بیمار ناشناس بیمارستان بقیة الله

یکی از مسئولان میانی کشور در جلسه‌ای که برادر احمدی‌نژاد رئیس جمهور نیز حضور داشت با اشاره به بافته های موهوم دشمنان در مورد زندگی رهبرمعظم انقلاب درخصوص زندگی ساده حضرت آیت الله خامنه ای و خانواده ایشان اظهار داشت: نزدیک پنج ماه پیش همسر مقام معظم رهبری بیمار شد و برای عمل جراحی به بیمارستان بقیه الله رفت.

به گزارش آتی نیوز، این مسئول کشوری تصریح کرد : همسر ایشان با وجودی که 20 روز دربیمارستان بستری بود هیچکس اطلاع نداشت که همسر مقام معظم رهبری هستند و همه کارها اعم از دریافت ویزیت؛ دارو و سایر کارها را در نوبت انجام دادند.

وی ادامه داد : دو روز مانده به مرخص شدن همسر رهبر انقلاب، به مسئولان بیمارستان خبر دادند که مقام معظم رهبری قصد دارد در بیمارستان بقیه‌الله به عیادت بیایند؛ آن وقت تازه وقتی متوجه شدند که ایشان برای عیادت همسرشان دربیمارستان آمده بودند. اما برخی ناجوانمردانه برای دستیابی به خواسته‌های خود به هرگونه اتهام و تهمت دست می‌زنند. 

                                                                                   «برگرفته از فاش نیوز»

تپه برهانی ـ ۲۰

گفتم:«برادرها چاره ای نیست باید خود را به پایین بیندازیم.» خونریزی از دست راستم به شدت ادامه داشت. از شدت خونریزی، دریافتم که شریان اصلی دستم قطع شده و این خونریزی، بزودی منجر به مرگ من خواهد شد. جای هیچ گونه امیدی نبود اما نیرویی، امید را به من تلقین می کرد و مرا به پریدن از پرتگاه تشویق می نمود. از برادران خواستم که به پایین بپرند و آنها یکی پس از دیگری خود را بر سطح شیب رها کردند. پس از آنها من نیزخود را رها کردم. و در حالی که بدون اراده بر سطح تپه کشیده می شدم و یا می غلتیدم، به سرعت سقوط کردم.گاهی بدون اختیار معلق می زدم و گاهی بر سطح تپه کشیده می شدم و در بعضی جاها که شیب، 90 درجه می شد، از ارتفاعها حدود 5 و یا 6 متری سقوط آزاد می کردم و سپس سخت به صخره می خوردم. در اثر کشیده شدن بر سطح سنگ و خاک، احساس می کردم که تمام بدنم آتش گرفته و می سوزد و گاهی تصور می کردم که تمام استخوانهای بدنم در حال خرد شدن است. چشمهایم را بسته و خود را به دست شیب سپرده بودم. از خود بی خبر بودم و تنها درد و سوزش را احساس می کردم. فاصله ای بسیار طولانی را این گونه طی کردم. شاید حدود 10 دقیقه، به همین شکل، سقوط ادامه یافت و سپس ناگهان متوجه شدم که روی شاخه های درختی افتاده و با شکستن و یا خم شدن شاخه ها، به پایین سقوط کردم و داخل مقداری آب سرد افتادم.

تاریکی شب می رفت که بر همه جا سایه بیفکند. به سختی می توانستم اطراف خود را ببینم. پس از لحظاتی کنکاش، دریافتم که در میان انبوه درختانی که تشکیل یک بیشه را می دادند، افتاده ام. زیرپایم شن و ماسه بود و آب سردی به ارتفاع دو یا سه سانتیمتر روی شن و ماسه ها را پوشانیده و باریکۀ آبی را تشکیل می داد که از بین درختان، به آرامی می گذشت. ابتدا بقیۀ همراهان را صدا زدم و لحظاتی بعد، صدای برادرحسین قائدی را که حدود پانزده متر آن طرف تر ازمن روی زمین افتاده بود شنیدم. از او خواستم که به نزدیک من بیاید و سپس سراغ سه برادر دیگر را از او گرفتم. حسین اظهار بی اطلاعی کرد. هر دو با صدای بلند مشغول صدا زدن آنها شدیم اما خبری از آنها نبود. بسیار نگران شدم. ابتدا با خود گفتم که حتماً این عزیزان، در حال سقوط از پرتگاه، به خاطر برخورد با صخره ها، به شهادت رسیده اند و یا این که به دست عراقیها افتاده اند و یا ... اما بلافاصله سعی کردم که این افکار پریشان را از خود دور سازم و این بار به خود گفتم که شاید شیب تند پرتگاه، آنها را به جهت دیگری کشانیده و با فاصلۀ زیاد ازما، در جای دیگری بر زمین افتاده اند.

