



مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سرم را تکیه داده بودم به شیشهی ماشینی که از لابهلای اتومبیلهای توی خیابان به
سرعت میرفت تا به موقع برسیم خانهی مصطفی؛ به موقع یعنی زودتر از رهبر
انقلاب.
مصطفی سر جمع ۷ ماه و ۷ روز بزرگتر از من بود و پسرش هم تقریباً
همسن دخترم. فکر کردم به اینکه اگر اتفاقی – مثلاً تصادف- برایم پیش بیاید حال
خانوادهام چطور خواهد شد؛ پدر، مادر، همسر، دخترم، برادرها و بقیه. از روی محبت،
هیچ دلم نخواست که تصورشان بکنم؛ ولی چند دقیقهی بعد قرار بود برسم به خانهی
جوانی همریش و همسنوسال خودم که اتفاقی برایش افتاده و حال خانوادهاش را تصویر
کنم. خانوادهای که دیگر او را نخواهند دید.
ماشین در ترافیک سنگین از بیت
رهبری در انتهای فلسطین آمده بود تا اول پاسداران و در خیابان گل نبی و ترافیکش –
همانجا که ماشین مصطفی را منفجر کردند- سر از شیشهی ماشین برداشتم. فکر کردم اگر
به لطف رانندگی! رانندهمان همین الان نمیریم بالاخره گریزی هم از تقدیر همیشگی و
همگانی حضرت حق نداریم. یک لحظه فکر اینکه آدمی مثل مصطفی چقدر میتواند خوشبخت و
خوشعاقبت باشد، از جا پراندم. این ماجرا زاویهی دید صحیح میخواهد. از این زاویه
همهاش شور است و حماسه.
وقتی ماشینمان -به لطف خدا البته- رسید به نزدیک
خانهی مصطفی دیگر حالگرفتگی مسیر را نداشتم. فکر کردم نباید دلسوز خانوادهاش
باشم بل باید غبطهخور خودش بشوم. حاشیه زیاد رفتم، خانواده خانه
نبودند!
دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همهی
خانوادهاش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفتهاند خانه شهید رضایینژاد و بعدش
میآیند اینجا. یک تیم هم رفته چیذر و دارد توی گوش خانوادهی آنها میخواند که یک
مسئولی در راه منزل شماست! یک چیزی در مایههای رئیس بنیاد شهید یا سرداری از سپاه.
و معلوم است خانواده مقاومت میکنند که: خوب بگویید آنها هم بیایند اینجا سرمزار.
تیمی که رفته بود چیذر بالاخره موفق میشود و معلوم نیست با چه ترفندی راضیشان
میکند به آمدن. بالاخره آنها آمدند و ما هم رفتیم بالا. خانهی شهید یک آپارتمان
حدود ۸۰ متری و دو اتاقه بود و ساده. دو تا کامپیوتر روی میزی بزرگ در سالن خانه و
دو عکس از رهبر به دیوارها و خانه پر از خانمهای چادری جوان و مسن و دو مرد میانسال
–باجناق و برادرزن- و دو مرد مو سپید کرده؛ مادر و همسر و خواهرها و خانواده همسر
شهید و البته علیرضا پسر مصطفی که هاج و واج مانده بود از حضور ما در خانهشان.
اینقدر میفهمید که خبر مهمی هست که همه جمع هستند و اینقدر بزرگ بود که بداند در
چنین موقعیتی پدرش هم باید باشد برای پذیرایی و مهمانداری! وکلافه از همین موضوع
میپرسید: پس بابا کی میاد؟
همه قیافههای خسته داشتند و معلوم بود خواب
درست و حسابی نداشتهاند در این چند روز ولی کسی شکسته نبود. گهگاهی هم لبشان به
لبخند باز میشد و البته هنوز نمیدانستند چه کسی به خانهشان خواهد
آمد.
خواندم که کامران نجفزاده جاخورده که خبر شهادت پدر را به پسر ۴
سالهاش ندادهاند و البته فکر میکنم او هم یک لحظه همه چیز را –مثل من- با فرزند
خودش مقایسه کرده که نوشته بود: خبرنگاری یادم رفت؛ و من دیدم مادربزرگ علیرضا داشت
به نوهاش میگفت: بابا را خدا فرستاده مأموریت. البته نباید هم انتظار داشت بچهی
چهارساله معنای فقدان و مرگ و شهادت را درک کند هرچند فکر میکنم معنای خدا و بابا
و مأموریت را خوب میدانست که از این حرف مادربزرگ به آغوش مادرش پناه میآورد و
سرش را قایم میکرد لای چادر او.
مسئول ِ همراه ما به پدر و مادر و همسر
شهید آرام گفت مهمانشان کیست و خواهش کرد کمک کنند تا همهی موبایلها جمع و خاموش
شود. فکر میکردم مثل خانوادههای شهدایی که قبلا دیده بودم ذوق زده شوند یا باور
نکنند ولی نه؛ خیلی عادی بلند شدند و موبایلها را جمع کردند. انگار برایشان مسجل
بود که آقا خواهند آمد. حالا اگر امروز نه؛ فردایی نزدیک.
پدر شهید بلند شد
و رفت برای گرفتن وضو. دستش لرزشی آرام گرفته بود و این نشانهی هیجانی بود که
نشانش نمیداد. وقتی پدر برگشت، کوچکترین دخترش –که دیگر حالا او و بقیه هم خبردار
شده بودند- لباسهای پدرش را مرتب میکرد.
