجی بروند، حالا خودشان می گویند همسرت را هم ببر.
من با همسرم به عراق رفتم و همانروز با وزیر بهداشت عراق ملاقات کردم؛ در آن دیدار، وزیر بهداشت عراق، از من پرسید: «می دانی چرا تو را دعوت کرده ام؟» گفتم نه. گفت: «یادت می آید در فلان جلسه که در مصر بودیم، همه وزرای کشورهای منطقه نشسته بودند. آن روز وزیر عراق از جامعه جهانی درخواست کمک کردند، بعد، مسئول جلسه گفت باید ببینیم نظر آمریکا چیست؟ آن وقت تو اعتراض کردی و در نفی آمریکا از ما حمایت کردی. بعد از آن جلسه من به عراق برگشتم و به همکارانم گفتم وزیر ایران مقابل آمریکا ایستاد و از ما حمایت کرد. واقعا برای همه عجیب بود. امروز تو را دعوت کردیم تا از جسارت آن روزت تشکر کنیم. رییس(صدام) هم با دعوت تو بهشدت موافقت کرده است.»من چند روزی عراق بودم و حسابی زیارت کردم و برگشتم. مدتی بعد، دکتر ولایتی به من گفت: «قرار است سران کشورهای اسلامی به ایران بیایند، همه سران را من دعوت کرده ام جز دو نفر؛ یکی شاه اردن و دیگر رییس جمهور عراق. این دو نفر را آقا گفته اند من نروم.» و ادامه داد: «قرار است نامه شاه اردن را آقای نعمتزاده ببرد، نامه عراق را هم قرار است تو ببری، چون یکبار به عراق سفر کرده ای و با آنها آشنایی.» من هم خیلی خوشحال شدم و بلافاصله قبول کردم. شب که به منزل رفتم به همسرم گفتم آماده باش که قرار است دوباره به عراق برویم.گفت چطور دوباره سفر عراق پیش آمده؟ گفتم داستان از این قرار است. خانمم گفت: «یعنی تو می خواهی با صدام دیدار کنی و دست بدهی؟» تمام کیفی که کرده بودم، از بین رفت. آنقدر از شوق زیارت خوشحال شده بودم که اصلا به موضوع ملاقات با صدام فکر نکرده بودم. فردای آن روز به دکتر ولایتی گفتم: «من نمی روم. اصلا دیروز به فکر دیدار با صدام نبودم.» ولایتی گفت: «این که نمی شود، تو قبول کردی، اگر نروی مشکل درست می شود.» گفتم: «به من ربطی ندارد، خودتان می دانید، من برای صدام نامه نمی برم.» آقای هاشمی مدتی بعد مرا صدا کرد و گفت فلانی برو، اما من پایم را توی یک کفش کردم که نمی روم. چند روز بعد از دفتر آیت ا... خامنه ای با من تماس گرفتند و وقت ملاقات دادند. ایشان به من گفت شنیده ام چنین اتفاقی افتاده. گفتم: «بله، ولی من قبول نکردم.» چند دقیقه ای با من صحبت کردند و در نهایت گفتند: «صلاح این است که شما بروی.» چاره ای جز اطاعت نداشتم، با این حال ایشان گفتند: «اینبار هم همسرت را ببر، هم پسرت را!»
ما به عراق رفتیم. همراه با یکی دو نفر از معاونان. باز هم وزیر بهداشت به استقبالمان آمد و ما را به یک کاخ بزرگ برد. کاخی که برای استقبال از رؤسایجمهور بود. پذیرایی مفصلی کردند و گفتند باید این جا بمانید تا هر وقت صدام صلاح دانست، شما را به حضور بپذیرد. اعتراض کردیم و گفتند: «صدام هرگز وقت قبلی برای کسی تعیین نمی کند، هر وقت دلش خواست می گوید تا میهمان ها ملاقاتش کنند.» اتفاقا دکتر ولایتی هم سال ها قبل از این ماجرا، به مناسبتی با صدام ملاقات کرده بود، در ایران برای من تعریف کرده بود که چنین اتفاقی می افتد. من رو به مسئولان عراقی گفتم شما در این مدت اجازه دهید ما به زیارت عتبات برویم، پنج شنبه و جمعه هم بود و واقعا فرصت را باید قدر می دانستم. آنها هم قبول کردند که ما در این مدت به زیارت برویم؛ کربلا، نجف، کاظمین و سامرا را به اتفاق خانواده زیارت «به دلی» کردیم و برگشتیم. وقتی آمدیم، دوباره وزیر بهداشت عراق به استقبالمان آمد، هنوز سلام و علیک نکرده بودیم که گفت باید همین حالا به دیدار رییس بروی. به تیم همراهم گفتم: «آماده باشید تا با صدام دیدار کنیم.» اما مسئولان عراقی گفتند: «نه! هیچ کس با تیم همراه با صدام دیدار نمی کند، فقط خودت باید بروی؛ تنها!» مخالفت کردم، کاردارمان گفت رسم این جا همین است.