دراین افکار بودم که ناگهان صدای برادر قائدی مرا به خود آورد. او گفت:«برادرطالقانی، اینجا آب هست، بیایید بخورید» بی اختیار و از شدت تشنگی، دهان برآب گذارده و برای این که شن و ماسه ها وارد دهنم نشود، مشغول مکیدن آب شدم. لحظاتی این گونه گذشت و هر دوی ما، مقدار زیادی آب خوردیم. وقتی تشنگیم رفع شد، سر از آب برداشتم و ناگهان دریافتم که خونریزی دستم افزایش یافته است. خوردن آب زیاد، موجب تشدید خونریزی شده بود و از این بی احتیاطی خود، پشیمان شدم. در حالی که به درختی تکیه داده بودم، چشمهای خود را بسته و به استراحت پرداختم. تقریباً همه جای بدنم می سوخت و بیش از همه، زخمهای پشت، و کف پاهایم که در اثر کشیده شدن بر سطح صخره ایجاد شده بود آزارم می داد، اما وقتی به فرار از دست عراقیها می اندیشیدم، درد و سوزش را فراموش می کردم.

ناگهان به یاد برادران و عزیزانی که نزدیک به دو ماه، شب و روز، همدم و مونس و همراهشان بودم و اکنون با لبهای تشنه، به دست درندگان بعثی اسیر بودند، افتادم . اشک در چشمانم حلقه زد و بی اختیار گریستم. خدایا، عزیزان من، اکنون در چه حالی هستند؟ آیا الآن عراقیها بالای سر آنها رفته اند؟ خدایا بدنهای این عشاق دلسوخته ات مجروح است، نکند کافرها آنان را زیر لگد گرفته باشند؟ نکند آنها را بیرحمانه بکشند؟ صحنۀ پاسگاه، پیکرهای مطهر شهدا و نگاههای معصوم عزیزان مجروح را در یک لحظه از ذهن خود عبور دادم و بی اختیار گریستم. و در این حال ناگهان احساس گناهی بزرگ کرده و با اندوه و تأثری زایدالوصف در حالی که بلند بلند می گریستم به خود گفتم:«حمید، تو فهمیدی چه کار کردی؟ خاک بر سرت، تو مثلاً سقای یاران لب تشنۀ حسین(ع) بودی، دو روز و یک شب، ساعت به ساعت، بر بالینشان رفتی و آب در دهانشان ریختی، آن وقت حالا، بی خیال، همه چیز را فراموش کرده و دهان بر آب سرد نهادی و تا می توانستی خوردی؟ خاک بر سرت، تو مثلاً خاطرۀ عطش حسین(ع) و خاندانش را به یاد این لب تشنگان معصوم می آوردی و آنان را به صبر و تحمل حسینی(ع) دعوت می کردی، چطور به خود جرأت دادی که بدون یادی از همراهانت، آب سرد بیاشامی؟...» احساس کردم که از امتحان بزرگ الهی، سرافکنده بیرون آمده ام....