وقتی میهمان وارد خانه شدند
پدر مصطفی از جا بلند شد و جلو رفت و گفت: خوش آمدید و او را بغل کرد. وقتی آقا هم
دست به گردن پدر مصطفی انداختند، من پشت سر ایشان بودم و صورت پدر مصطفی را
میدیدم. انگار دو پدرِ فرزند از دست داده، داشتند به هم سرسلامتی میدادند. مادر
شهید شیواتر سلام کرد: «سلام آقا» و بعد علیرضا را گرفت سمت رهبر و ادامه داد: خیلی
وقته منتظرتونه. پدر مصطفی که از آغوش رهبر جدا شد، علیرضا دست انداخت به گردن
رهبر. فکر کردم الان غریبی میکند ولی نکرد. مادر مصطفی گفت: علی! آقا را ببوس
مادر!
و علیرضا رهبر را بوسید. آقا به محافظی که کنارشان بود گفتند: عصای من
را بگیرید. عصا را که دادند، علیرضا را بغل کردند. علیرضا که جا خوش کرد در بغل
رهبر، زنها نتوانستند صدای گریهشان را مثل اشکها پنهان کنند. هرچند مادر و همسر
شهید هنوز مقاومت میکردند.
آقا تا برسند به صندلیشان، اسم پسر را پرسیدند
و حالش را و سلامی کردند به حاضرین. وقتی نشستند روی صندلی، علیرضا هم روی پای رهبر
آرام گرفت، بی کلافگی و بی غریبگی.
ساعتم را نگاه کردم. هنوز یک دقیقه نشده
بود از ورود رهبر به منزل که ایشان گفت: خوب! خدا درجات این شهیدِ عزیزِ ما را
متعالی کند، با شهدای صدر اسلام، با شهدای بدر و احد، با شهدای کربلا محشور کند ان
شاءالله.
این خلاف رویهی ایشان بود که اینقدر بیمقدمه شروع کنند در خانهی
شهیدی به صحبت. اول معمولاً مینشستند و میشناختند و گپ و گفت میکردند ولی اینجا
نه. بعد هم برایم جالب شد که نگفتند «شهیدتان»، گفتند «شهید ما».
و البته فرصت
شد تا من خودم هم چهرهی رهبر را ببینم؛ جدی، با هیبت، با ابهت، کمی غمگین و ناراحت
و البته مصمّم. این هم چهرهای نبود که در ۶-۷ خانهی شهدا که قبلاً تجربه رفتنشان
را داشتم از ایشان دیده باشم. معمولاً شاد، سرزنده و با نشاط بودند.
«دو
ارزش در جوان شما به خوبی تبلور پیدا کرد که هرکدام به تنهایی مایهی افتخار است.
یکی جنبهی علم و تحقیق و تسلط بر کار مهمی که زیر دستش بود... این یک بُعدش است که
مایهی افتخار است هم برای خانواده و اطرافیان، هم برای ما.
بُعد دوم اهمیتش
بیشتر است که همان بُعد معنوی و الهی است. بُعد دوم همان چیزی است که او را آماده
میکند برای شهید شدن. حالا البته شهیدشدن برای ما که اهل دنیا هستیم، برای شما که
پدر و مادر و همسر هستید و محبت دارید نسبت به او، تلخ است چون در عرصهی ظاهر
زندگی فقدان است؛ از دست دادن است؛ این پوستهی شهادت است... لکن اصل شهادت چیزی
غیر از این است، برتر از این حرفهاست. اصل شهادت این است که انسان ناگهان از درجات
عالیهی الهی سر دربیاورد و مقامش از فرشتگان بالاتر برود. آن زندگی اصلی که همهی
ما بعد از چند سال بالاخره واردش میشویم خواه ناخواه، در آن زندگی ابدی جایگاهش
عالی بشود، رتبهاش عالی بشود، مورد توجه باشد، فیض او در روز قیامت به دیگران
برسد: یَسْعَى نُورُهُم بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمَانِهِم؛ در ظلمات قیامت وقتی
بندگان خوب که از جملهی آنها جوان شماست، حرکت میکنند آنجا را روشن میکنند. در آن
روز منافقان میگویند از نورتان به ما هم بدهید و اینها جواب میدهند: قِیلَ
ارْجِعُوا وَرَاءکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا؛ بروید پشت سرتان را نگاه کنید، زندگی
دنیاییتان را نگاه کنید، اگر نوری قرار است داشته باشید از آنجا باید داشته باشید.
این بُعد دوم شخصیت جوان شما و همهی شهداست.»
علیرضا همچنان روی پای رهبر
نشسته بود و با انگشتان کوچکش بازی میکرد. همه مبهوت صحبتهای عمیق و بی مقدمهی
رهبر شده بودند و فقط صدای چیلیک چیلیک دوربین عکاس میآمد. انگار آقا این حرفها را
علاوه بر خانوادهی شهید داشتند به من هم میگفتند به خاطر آن فکرهایی که قبل از
رسیدن به خانهی مصطفی میکردم؛ همنشینی با شهدای بدر و احد، با حمزه و حنظله غسیل
الملائکه و بعد هم صحبت از نورافشانی در ظلمات قیامت.
آدم باید غبطه خوردن
را خوب بلد باشد برای چنین موقعیتهایی.