گفتم حداقل بگذارید یک نفر را با خودم ببرم، گفتند تنهای تنها باید بروی. گفتم این که نمی شود! دست کم یک نفر باید باشد تا مذاکرات ما را بنویسد یا نه؟ وزیر عراقی گفت باید از صدام اجازه بگیریم، پس از مدتی گفتند صدام قبول کرده. من و مدیر کل امور خارجه سوار ماشین مخصوص شدیم و حرکت کردیم. وارد منطقه خضرا شدیم که کاخ صدام آن جا قرار داشت، واقعا جای زیبایی بود. هر چند متر، گشت مخصوص مقابل ماشین می ایستاد، بازرسی ساده ای می کرد و اجازه حرکت می داد. پس از چند دقیقه ما را پیاده کردند، دیدیم یک دیوار بتنی بسیار ضخیم و بلند مقابلمان است. گاردی بود برای آن که موشک های ایرانی به کاخ صدام نخورد. فاصله دیوار تا کاخ هم یک راهروی دراز بود که سربازان عراقی در آن ایستاده بودند. سربازها اسلحه هایشان را ضربدری به هم تکیه داده بودند، وقتی ما می رسیدیم، تفنگ ها را کنار می کشیدند و پس از عبور ما دوباره اسلحه ها را به هم می چسباندند.
رفتیم و داخل اتاقی نشستیم. به همراهم گفتم پیام همراهت هست؟ گفت بله، گفتم نگاه کن مشکلی نداشته باشد. کیف مخصوص را باز کرد و نامه را به من داد. نگاه کردم، دیدم که کپی نامه است. متوجه شدم هنگامی که کیف را برای بازرسی به عراقی ها داده بودیم، اصل نامه را برداشته و کپی جایش گذاشته اند. به یکی از مسئولان عراقی که آن جا بود موضوع را گفتم، پاسخ داد که رسم ما همین است. گفتم این بی احترامی است به رییسجمهورتان که کپی نامه را بگیرد، گفت این دستور خودش است، برای آن که بتواند راحت تر نامه را بخواند کپی بزرگتری از آن را تهیه کرده ایم. دروغ می گفت مردک! کپی نامه دقیقا اندازه اصل نامه بود. گفتم پس شما اصل نامه را هم ضمیمه کنید تا او اصل را بگیرد و کپی را بخواند. قبول نکردند، در نهایت فهمیدم آنها از ترس آن که مبادا نامه حاوی سم یا موارد تهدید کننده دیگری باشد، اصل را برداشته بودند! چند دقیقه بعد دختر و پسر جوانی هم آمدند داخل اتاق. گفتند ما مترجم هستیم، یکی از ما حرف صدام را ترجمه می کند و یکی دیگر حرف تو را. گفتم شما فارسی را از کجا یادگرفته اید؟ گفتند در عراق آموزش دیده ایم. پس از مدت کوتاهی خبر دادند که وارد اتاق صدام شوید. یک در بزرگ بود که دو سرباز عراقی مقابلش ایستاده بودند و تفنگ هایشان را مثل ورودی کاخ، ضربدری به هم چسبانده بودند. تفنگ ها را کنار زدند و ما وارد اتاق شدیم. دیدم صدام با همان لباس نظامی همیشگی اش وسط اتاق ایستاده و به ما نگاه می کند. سلام کردیم و جواب داد. با هم دست دادیم و کنار هم روی صندلی نشستیم تا مذاکره کنیم. قبل از سفر، من از دکتر ولایتی پرسیده بودم که آداب دیپلماسی دادن این پیام چیست؟ ولایتی گفت: «تو و صدام کنار هم می نشینید، تو می گویی من پیامی از رییسجمهور ایران برایتان آورده ام. صدام بلند می شود، تو هم بلند می شوی، نامه را به او می دهی، دست می دهید و می نشینید؛ همین!» وقتی کنار صدام نشستم، طبق نسخه ای که ولایتی پیچیده بود عمل کردم، اما صدام از جایش تکان نخورد. گفتم این مردک خر است! حتما متوجه نشده، دوباره گفتم پیام برایت آوردم، باز هم بلند نشد. من هم نیمخیز شدم و نامه را به او دادم. آقای هاشمی در نامه به صدام سلام نکرده بود، صدام که نامه را گرفت و خواند، رو به من گفت: «چند سال پیش یکی از رییسجمهورها برای من نامه ای فرستاد که در آن سلام نکرده بود، من هم نامه را برگرداندم و گفتم برو، سلام را اضافه کن و بیاور!»