تپه برهانی ـ 1۹

 اکنون به هر گوشه که نظر می کردم، جسد غرق به خون عزیزی را می یافتم و از شهادت او با خبر می شدم. خونریزی دستم، همچنان با شدت ادامه داشت و مطمئن بودم که حتی اگر به دست عراقیها به شهادت نرسم، از این خونریزی جان سالم به در نخواهم برد. ابتدا در گوشه ای نشسته و به دیوار خراب شده ای تکیه دادم . سه برادر رزمندۀ دیگر، در سه سوی پاسگاه در حال تیراندازی بودند . با خود فکر کردم چاره ای نیست، باید بنشینم تا عراقیها بیایند؛ هرچه خدا بخواهد همان می شود. اگر کشته شدم که اول راحتیم خواهد بود و به هدفی که سالهاست در اندیشه اش بوده ام خواهم رسید و اگر هم اسیر شدم، باکی نیست. البته برایم مسلم بود که عراقیها همۀ ما را خواهند کشت. زیرا مجروح بودیم و درجایی که عراقیها، به مجروحین خود نیز رحم نمی کنند، نباید انتظار ترحم به دیگران را داشت، مضافاً این که منطقه کوهستانی بود و انتقال اسرا به عقب، کاری بس دشوار، و لذا اسیر گرفتن، برای آنها صرف نمی کرد. در یک لحظه با خود گفتم که آیا راهی برای فرار نیست؟ و بعد به خود پاسخ دادم که قطعاً نه، زیرا عراقیها از همه جوانب تپه بالا آمده اند و کافی است که از دیوار پاسگاه، پا بیرون بگذارم. و بیرون رفتن ، همان، و مورد اصابت قرارگرفتن، همان.

در این افکار بودم که ناگهان فکری به خاطرم رسید. به یاد آوردم که شب عملیات، دقایقی قبل از هجوم به تپه، برادر مرتضی یزدخواستی، وقتی منطقۀ عملیاتی را تشریح می کرد، در ضمن سخنش گفت:«برادرها توجه داشته باشند که یک طرف پاسگاه، به یک پرتگاه خطرناک منتهی می شود و همه باید از نزدیک شدن به آن محور بپرهیزند.» این سخن برادر یزدخواستی، دراین لحظات، در گوشم طنین انداخت. با خود گفتم، مسلماً عراقیها از محور پرتگاه نمی توانند بالا بیایند و در نتجه ما می توانیم خود را از پرتگاه پایین بیندازیم. اکنون که اگر به دست عراقیها بیفتیم قطعاً کشته خواهیم شد، بهتر است دست به ریسک زده و به نیت حفظ جان خود، خود را از پرتگاه به پایین بیندازیم. اگر نجات یافتیم که فبها، و اگر کشته شدیم، چون به نیت حفظ جان و نجات از دست دشمن بوده است ، شهید خواهیم بود.

در این افکار غرق بودم که چند متر آن طرف ترف نارنجکی بر زمین افتاد و با انفجار آن، رشتۀ افکارم پاره شد. جای تأمل نبود، به سرعت از جا برخاسته و لی لی کنان، در پی یافتن محور پرتگاه، اطراف پاسگاه را جستجو کردم و دقایقی بعد آن را یافتم. هلهله ها و داد و فریادهای عراقیها افزایش یافته بود، اما آن قدر ترسو بودند که هنوز جرأت ورود به پاسگاه را نداشتند. بسرعت خود را به سنگر مجروحین رسانیدم و سرم را در راهرو سنگر کردم . مشاهده کردم که عزیزان مجروح، با اضطراب به من نگاه می کنند. گفتم:«برادرها، باید خودمان را نجات بدهیم، تا چند دقیقۀ دیگر عراقیها سر می رسند، همه بلند شوید تا فرار کنیم. من راه فراری بلدم...» همۀ آنها به من زل زده و نمی توانستند حرف بزنند. گفتم:« چرا معطلید، هر لحظه ممکن است عراقیها وارد پاسگاه شوند...» در این لحظه، برادر تورجی زاده با من هم صدا شد و به سختی از جای خود برخاست، و دیگران را نیزبه این کار ترغیب کرد. اما بعضی از مجروحین مخالفت کردند و گفتند که این کار، خود کشی است. البته اکثر مجروحین به دلیل قطع نخاع یا قطع پا، یا شکستگی هر دو پا و یا به دلیل زخمهای عمیق و خونریزی زیاد، قادر به حرکت نبودند. التماس کردم و چند بار از آنها خواهش کردم که هر کس می تواند برخیزد و به همراه من بیاید، اما جز نگاههایی معصومانه، پاسخی ندادند.  