«اینها در راه خدا و پیشرفت اسلام
شهید شدند. مسأله اینها فقط این نیست که ما میخواهیم از دنیا عقب نباشیم به لحاظ
علمی، این تنها نیست یعنی، این هست به علاوه یک چیز مهمتر و آن اینکه ما با حرکت
علمیمان اسلام را سربلند میکنیم. از اول انقلاب یکی از بمبارانهای شدیدی که علیه
ما شده این بوده که اسلام انقلابی که در یک کشوری حاکم شد و مردم متعبد شدند دیگر
راه علم و تمدن بسته میشود، این جزو تهمتهایی بوده که از اول به ما میزدند. خوب
اوایل کار هم که ما راهی نداشتیم برای رد این تهمت. سالهای اول و دههی شصت، هنر
جوانهای ما مجاهدت بود، ایمان بود. خوب دنیا قبول کرد، گفت: بله ایمانشان خوب است،
ولی پیشرفت علم و تمدن و زندگی امکان ندارد. این جوانها این ادعا را باطل کردند. چه
این شهید چه سه شهید قبلی، جوانهایی که عرصههای علمی را تصرف کردند و در آنجا حرف
نو به میدان آوردند و هویت پیشرونده و استعداد برتر خودشان را و قابلیتها و
استعدادهای خودشان را نشان دادند، اینها آبرو درست کردند برای نظام جمهوری اسلامی.
این بخش دوم فضیلت اینهاست و همین هم موجب شد خدا به اینها توفیق شهادت بدهد و
درجاتشان را عالی کند.
...برای شما هم شهید از دست نرفته؛ مثل پولی که در
بانک است. پول در خانه نیست ولی هست. مثل پولی که گم میشود یا دزدیده میشود نیست.
شهید شما پیش شما نیست، در خانه نیست، دیگر نمیبینیدش، ولی هست و کجا به دردتان
میخورد؟ روزی که انسان از همیشه فقیرتر است. خدا ان شاءالله بهتان صبر
بدهد.»
آقا بعد از این صحبتها، رو به پدر شهید کردند و گفتند: چند سالش
بود؟ پدر مصطفی گفت: ۳۲ سال. پدر و رهبر هردو مکث کردند. پدر ادامه داد: خدا
انشاءالله شما را برای ما نگه دارد. ایشان ارادتمند شما بودند من هم
همینطور.
آقا جواب دادند: «سلامت باشید» و تازه برگشتند به روال گذشتهشان با
خانوادههای شهدا؛ و از حاضرین در جلسه پرسیدند و نسبتهایشان با مصطفی و لابهلای
حرفها هم دعا میکردند.
«راه مجاهدت باز است، راه خدمت باز است. هر کسی در
هر جایی میتواند خدمت کند و وقتی خدمت صادقانه شد، خدا اینجور پاداشها را هم به
بهترینها میدهد. حالا شنیدم من بعد از شهید مصطفی، دانشجوهای شریف و جاهای دیگر
نامه نوشتند و درخواست کردند تغییر رشته بدهند به این رشته. این برکت است. هم
زندگیشان برکت داشت هم از دنیا رفتنشان که شهادت بود پربرکت بود.»
نفهمیدم
علیرضا کی سریده بود و از بغل رهبر درآمده بود و رفته بود بغل مادرش نشسته
بود.
قا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحهی اولش نوشتند:
تقدیم به خانوادهی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر
مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان
راه ندهید آقا.
رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی
به یادگار مینوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان
است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه ارادهی
انسان را تقویت و به خدا نزدیک میکند یک نتیجهی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت
کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادتها
میزان اهمیت این فعالیتها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار
اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه میکنند تا
این همه جوانهای ما را شهید کنند.
مادر شهید گفت: آقا مصطفی از یاران خیلی
خیلی صدیق شما بود. واقعا پیرو شما بود.
رهبر گفت: «بله میدانم.»
... و این
موضوع را همه کسانی که او را می شناختند، فهمیده بودند؛ حتی سرویسهای اطلاعاتی
بیگانه.
آقا ادامه دادند: اهل معنویت و سلوک هم بود، با آقای خوشوقت هم ارتباط
داشتند مثل اینکه.
علیرضا جلو رفت یک بار دیگر و بی هوا رهبر و محاسن سپیدش
را بوسید.
وقتی آقا داشتند قرآنی به رسم هدیه به همسر شهید میدادند، زن
جوان لبش لرزید و بعد چشمهایش. شاید داشت فکر میکرد ای کاش مصطفی بود و این روز
باشکوه را میدید که رهبر چانهی کوچک علیرضایشان را میگیرد و میبوسد و قرآن
مینویسد به یادگار و هدیه میدهدشان.
وقتی قرآن را گرفت آرام گفت: مصطفی
خواب دیده بود بالای تپهای شما به سرش دست کشیدید. رهبر پرسید: کی؟
دختر جواب
داد: ۲۰ روز پیش حدوداً. و بعد یک خواهش کرد از رهبر: آقا توی نماز شبهاتون علیرضا
را دعا کنید، برای صبرش!
و رهبر قول داد.
مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و
آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا
گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمیکنم نمیخوام اونها خوشحال
بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط میکنند خوشحال میشوند. گریه برای
مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش
عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش
بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشمهای مادر مصطفی خیس شد.