دیدم شروع بدی است برای گفت وگو، خودم را به نفهمی زدم، گفتم آقای رییسجمهور چه گفت؟ مترجم دوباره ترجمه کرد. باز هم گفتم نفهمیدم. مذاکره را ادامه دادیم، من گفتم به هر حال ما خیلی خوشحالیم که با کشورهای اسلامی ارتباط خوبی می خواهیم برقرار کنیم، هنوز جمله ام تمام نشده بود که صدام صدایش را بالا برد و با تحکم گفت: «اینجا عراق است یا کشورهای اسلامی؟ ما داریم درباره عراق صحبت می کنیم.» من باز هم خودم را به نفهمی زدم و گفتم متوجه نمی شوم رییسجمهور چه می گوید! مترجم ها دوباره جمله صدام را ترجمه کردند، گفتم من که نمی فهمم یعنی چه! صدام فکر کرد مترجم ها کارشان را بلد نیستند، با پرخاش به آن ها گفت هر چه من می گویم کلمه کلمه ترجمه کنید.
آن دو جوان بدبخت هم ناگهان از شدت ترس به لرز افتادند و کلا تمرکزشان را از دست دادند، صدام وسط حرفش بود که آنها ترجمه می کردند، صدام هم با عصبانیت علامت نشان می داد که ترجمه نکن تا جمله ام تمام شود. یکجورهایی رییسجمهور عراق بازی خورد. همان لحظهها، صحاف، وزیر خارجه عراق، جمله صدام را به انگلیسی برایم ترجمه کرد.
گفتم اینجوری بهتر است، منظورتان را خوب تر متوجه می شویم. خلاصه مترجم ها که حسابی ترسیده بودند، دیگر حرفی نمی زدند. من هم در پایان گفتم که فکر می کنم دیدار خوبی بود، هر چند که خیلی از حرف های شما را نفهمیدم! دست دادیم و بیرون آمدم. هنوز چند قدمی دور نشده بودیم که ناگهان دیدم عراقی ها از کاخ ریختند بیرون و گفتند:« آقای صحاف با تو کار دارد و می خواهد یک قرار ملاقاتی با هم بگذارید.» فردای آن روز با صحاف ملاقات کردم و او در کمال ناباوری گفت: «همه چیزهایی که دیروز به تو گفته شد، اشتباهی ترجمه شد.» مثلا درباره آن نامه توضیح داد که ما (یعنی عراق) نامه بدون سلام فرستادیم و برگشت خورد. خلاصه این که صدام با قلدرمآبی خود حرفی زد که در مذاکره با وزیر امور خارجه کشورش از گفتن آنها پشیمان شده بود. ترس مترجم ها هم مزید بر علت شد و خلاصه افتضاحی شد برای دولت عراق. البته کاردار ما در عراق بعدها گفت که صدام آن دو مترجم بدبخت را پس از آن دیدار کشت. صدام با کوچکترین بهانه افراد را به قتل می رساند، حتی یکی از شوهرخواهرهایش که وزیر بهداری عراق بود را هم خودش کشت. خدا کمک کرد و ما توانستیم از آن دیدار سربلند و البته زنده بیرون بیاییم. وقتی به ایران آمدم، به آقای هاشمی گفتم که صدام ابتدا چنین حرفی زد و بعد پس گرفت.