برادر صفاتاج نیز در بین مجروحین، آرام نشسته بود، ما را با نگاهش تعقیب می کرد، جای بحث کردن نبود، چاره ای جز تنها گذاشتن مجروحین نداشتم. از این میان، تنها برادرتورجی زاده با من همراه شد. یک پای تورجی زاده به دلیل اصابت ترکش خمپاره، شکسته بود و تنها با یک قادرپا به حرکت بود. به سرعت به طرف سه برادری که مشغول دفاع بودند رفته و به آنها گفتم:«دیگر فایده ای ندارد، کار از کار گذشته. دنبال من بیایید باید فرار کنیم، من راه فراری بلدم...» یکی از این عزیزان، برادر حسین قائدی بود که از ناحیه کشالۀ ران، با ترکش ریزی مجروح شده بود، اما می توانست به راحتی حرکت کند. برادر دیگر، یکی از عزیزان نیروی هوایی ارتش بود که به طور داوطلبانه به عنوان یک نیروی سادۀ بسیجی، با گروهان ما همراه شده بود. وی از ناحیۀ چشم راست، مورد اصابت ترکش قرار گرفته و آن را از دست داده بود و تنها با چشم چپ به دفاع مشغول بود، و برادر سوم، از سلامت کامل برخوردار بود. هر سه این عزیزان که بشدت خسته شده بودند، حرف مرا قبول کرده و با من همراه شدند. به آنها گفتم تیراندازی هوایی کنند تا دشمن متوجه خالی شدن جایشان نشود. جمع پنج نفری ما به سرعت، به سمت محور پرتگاه حرکت کرد. وقتی به آن محور رسیدیم، در یک لحظه، ترس همۀ وجودم را فراگرفت، زیرا شیب پرتگاه به قدری زیاد بود که احتمال سالم رسیدن به پایین بسیار کم وانمود می کرد. شاید بتوان گفت که این قسمت از تپه، حدود 80 درجه شیب داشت و از بالا که به پایین تپه نگاه می کردی، ترس همۀ وجودت را فرا می گرفت.

غزلی از قیصر امین‌پور برای امام رضا(ع)

                                         

 

 چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

تپه برهانی ـ 1۸

 

 به هر ترتیب، به سختی و لی لی کنان از روی اجساد مطهر شهدا گذشتم و خود را به زاویه ای از پاسگاه رسانیدم. در کنار یکی از شهدا که آرام و نورانی به خواب عشق فرو رفته بود، کلاشینکفی نظرم را به خود جلب کرد. آن را برداشته و پس از امتحان، خشاب آن را پر یافتم. کمی آن طرف تر، نارنجکی بر زمین افتاده بود، آن را نیز برداشته و خود را به دیوار پاسگاه رسانیدم. نیمی از دیوار، بر اثر اصابت گلوله های توپ و خمپاره، فرو ریخته بود. در پشت دیوار موضع گرفتم و برای حصول اطمینان، از امنیت پشت سر و اطراف خود، گرداگرد پاسگاه را زیر نظر گذرانیدم. در سه طرف پاسگاه، سه نفر از برادران رزمنده موضع گرفته و با شدت، منطقۀ مقابل خود را زیر آتش داشتند و در فاصله های زمانی کم، تعویض خشاب می کردند. دانستم که ما چهارنفر، تنها نیروی مدافع پاسگاه هستیم و نیروی دیگری باقی نمانده است. در همین لحظه ناگهان متوجه شدم که برادر صیادزاده، در حالی که اسلحه ای در دست داشت، کشان کشان، از روی شهدا عبور کرده و با فاصلۀ چند مترازمن، مشغول دفاع گردید.