رهبر به مادر
و همسر و پسر و خواهرهای شهید هدیه دادند. پدر همسر مصطفی گفت: آقا سر ما فقط
بیکلاه ماند. من هدیه نمیخوام ولی بذارید ببوسمتان.
اینطور شد که او هم سرش
بی کلاه نماند. همینطور شوهر خواهر و باجناق مصطفی.
رهبر انقلاب جمله معروف
پایان جلساتشان با خانواده شهدا را گفتند: خوب مرخص فرمودید؟ و بلند شدند از روی
صندلی. رهبر برای آنها دعا میکردند و آنها برای رهبر. این وسط چفیه را برای علیرضا
خواستند و گرفتند. مادر مصطفی رهبر را دعوت کرد خانهشان و آقا گفتند: آمدن من زحمت
زیاد دارد برای شما. شما تشریف بیاورید. پدر مصطفی چشمی گفت و رهبر را بدرقه کردند
تا کنار در. رهبر که رفتند چهرههای اهل خانه خندان بود. شاید هیچ کس نبود که آرزو
نداشته باشد جای مصطفی باشد. خواستیم تازه گپی بزنیم با خانواده مصطفی که
رانندهمان آمد بالای سرمان و گفت: بلند بشید که من باید شماها را صحیح و سالم
برگردانم! بعد با همان اعتماد به نفس دشمنشکن بلندمان کرد و برد. خانوادهی شهید
هم یادشان آمد باید برگردند امام زاده علی اکبر چیذر، پیش مصطفی و هم
دانشگاهیهایش.
«پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله خامنهای»
طبقه بندی:
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده.سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.

امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.
بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.
تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!
بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.
اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...! «مشرق»
طبقه بندی:
وقتی از احمد دم میزند به آتشفشانی میماند که کلمات آتشین از درونش فوران میکنند. او میخواهد از خدمات احمد در نیروی هوایی بگوید و کارهایی که او در این مدت انجام داد. میگوید در رابطه با جنگ خیلیها صحبت کردند ولی این بعد احمد ناشناخته مانده است. بیشتر حرفهایش، به دلایل امنیتی ناگفته میماند و فقط به این بسنده میکند که احمد در نیروی هوایی تحولی به وجود آورد که تا آن زمان فرماندهای نتوانسته این چنین کاری بکند.
میگفت هنوز هست، جاری است. آثار وجودش، برکاتش، میگفت «بعد از شهادتش حضور مستمرش در کارها «عند ربهم یرزقون» را برایش معنا کرده. میگفت یک شهید واقعی دیده آن هم به معنای تمام و کاملش، او را دوست میداشت آن گونه که برادر، برداری را میپسندید آن گونه که رفیق، رفیقش را. اما حرف او این نبود. همه حرفش از یک ریشه بود، یک طراوت، یک حضور.
همسنگر حاجاحمد میخواست گوشهای از مدیریت سالم را نشان بدهد. مدیریتی که نه ریشه در اومانیسم داشته باشد و نه از ما بهتران آن را برای نظم دادن به سیستم جهانی خود و برای استثمار انسانها چیده باشند. مدیریتی که در آن هر انسان ابتدا بنده خداست و بعد قسمتی از یک مجموعه خدایی. نه یک جزء که بدون اینکه بداند چه میکند باید وظایفش را انجام دهد. مدیریتی که در آن عبد خدا بودن دیگر یک شعار نیست، رسم است و زندگی برای جهانی دیگر را زیر سوال نمیبرد.
ما بسیار شنیدهایم که باید پایه علوم انسانی از نو بنا شود و به جای استفاده از دکترینهای وارداتی باید به سراغ هویت خودمان برویم. بسیار شنیدهایم شیخ بهاییها و شیخ طوسیها جور دیگری مدیریت میکردهاند؛ صحیح و دقیق و کارا. اما شاید این حرفها جزو باورهایمان نباشد یا حداقل باور مدیرانمان و درس خواندههایمان نباشد که میشود از توی همین هویت و همین فلسفه زندگی مدیریتش را هم اخذ کرد.
سردار شهید «حسن مقدم» همه سعیاش را کرد، نشانمان دهد که حاجاحمد یک مدیر بود از همانهایی که مدیریتش عجیب کارا بود. او شروع کرد برایمان از صفات حاجاحمد در کار گفت و خواست که صاحب نظرها بیایند و تحقیق کنند شاید یک کتاب ناطق، قدری این نظام خسته مدیریتی کشور را تکان بدهد، حتی بعد از شهادتش.
* حاجی یک نقطه نبود یک جریان بود
حاجی یک نقطه نبود بلکه یک جریان بود، یعنی در غیابش توانستم کارهایم را به ثمر برسانم. حتی بعد از شهادتش درست مثل وقتی که بود هر روز کار را با ابلاغ او شروع میکنم اگر اشتباه کنم حاجی گوشزد میکند انگار که همیشه هست.
* جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی ما و یأس دشمن بود
جاهایی در جنگ که حاجی حضور داشت نقطه پیروزی و یأس دشمن بود. مثلا در عملیات محرم دست منافقین را به کلی قطع کرد یا در کردستان عراق ناآرامیها را خواباند. علت هم بنایی نگاه نکردن او به مسایل بود. مسایل در مرام او باید از ریشه حل میشدند ولو اینکه هر درد را موقتا باید با مسکن آرام کرد اما درد نیازمند یک درمان واقعی است. یعنی در مدیریت بحران که جنگ یکی از بزرگترین بحرانهاست باید علاوه بر مقطعی و ضربتی عمل کردن، ترتیباتی به طور موازی چیده شود تا همراه با رشد آرامش و پاسخ دادن مسکنها پایه محکم آن تدبیر بتواند اصل مرض را درمان کند. این ترتیبات، نیاز به مطالعه، شناخت محیط، دانستن راه کارهای مشابه دارد و شاید در مواقع بحران خیلیها اینقدرها طاقت دراز مدت فکر کردن را نداشته باشند و این یعنی عین تدبیر. پس مدیر باید مدبر هم باشد.
* حاج احمد آزادگیخواه و تسلیمناشدنی بود
یکی از آفتهای مدیریتی، سکون مدیران است. مدیر وقتی بخواهد مجموعه را آن طور که هست حفظ کند، دیگر جایی برای ایدههای نو، پیشرفت و تحول باقی نمیماند. سردار کاظمی در هر مجموعهای که وارد میشد به تحول فکر میکرد.
سردار کاظمی به من میگفت، "میروم شده پادگان ولیعصر را میفروشم پول برایت میآورم، فقط تو برو سلاحی که جنگ ما با دشمن را نامتقارن میکند، بساز". نتیجه آن طرز تفکر هم اینکه امروز نیروی هوایی سپاه اولین هلیکوپتر تک سرنشین را کاملاً موفق ساخته است. آن هم از طراحی تا تولید.
در پخش هواپیمای بدون سرنشین سه مدل هواپیما ساخته است که هر کدامش در محیط رزم خود نوآوری جدیدی است. در پخش پدافند موشک زمین به هوا، ساماندهی پدافند موشکی، سیستمهای هوشمندی طراحی و ساخته شده است و همه اینها ثمره مدیریت شهید کاظمی است. نمره روح آزادگیخواه و تسلیم نشدنیاش. اینگونه فکر کردن خلاقیت میخواهد و البته جرات. آن هم جراتی که از یک اعتقاد مقدس سرچشمه بگیرد و در وجودت یقینی شده باشد. تنها ققنوس میتواند در دامنه آتشفشان مسکن کند، لذا مدیر باید آزاده باشد، جرأت داشته باشد و به یک زندگی عادی تن در ندهد.
* شهید کاظمی کارها را از کل به جزء طبقهبندی میکرد
نکته بعدی سیستمی فکر کردن سردار کاظمی بود. البته نه در بعد انسانی که در بعد روشی. احمد کاظمی با ورودش به نیروی هوایی، سازمانهای عریض و طویل را جمع کرد و سیستم، شاخهای شد. شاخههای پویای علمی و عملیاتی، شاخهای کار کردن علاوه بر نظم و زمین نماندن کارها، باعث پرداختن جزییتری به مسایل و ایجاد خلاقیت در کار میشود. البته به شرط آنکه آدمهای مجموعه، خودشان را هم شاخهای نکند. یعنی در عین حفظ کلیت وجودشان و فراموش نکردن ابعاد مختلف روحشان، کارهایشان را منظم انجام دهند؛ درست مثل خود شهید کاظمی که کارها را از کل به جزء طبقهبندی میکرد و افراد را در حیرت کارهای تلمبار شده نمیگذاشت. پس مدیر باید علاوه بر کلینگری با ذهنی منظم بتواند جزئیات را ترسیم کند.
* پا به پای مجموعه تکنیکی و فنی فکر میکرد
در مورد تخصصی فکر کردن هم بسیار تاکید داشت. من با هفت فرمانده کار کردهام اما حاج احمد چیز دیگری بود. بر مسائل فنی تسلط داشت. به تحقیقات معتقد بود و خودش سعی میکرد پا به پای مجموعه تکنیکی و فنی فکر کند. با آنکه خلبان نبود همه از او میپرسیدند کجا خلبانی را یاد گرفته. فکر نکنید غلو میکنم چون خودم روی مسایل فنی و علمی احاطه دارم به شما میگویم که برایم این همه تسلط عجیب است. برای من که هیچ برای بچههای فنی و تخصصی هم مبهوتکننده بود. میگفت هم استراتژیک بود هم تاکتیکی. هم نظریهپرداز هم مرد عمل و نتیجه اینها میشد فکر جامع و مدیریت جامع. بنابراین مدیر باید بتواند با متخصصها همفکری کند.
* توانمندی همه را وارد کار میکرد
سردار کاظمی مثل بقیه نبود فکر نمیکرد این چپی است، این راستی. از پتانسیل همه استفاده میکرد، توانمندی همه را وارد کار میکرد، در برخورد با آدمها سعه صدر داشت؛ درست مثل آنچه یک شیعه باید باشد. مدیر شیعه که دیگر جای خود دارد. پس مدیر باید بتواند پتانسیل نیروهایش را ببیند، با نگاه کریمانه نگاهشان کند و از آنها بهترین استفاده را بکند.