روزهای آخری که عراق بودیم، من بیماری سختی گرفتم و اصلا نمی توانستم از جا بلند شوم. در همین زمان، وزیر بهداشت عراق و همسرش برای خداحافظی با ما آمدند؛ من که اصلا نیمه بیهوش بودم و همسرم با آنها صحبت کرد. در آن ملاقات همسر وزیر بهداشت عراق، هدیه ای را به همسر من داد. وقتی از مرز عراق گذشتیم و وارد ایران شدیم، همسرم گفت اینها یک هدیه هم به من دادند که هنوز بازش نکردم.
گفتم باز کن ببینیم داخلش چیست؟ باز کرد و دیدیم یک دستبند طلا هست و یک کارت که رویش نوشته بود«هدیه از طرف رییس صدام حسین.» همسرم فکرش را هم نمی کرد که این هدیه را صدام داده، عصبانی شد و خواست دستبند را از پنجره بیرون بیندازد. گفتم اموال دولتی است، این کار را نکن. وقتی آمدیم ایران موضوع این هدیه را به آقای حبیبی و آقای هاشمی گفتم و قرار شد که دستبند را بفروشیم و پولش را در بودجه وزارتخانه هزینه کنیم.
مدتی پس از بازگشت ما از عراق، یک شب با همسرم در حال رفتن به خانه بودیم که خانمی چادری، نیمه شب جلوی ما را گرفت.گفت: «شما با چه حقی رفتی عراق؟» گفتم: «باید پیامی می بردم، دستور آقای هاشمی بود.» آن خانم گفت: «می دادند به یک نفر دیگر می برد، چرا به تو دادند؟» گفتم: «برای تو چه فرقی می کند؟» گفت: «من وزیرهای دیگر را نمی شناسم، فقط تو را می شناسم! اما از این که عکس تو و صدام را کنار هم دیده ام، خیلی ناراحتم.» فهمیدم همسر شهید است. چاره ای جز عذرخواهی نداشتم. فردای آن روز، این داستان را برای مسئول دفترم تعریف کردم، او هم گفت: «من خجالت کشیدم بگویم، در این مدت چندین نفر از خانواده شهدا تماس گرفته اند و از تو گلایه کرده اند.» به هر حال خودم هم راضی به این کار نبودم، اما چون دستور نظام بود باید مثل یک سرباز اطاعت می کردم. چند عکس از آن دیدار داشتم که پسرم با ماژیک، عکس صدامش را پاک کرد!
2ـ همسر رییسجمهور وقت ویزیت می خواهد:
هر چند دکتر مرندی، پس از انقلاب بیشتر به کارهایی اجرایی مشغول بوده، اما طبابت همیشه علاقه اول هر پزشکی است و او هم از این قاعده مستثنی نیست. اتفاقا خاطره های شنیدنی بسیاری هم از برخی بیمارانش دارد. یکی از جالب ترین این خاطره ها را به روایت خودش بخوانید:
«در سال های پایان وزارتم، هر روز در بیمارستان مصطفی خمینی(ره) به طبابت می پرداختم و اطفال را معاینه می کردم.
در طول این سال ها، بسیاری از بیماران من، فرزندان مسئولان ارشد نظام بودند که ترجیح می دادند از توانایی من بهره ببرند. همیشه شرمنده مسئولان می شدم، چون مجبور بودند چندین ساعت در نوبت بنشینند تا نوبتشان شود. البته هنوز هم هنگام طبابت با چنین مشکلی درگیرم.