برای بررسی موقعیت نیروهای عراقی، آرام سر خود را بلند نمودم و در یک لحظه، بیرون را نگاه کردم. در فاصلۀ 6 متری دیوار پاسگاه سه ــ چهار نفر عراقی را دیدم که به حالت سینه خیز به طرف پاسگاه، در حرکت بودند. آنان به محض مشاهدۀ من، به عقب باز گشته و خود را در پشت تخته سنگ بزرگی که در نزدیکی آنها بود، پنهان کردند. به طرف تخته سنگ تیراندازی کردم و تلاش کردم که با ایجاد خط آتشی در اطراف تخته سنگ، آنان را در همان محل، متوقف نمایم. عراقیها گهگاه، با ترس و لرز، لولۀ اسلحۀ خود را بالا گرفته و بدون جهت، تیراندازی می کردند.

دقایقی این گونه گذشت. هنوز چند گلوله در خشاب اسلحه ام باقی بود، اما به خاطر رعایت احتیاط ، در حالی که تخته سنگ را زیر نظر داشتم، اطراف را در  پی خشاب پر، از نظر گذراندم. کلاشینکف آماده و مسلح دیگری را در بین شهدا یافتم و در حالی که با تک تیر به سوی تخته سنگ تیراندازی می کردم، اسلحۀ پر را آماده نمودم. در همین لحظات، ناگهان متوجه شدم که برادرصیادزاده ، از عقب بر زمین افتاد، گلوله ای دقیقاً پیشانی نورانیش را شکافته و به لقاء حق، بار یافت. جای کمترین تأمل نبود، بلافاصله تیراندازی را ادامه دادم.

عراقیها که از کاهش حجم آتش ما، دریافته بودند که نیروهای ما به حداقل رسیده است، اکنون تا 5 متری دیوار پاسگاه بالا آمده و در نقاط مختلف، به انتظار قطع کامل دفاع، موضع گرفته بودند.

با وجودی که تعداد عراقیها به مراتب بیش از ما بود، اما آنها از همین چهار محور آتش، هراس داشته و از جای خود حرکت نمی کردند. به ناگاه صدای تکبیر برادران مجروح، از داخل سنگر، فضای تپه را پرکرد. مجروحین برای این که به دشمن وانمود کنند که هنوز تعداد زیادی از نیروهای اسلام، در حال مقاومتند، با صدای بلند تکبیر می گفتند. بلافاصله عراقیها نیز هلهله کردند تا صدای تکبیر رزمندگان شنیده نشود و در عین حال روحیۀ ما تضعیف گردد.

خمپاره های دشمن، کم و بیش در اطرافم بر زمین می خورد. لحظاتی بعد خشاب اسلحه ام خالی شد و بلافاصله از کلاشینکفی که از قبل آماده کرده بودم استفاده کردم. در همین لحظات ناگهان دیدم که یکی از عراقیها با سرعت، از پشت تخته سنگ در یک لحظه بلند شد و نارنجکی را به سوی من پرتاب کرد. همزمان با این حرکت، سینۀ او را به رگبار بستم و او ابتدا کنترل خود را از دست داد و سپس از پشت به پایین تپه غلتید. در عین حال، نارنجکی که پرتاب کرده بود، در نزدیکی من، روی عرض دیوار پاسگاه افتاد و در نیم متری دست راست من منفجر شد. موج انفجار، لحظاتی مرا گیج کرد و به درستی قادر به دیدن اطراف خود نبودم، اما پس از چند لحظه، خود را جمع و جور کرده و پنداشتم که نارنجک هیچ گونه صدمه ای به من نزده است. جای تعجب بسیار بود زیرا علی القاعده می بایست ترکش های نارنجک، سرو صورت و سینۀ مرا سوراخ می کرد. خدای را بر این عنایت و نصرت قطعیش سپاس گفته و تصمیم به ادامۀ تیراندازی گرفتم. اما وقتی انگشت خود را روی ماشه بردم حس کردم که دستم، توان فشار بر ماشه را ندارد و هر چه تلاش کردم نتوانستم تیراندازی کنم. در این لحظه ناگهان چشمم به ساعد دست راستم افتاد و دیدم که در انتهای آن ، زخمی بزرگ دهان باز کرده و خون زیادی از آن می رود و شدت خون ریزی به حدی بود که خون از رگهای دستم به بیرون می پاشید. دانستم که دیگر قادر به ادامۀ تیراندازی نیستم و به همین جهت، با دست چپ تیراندازی هوایی می کردم تا عراقیها متوجه دور شدنم نشوند، از پشت دیوار پاسگاه، به کناری آمدم. هوا در حال تاریک شدن بود و تا مغرب، دقایقی بیش باقی نمانده بود. همین طور که لی لی کنان از روی اجساد عبور می کردم، در بین بدنهای پاک شهدا، ناگهان چشمم به پیکرمطهر فرمانده و سردار رشید، برادرحسین برهانی افتاد. او به پشت افتاده بود، آرام و سربلند، به خواب عشق فرو رفته بود. درکنارپیکر پاک برهانی بیسیم فرماندهی به چشم می خورد و صدای فرماندهانی که از روی ارتفاعات پیام می فرستادند، شنیده می شد. دستگاه بیسیم را به گوشه ای بردم و چند تیر به سوی آن شلیک کردم تا از کار افتاد و سپس سعی کردم که تنظیم آن را بر هم بزنم، تا عراقیها پس از دست یافتن به پاسگاه نتوانند از آن استفاده کنند. مسلم بود عراقیها تا چند لحظۀ دیگر، به داخل پاسگاه می آمدند.