* حاج احمد به تحرک، حرکت به جلو و توسعه هدفگیری شده اعتقاد داشت
سردار کاظمی جوانگرا بود. به نیروهای جوان اعتقاد داشت و به خلاقیت و انرژی بالایشان برای ایجاد تحول میدان میداد. همیشه تاکید داشت که فرماندهان باید جوان باشند. میگفت ما میرویم ولی باید سیستمی به جا بگذاریم که توانش برای ایجاد تحول بالا باشد و این از عهده جوانترها برمیآید. هر فرماندهی از ترس توبیخ هم که شده، از ترس اینکه نکند سیستم اشتباه کند و بازخورد عملیاتیاش آبروی فرمانده را ببرد، میرود سراغ باتجربهها. ولی سردار کاظمی نظر دیگری داشت؛ چون به تحرک، حرکت به جلو و توسعه هدفگیری شده اعتقاد داشت و میگفت مدیر باید به نیروی جوانش میدان بدهد.
* سردار کاظمی همیشه با اطلاعات خودش تصمیم میگرفت
چیزی که نباید از قلم بیفتد این است که سردار کاظمی همیشه با اطلاعات خودش تصمیم میگرفت، نه به حرفهای به دست آمده از این و آن. او اعتقاد داشت آدمی که مسئولیت دارد برود خودش شرایط را لمس کند، خطرات و سختیهای کار را ببیند و بعد با توجه به گزارشات و اطلاعات دیگران تصمیم بگیرد. میگفت این بچههای مردم دست ما امانتاند. میرفت تحقیق میکرد، سیستمها را چک میکرد جز به جز طرحریزی و برنامهریزی میکرد و نتیجه اینها میشد یک مدیریت صحیح و مدبری که اهل بازی خوردن نیست.
حاج احمد مدیریتش مدیریت کنترل از راه دور و ویدئو کنفرانسی نبود. شاهد مثالهایش را هم برایمان میآورد. مثلا در فتح خرمشهر جایی که برای ما فاصله پیروزی و شکست به اندازه مو باریک بود و آنقدر خودمان و تجهیزاتمان خسته بودیم که نفسی باقی نمانده بود و یک اشتباه میتوانست از پا در بیاوردمان؛ سردار کاظمی یک بلد خواست تا در خیابانها گم نشود. خودش رفت و شرایط را دید و نتیجهاش شد یک تصمیم درست. خرمشهر را خدا آزاد کرد آن هم به دست همین بچههای مخلص و البته بصیر. پس مدیر باید در متن ماجرا باشد، وسط معرکه نه بیرون گود و بعد تصمیم بگیرد.
* رنگ احمد رنگ خدایی بود
در یکی از عملیاتها که علیه منافقین بود، قرار میشود منطقهای را با موشک هدف قرار دهیم. من، موشکها را آماده کرده بودم، سوخت زنده با سیستم برنامهریزی شده؛ موشکها هم از آن موشکهای مدرن نقطهزنی بود. ایشان از عمق عراق تماس گرفت که مقدم آمادهای؟ گفتم: بله. گفت: «موشکها چقدر میارزد؟» گفتم: میخواهی بخری؟! گفت: «بگو چقدر میارزند؟»
خیلی بعید است شما فرماندهای وسط عملیاتگیر بیاوری که اینقدر با حساب و مدبرانه عمل کند. هر کسی دوست دارد اگر کارش تمام است تیر خلاص را بزند و بیاید با این موفقیت عکس بیگرد، ولی سردار کاظمی در کوران عملیات، بیتالمال و رضای خدا را در نظر میگرفت. میدانید چرا؟ چون مولایش امیرالمؤمنین(ع) بود که وقتی میخواست کار دشمن را تمام کند، کمی صبر کرد نکند هوای نفس، حتی کمی، غالب باشد و بعد برای رضای خدا قربتا الی الله دشمن را نابود کرد.
همه این خصوصیات را که گفتیم شاید کم و بیش با شرح و تفصیل بشود توی کتابهای مدیریتی پیدا کرد. هر چند که در بررسی رفتارهای مدیرانی چون شهید کاظمی این صفات را به صورت بومی برای ما ترسیم میکند و فکر میکنم بعضی از این دکترینها با ظرافتهای خاص عملیاتی کردنشان را باید در نوع ایدئولوژی و رفتارهای چنین مدیران موفقی پیدا کرد اما هیچ کجا نمینویسند مدیر باید برای رضای خدا کار کند. نمینویسند مدیر باید گروه را طوری رهبری کند که سر خط باشد و آخرش هم طوری رهبری کند که همه یادشان باشد که بنده خدا هستند. اما فکر میکنم شاه کلید موفقیت مدیریت شهید کاظمی درست همین نقطه باشد، رنگ خداییاش.
سردار شهید مقدم هم با آن همه صفات ریز و درشت که گفت، مبهوت همین یکی مانده بود. همین رنگ، رنگ خدا که خودش خیلی زود بعد از برادر خوبش حاج احمد به این رنگ درآمد و خدایی شد.
طبقه بندی:
شهید محمد حسن نظرنژاد به سال 1325 در روستای «بوته مرده» در حومه مشهد متولد شد.
امام خمینی که پرچمش را بلند کرد ، محمد حسین 15 ساله بود و خوب متوجه می شد که حق کدام و است و باطل چه کسی است. بهمن ماه سال 57 ، دربست در اختیار خمینی بود و سرتاپا انقلابی. آژان های پهلوی هیکل درشتش را آن قدر کتک زده بودند که دست و بال خودشان درد گرفته بود.