یک روز خانمی وارد اتاقم شد و گفت: «آقای مرندی! وقت گرفتن از شما واقعا دشوار است. منشی تان می گوید از ساعت یک تا دو برای وقت گرفتن تلفن کنید، تا ساعت 12 و 59 دقیقه که زنگ می زنیم، کسی گوشی را جواب نمی دهد، از ساعت یک هم تلفن دفترتان اشغال می شود تا سه دقیقه بعد که تلفن آزاد می شود، آن موقع هم منشی می گوید که ظرفیت تکمیل شد و نمی توانیم وقت بدهیم. باید منتظر بمانیم تا ساعت یک فردا.» عذرخواهی کردم و گفتم من واقعا بی تقصیرم. متأسفانه سکته قلبی کرده ام و نمی توانم زیاد در مطب بمانم. فرزند آن خانم را معاینه کردم و نوبت به نفر بعد رسید که یکی از مسئولان کشور بود. وارد اتاق که شد به من گفت: «آقای مرندی! همسر رییسجمهور هم مشتری شما بود و ما خبر نداشتیم؟» تعجب کردم و گفتم نه! گفت: «همین خانمی که الان بیرون رفت، همسر آیت ا... خامنه ای بود.» گفتم در پرونده ایشان نوشته خانم حسینی. تازه فهمیدم که ایشان برای آن که شناخته نشود، خودش را حسینی معرفی می کند. یاد حرف هایش افتادم که گلایه می کرد از وقت گرفتن. کلی پیش خودم شرمنده شدم. دفعه بعد که ایشان به مطب من آمد، یکدفعه سئوال کردم: «شما خانم خامنه ای هستید؟» تعجب کرد و گفت بله. گفتم پس چرا خودتان را معرفی نکردید؟ گفت: «چه ضرورتی داشت که معرفی کنم؟» گفتم: «از این به بعد به مسئول دفترم می سپارم شما را بدون وقت قبلی به مطب راهنمایی کند.
همسر رییسجمهور که نباید چنین مشکلاتی داشته باشد.» همسر آقا بهشدت ناراحت شد و گفت: «لطفا چنین دستوری ندهید که به هیچ وجه قبول نمی کنم. من هیچ فرقی با این مردم که ساعت ها در مطب شما منتظر می مانند، ندارم. مثل همیشه زنگ می زنم و اگر توانستم وقت می گیرم، اگر هم نشد روز بعد. خدا بزرگ است.» آن روز فهمیدم که خانواده آیت ا... خامنه ای چقدر مردمی اند.»
آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان
مُهر سکوت لعل بشر زان ندا شکست
با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل
در سرزمین رکن و مقام عصا شکست
آدم به باغ خلد خدا را سپاس گفت
تا سدّ ظلم و فقر به ام القرا شکست
نوح نبى به ساحل رحمت رسید و خورد
طوفان به پاس حرمت خیرالورا شکست
بر تخت گل نشست در آتش خلیل حق
تا ختم الانبیا گل لبخند را شکست
عیسى مسیح مُهر نبوّت به او سپرد
زیرا که نیست دین ورا تا جزا شکست
آمد برون ز غار حرا میر کائنات
آن سان که جام خنده باد صبا شکست
در خانه رفت و دید خدیجه که مىدهد
از بوى خویش مُشک غزال ختا شکست
بر دور خویش کهنه گلیمى گرفت و خفت
آمد ندا که داد به خوابش ندا شکست
یا «ایّها المدّثر»ش آمد به گوش و گفت
باید که سدّ درد ز هر بینوا شکست
قانون مرگ زنده به گوران به گورکن
کز مرگ دختران نرسد بر بقا شکست
آماده بهر گفتن تکبیر کن بلال
چون مىدهد به معرکه خصم دغا شکست
اینک به خلق دعوت خود آشکار کن
هرگز نمىخورد به جهان دین ما شکست
برخیز و بت شکن که على دستیار توست
کز بت نمىخورد على مرتضى شکست
طعن ابى لهب نکند رنجه خاطرت
کو مىخورد ز آیه «تبّت یدا» شکست
«ژولیده» گفت از اثر وحى ذات حق
آن سکوت خلوت غار حرا شکست
شاعر : ژولیده نیشابوری
«برگرفته از جوان آنلاین»
مادر شهید محمد رضا شفیعی در گفتگویی که در ادامه می آید، ضمن بیان زندگینامه فرزند مفقودالاثر خود، خاطره ی کرامت کشف و شناسایی پیکر مطهر شهید شفیعی را اشاره می نماید.
- در مورد ازدواج با او صحبتی نمی کردید؟
«فاش نیوز» |