 

صحنۀ دلهره آوری بود...

تپه برهانی ـ 1۷

 برادربرهانی، چند برادرسالم باقیمانده را در جهات مختلف پاسگاه گمارد تا حتی المقدور، از پیشروی دشمن به طرف پاسگاه جلوگیری کنند. از ظهر تاکنون، صدای سلاحهای رزمندگان خاموش بود، اما از این لحظه به بعد، تیربارها به غرش در آمدند و ستونهای پیادۀ دشمن را زیر آتش گرفتند. آتش پر حجم دشمن، همچنان ادامه داشت و صدای انفجارهای پی درپی، با صدای رگبار کلاشینکف و تیربار برادران رزمنده، درهم آمیخته شد. ده ها ستون نیروهای عراقی تپه را دور زده و هر یک از محوری به سرعت بالا می آمدند. سلحشوران جان برکف سپاه اسلام، که اکنون هفت یا هشت نفر بیشتر نبودند و از شرایط بد جسمی و روحی برخوردار بوده و در فاصلۀ دو شبانه روز، عطش و گرسنگی و بی خوابی را تحمل کرده بودند، در این لحظات شکوهمند، حماسه آفریده و در برابر  چندین ستون پیادۀ دشمن مقاومت کردند و تعداد زیادی از نفرات عراقی را به خاک و خون کشیدند. مقاومت دلیرانۀ این عزیزان، دشمن را مجبورکرد که ارتفاع تپه را به حالت سینه خیز طی کند. این مقاومت، حدود یک ساعت ادامه یافت.

آفتاب می رفت که از شرمندگی در پشت کوه ها پنهان شود و بیش از این، در خون غلتیدن یاران حسین(ع) را نظاره گر نباشد. در همین لحظات، احساس کردم صدای رگبار برادران، به حداقل ممکن کاهش یافته است. فهمیدم که تعداد دیگری از برادران نیز به شهادت رسیده اند. لحظه ای بعد ناگهان صدای هلهلۀ مزدوران عراقی را از فاصلۀ نزدیک شنیدم. دانستم که عراقیها کاملاً به پاسگاه نزدیک شده اند. در یک لحظه تصمیم گرفتم که از سنگر خارج شده و با به دست آوردن اسلحه ای به دفاع بپردازم. لذا با صدای بلند گفتم:« برادران اگر همینطور دست روی دست بگذاریم، عراقیها تا چند لحظه دیگر بالای سرما خواهند آمد و به یک یک ما تیر خلاصی خواهند زد، پس بهتر است که هر کس می تواند، بیرون رفته و اسلحه ای بیابد و به جنگ با دشمن بپردازد و با سربلندی شهید شود.» این را گفتم و خواستم حرکت کنم که برادر صیادزاده گفت:«نه برادر طالقانی، ما حق نداریم که بیرون برویم زیرا اگر کشته شویم، چون مجروح بوده و کارآیی جنگ نداشته ایم، خونمان به گردن خودمان خواهد بود.»