انقلاب که پیروز شد ، محمد حسین لباس کمیته پوشید و به عنوان مسئول گروه ضربت افتاد دنبال ضد انقلاب و تفتله های ستمشاهی . بعد هم که خلعت پاسداری از انقلاب را پوشید و نفس آخرش را هم در همان لباس کشید و رفت.
محمد حسن که در جبهه معروف شده بود به بابا نظر در عملیات های مختلف از قبیل والفجز مقدماتی ، والفجر یک ، سه ، هشت ، نصر هشت ، بیت المقدس دو ، کربلای چهار و پنج و ده ، حماسه ها شرکت کرده و دفعات متعددی مجروح می شودد. به طوری که برابر نظریه متخصصین رادیو گرافی در عکسبرداری های مختلف بیش از 108 تیرو ترکش بزرگ و کوچک در بدن شهید بابانظر مشاهده می شود . این شهید بزرگوار و گرانقدر که مطابق نظر کمیسیون پزشکی ، دارای بیش از 92 در صد مجروحیت بود سر انجام در اشنویه به تاریخ ۷۵/۵/۷ بر اثر جراحت های ناشی از جنگ تحمیلی به شهادت می رسید.
آنچه خواهید خواند گوشه هایی است از خاطرات این شهید عزیز.
روحمان با یادش شاد
*از یک اسیر پرسیدم : در آنجا فرمانده شما کیست ؟
گفت: سرهنگ جشعمی است.
گفتم : این سرهنگ چه جور آدمی است ؟ آدم جنگی است یا نه ؟
گفت : شیعه است و آدم پر ابتکاری است . از دو شب قبل که صدام او را منتقل کرد ، به عنوان فرمانده تیپ هفت خوب کار کرده است.
گفتم : او پشت خاکریز می آید یا نه ؟
گفت : نه! فکرش خوب کار می کند ؛ اما کسی نیست که بیاید پشت خاکریز شما را نگاه کند .
گفت : خیلی خب ، این زخمی را ببندید و ببرید قرارگاه .
به علی ابراهیمی گفتم : من بر این سرهنگ جشعمی برتری دارم.
گفت : چطوری ؟
گفتم : درست است که فکر او خوب کار می کند ، اما مردی نیست که مثل من از خودش بگذرد و به آب و آتش بزند یا پشت خاکریز بایستد.
ساعت هشت بود . دیگر تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده شهرک را تصرف کنم. از طرفی علی ابراهیمی ، علی پور ، شریفی و تعدادی از بچه هایی را که سالهای سال با هم بودیم ، از دست داده بودم.
دیگر زندگی برایم بی ارزش شده بود . اصلا به فکر زنده بودن نبودم . تصمیم گرفتم یک عملیات انتحاری انجام بدهم . پیش خودم حساب کردم ، دیدم از خط ما تا عراقی ها ، سی یا چهل متر فاصله نیست . اگر با موتور می رفتم ، چند ثانیه هم طول نمی کشید که به آنجا می رسیدم. هیچ تیراندازی هم قادر نیست مرا با صد کیلو متر سرعت بزند . دشمن هم نمی تواند بفهمد که من خودی هستم یا بیگانه. بعد کار جشعمی را تمام می کنم و شورای فرماندهی او را از بین می برم . اگر هم شهید می شدم ، نیروهای دیگر کار شهر را تمام می کردند.
به نیروها دستور دادم آتش نکنند . گفتم به نیروها بگویید نظرنژاد می رود. هرکسی که خواست دنبالش برود . به آقای یزدی که تنها بازمانده مهندسی بود، گفتم بولدزرها را دنبال من راه بیانداز . ساعت ده شب بود . هواپیماهای عراقی منور ریختند. آنجا مثل روز روشن بود. به نظری، بی سیم چی ام گفتم می خواهم چنین کاری انجام بدهم ، با من می آیی یا خندان دل را ببرم؟
خندان دل هم خسته، آنطرف نشسته بود . نظری گفت : اگر بنا باشد تو بمیری، خب من هم کنارت هستم. خون من که از خون تو سرخ تر نیست . من از اول بی سیم چی تو بوده ام و تا آخرهم با تو هستم . گفتم : پس فانسقه ات را باز کن . فانسقه یکی دیگر از بچه ها را هم گرفتم. دوتا فانسقه را به هم بستم .بعد گفتم بی سیم اش را به پشتش ببندد. یک کلاشینکف دادم دستش و مسلح اش کردم . رکابهای موتور را باز کردم و گفتم روی رکابها بایستد . فانسقه ها را به پشت او انداختم .بعد او را محکم بستم به کمر خودم تا هم بتوانم به سرعت باز کنم و هم اینکه او به این طرف و آن طرف نیفتد. قرار شد او از بالای سر من تیراندازی کند،تا کسی نتواند مرا بزند.