لحظاتی ساکت شدم و فکر کردم که شاید حق با صیادزاده باشد. اما پس از دقایقی، کاسۀ صبرم لبریز شد. جای هیچ گونه تأملی نبود. تا لحظاتی دیگر، تپه سقوط می کرد و همۀ ما به شهادت می رسیدیم. با خود اندیشیدم که در این آخرین لحظات، تلاش و حرکت، بهتر ازنشستن و به انتظار مرگ ماندن است. و لذا این بار، بدون آن که حرفی بزنم، لی لی کنان از سنگر خارج شدم. در این حال صدای برادرصیادزاده را از پشت سر شنیدم که با فریاد مرا صدا می زد و می گفت:«طالقانی، نرو، نرو، تو را به خدا برگرد.» و من بی توجه به او، راه خود را ادامه دادم.

اکنون آفتاب، کاملاً در پشت کوه ها پنهان شده بود. فقط صدای رگبار چند  کلاشینکف برادارن شنیده می شد. ساعت، حدود5/7 بعد از ظهر بود و چیزی به تاریک شدن هوا باقی نمانده بود. از شدت آتش دشمن کاسته شده بود و گهگاه، خمپاره ای در گوشه و کنار پاسگاه، منفجر می شد. و این بدان علت بود که عراقیها در چند متری دیوار پاسگاه، موضع گرفته بودند. صدای هلهله های پی درپی آنان و فریادهای بلندشان که گویا ما را دعوت به تسلیم می کردند، از اطراف پاسگاه شنیده می شد. در بیرون سنگر، منظرۀ دلخراشی را شاهد بودم. سنگرهایی که در دورتا دور پاسگاه وجود داشت، همه خراب شده بود و جز تپه ای از چوب و خشت، اثری از سنگرها نبود. بوی باروت سوخته فضا را پر کرده بود. از زیر آوار سنگرها، صدای ناله های دلخراش مجروحین، به گوش می رسید. آنچه را که بیش از هر چیز می شنیدم و فضا را پر کرده بود، صدای یا مهدی یامهدی(عج) عزیزانی بود که در گوشه و کنار پاسگاه، بر زمین افتاده و قادر به حرکت نبودند. در سطح پاسگاه، اجساد بسیاری، با وضع دلخراش، روی هم افتاده و بعضی از آنها کاملاً متلاشی شده بود. همین طور که بهت زده به اطراف می نگریستم، در لابلای اجساد این اولیاء خدا؛ دستها و پاهای جدا شده و یا صورتهای متلاشی شده و شکمهای دریده ای را مشاهده کردم و نتوانستم طاقت بیاورم وبه سرعت، چشم از آنها برداشتم. در لابلای اجساد، برادری را دیدم که بر پشت افتاده و پیکر یک شهید بر کمر او سنگینی می کرد. این برادر هنوز زنده بود و با صدایی ضعیف، ناله می زد. ابتدا تصور کردم که به خاطر سنگینی جسد شهید، قادر به حرکت نیست، اما وقتی چشمم به پاهای او افتاد، دانستم که گلولۀ خمپاره ای مستقیماً روی مچ پای او خورده و از ناحیه مچ، پای او ریش ریش شده بود و آخرین لحظات زندگی خود را سپری می کرد. اجساد غرق در خون عزیزان امت، منظرۀ  دردناکی را فراهم آورده بود. گهگاه از زیر اجساد  شهدا، صداهای ناله و استغاثه های ضعیفی به گوش می رسید. تراکم اجساد، در سطح تپه آنچنان بود که راه رفتن را غیر ممکن می ساخت، مگر این که پا بربدنهای پاک جگر گوشه های امت می گذاشتی و عبور می کردی. تعداد اجساد این عزیزان، در قسمتهای کناری دیوار پاسگاه بیشتر بود. بدنهای تکه پارۀ عاشقان حسین(ع) صحنۀ سرزمین کربلا را در عاشورای حسینی، تداعی می کرد.

سر لشکر پابرهنه

                                   

                        

از ساختمان عملیات که اومدیم بیرون٬ راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت: 

«ما پیاده میاییم٬ شما بقیه بچه ها رو برسون.» 

دنبالش راه افتادم. 

جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده میشد. 

عباس گفت:«بریم طرف دسته عزادار.» 

به خودم اومدم که دیدم عباس کنارم نیست. 

پشت سر من نشسته بود رو زمین. 

داشت پوتین ها و جوراب هاش رو در می آورد. 

بند پوتین هاش رو به هم گره زد و آویزونشون کرد به گردنش...شد حر امام حسین(ع). 

رفت وسط جمعیت و شروع کرد به نوحه خوندن. 

جمعیت هم سینه زنان و زنجیرزنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه. 

تا اون روز فرمانده پایگاهی رو اینطور ندیده بودم عزاداری کنه. 

پای برهنه بین سربازان و پرسنل٬ بدون اینکه کسی بشناسدش... 

 

                                                      «برگرفته از کتاب پرواز تا بینهایت٬راوی سرهنگ خلبان فضل الله نیا»

 

داشت آب می خورد

تک تیر انداز خودی را صدا زدم،گفتم: اوناهاش،اونجاست،بزنش....
اسلحه اش را برداشت،نشانه گرفت،نفسش را حبس کرد و لی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد! 


لحظه ای بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد.
گفتم: چرا بار اول نزدی؟؟

به آرامی گفت:
«داشت آب می خورد»  

 

                                                                              برگرفته از سایت کانون گفتمان قرآن

به مناسبت اربعین حسینی

 چشمی گشودیم و دیدیم، خورشیدمان سر بریده ست
بی رحم دستی از این باغ، یک دامن آلاله چیده ست
شیون کن ای دل! دل من! وقتی در این خاک تشنه
این سو سپیدار زخمی، آن سو صنوبر خمیده ست
آه ای علمدار برگرد! بی تو در این خیمه زرد
یک حسرت سرخ، یک درد، در سینه ام قد کشیده ست
وقتی که از عشق خواندی، با حنجر پاره پاره
دیگر چه جای رباعی؟ دیگر چه جای قصیده ست؟
آن سر که بر نیزه ها بود، بر بام تاریخ می گفت:
پایان این فصل خونین، آغاز صبح سپیده  

                                                      شاعره متعهد، سرکار خانم فاطمه سالاروند

طنز جبهه

 انا و جعلنایی شنیده بود اما نمی دانست این آیه است ، حدیث است یا چیز دیگر . خود عبارات را هم معلوم بود تا آن روز جایی ندیده بود ؟ این قدر می دانسته که در خطوط مقدم یچه ها زیاد استفاده می کنند.  

تا آن روز که از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند و می پرسد: شما ها وقتی با دشمن روبرو می شوید یا در تیر رس او قرار میگیرید چه می گوئید که کشته نمی شوید و توپ و تانک آنها در شما تاثیر نمی کند؟ 

 و او که آدمی تا این اندازه نا وارد هیچ وقت به پستش نخورده بود خیلی جدی می گوید : البته بیشتر به اخلاص بر می گردد و الا خود عبارات به تنهایی دردی را دوا نمی کند . 

ووقتی او را سراپا گوش می یابد ادامه می دهد که : 

 

اولا باید وضو داشته باشید،  

 

ثانیا رو به قبله و آهسته بنحوی که کسی نفهمد بگویی ،   

 « اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین !»  

 

طوری این کلمات را عربی و از مخرج ادا می کرد که او باورش می شود و با خودش میگوید اینها اگر آیه نباشد احتمالا حدیث است .اما آخرش که فارسی عربی می شود شک می کند و به او می گوید: اخوی غریب گیر آوردی !