خدا را شاهد می گیرم که اطمینان داشتم به محض رفتن کشته می شوم . قبل از حرکتم سه جمله در ذهنم آمد . یکی اینکه گفتم : خدایا تو از من قبول کن . دوم اینکه گفتم : مادر جان دعا کن اگر شهید شدم خدا از سر تقصیرم بگذرد و بعد هم با خودم گفتم: من دوتا پسر دارم اگر شهید شوم، آیا پسرهایم این راه را دنبال خواهند کرد یا نه ؟این مفاهیم مرتب در ذهنم می چرخیدند تا اینکه حرکت کردم . صد متر به عقب آمدم تا سرعت موتور را به صد کیلومتر برسانم ، با سرعت از کنار بچه ها رد شدم و رفتم . عراقی ها از تیراندازی خسته شده بودند. مکث کرده بودند . یک دفعه دیدند یک موتوری رد شد. تا خواستند بجنبند ، به داخل شهرک رفتم . نزدیکی خانه ها رسیدم . هفت هشت نفر عراقی را دیدم که دم در خانه ای ایستاده اند و یک نفر با لباس پلنگی ، وسط آنها ایستاده است . کلاه کج زرد رنگی هم زیر بلوزش انداخته بود. فهمیدم که این باید جشعمی باشد. با موتور ، مستقیم به طرفش رفتم . تا چشمشان به ما افتاد دست پاچه شدند و فرار کردند . نظری هم یک تیر به جشعمکی زد که خورد به مچ پایش وافتاد زمین. یقه اش را گرفتم و بلندش کردم . با خودم گفتم : اگر او در دست ما باشد ، عراقی ها به ما تیراندازی نخواهند کرد . همینطور که بلند می شد ، با دست کوبیدم به سرش . دوباره به زمین افتاد . نظری که به او سرباز امام زمان (عج) می گفتم ، دنبال بقیه افسران عراقی رفت . دو نفر از آنها می خواستند به سمت تانک ها بروند، اما نظری آنها را زد . آن دو نفر نرسیده به تانک ها به زمین افتادند . بقیه حساب کار دستشان آمد و دستها را بالا بردند . به خودم آمدم و دیدم ما دو نفر در دل دشمن هستیم و به آنها تیراندازی می کنیم . کمی جا خوردم و با خودم گفتم: الان ما را می گیرند. جشعمی هم بلند شده و ایستاده بود. یک دفعه بچه های بسیجی به داخل شهرک ریختند و تعادل عراقی ها به هم خورد. یساقی آمد . به او گفتم تا به سمت نهر جاسم برود . خبر آوردند که آقای سراج زخمی شده است . عظیمی هم که جوان رشید و دلاوری بود ، تیر به سینه اش خورده و به شهادت رسیده بود. تفقد که عرب زبان بود ، قبلا زخمی شده و رفته بود عقب و من نمی دانستم . داشتم فکر می کردم که در همان حین ، سروکله اش پیدا شد. وقتی آمد ، یکی دو کشیده و یکی دو لگد به او زدم و گفتم : «کجا بودی ؟ چرا دیر آمدی ؟ »
گفت : حاج آقا! از بیمارستان اهواز فرار کردم و خودم را به اینجا رساندم و بعد به افسر عراقی گفت : فرمانده 21 امام رضا ( علیه السلام ) آقای نظرنژاد از تو می پرسد که این یارو ، جشعمی فرمانده شماست ؟
عراقی از جای خودش بلند شد و کلاهش را گذاشت سرش و احترام گذاشت. یکی از عرب زبانان عراقی که به ما داده بودند، همان موقع رسید . جلو آمد و به تفقد گفت : برو به کارهایت برس . کار من ، تبلیغات است . بعد با عراقی شروع کرد به صحبت کردن . گفتم : چه می گوید ؟
گفت : می گوید که ایشان طبق قرارداد ژنو با من رفتار کند . چرا با ما خشن رفتار کرده؟ من یک افسر ارشد هستم .
گفتم : به او بگو که من ژنو سرم نمی شود. اگر بگوید که طبق قرارداد اسلام رفتار کنم ، چشم ؛ ولی ژنو را به رخ ما نکشد. ما اینها را قبول نداریم . اگر یک کلمه از ژنو حرف بزند، همین جا حلق آویزش می کنم.
گفت : می گوید که ما را از اینجا به عقب منتقل کنید.
به آن عرب زبان گفتم : بدو برو علی تفقد را پیدا کن .
رفت و علی را آورد. گفتم : سریع خودت را به مرکز پیام برسان و ببین چه کار می کنند . از این طرف هم بچه های مخابرات خودمان رسیدند. می دانستم که یک انبار بی سیم فوق العاده مدرنی آنجاست . بچه های مخابرات همان شب زیر آتش ،سی و خرده ای بی سیم « راکال 25 » را که در قرارگاه خیلی کم بود ، تخلیه کردند.
شب که هنوز کاری انجام نداده بودیم ، صد و هشتاد اسیر از عراقی ها گرفته بودیم . مانده بودیم که این اسرا را چطوری به عقب انتقال دهیم . به ابوالقاسم منصوری که آن زمان جانشین دوم ستاد بود ، گفتم : آقای منصوری! تو باید این اسرا را عقب ببری.
گفت : یک نفری که نمی شود!
گفتم : یکی دو تا از بسیجی های چهارده – پانزده ساله را هم با خودت ببر.
گفت : بابا ! اینها اسلحه خودشان را نمی توانند بیاورند.
گفتم : آقای منصوری! اگر اینها را نرسانی عقب و فرار کنند یا خودت در بین راه مجروح بشوی ، وای به حالت!
گفت : عجب گیری کردیم . مگر من می توانم جلوی ترکش را بگیرم و بگویم نخور به من ؟
گفتم : من نمی دانم ، چون اگر تو زخمی شوی ، اینها فرار می کنند.
اسرا را به ستون کردیم. سرگرد عراقی که آدم سیاه و گنده ای بود ، جلو ایستاد. گفتم : برو عقب ، پشت سر سربازها بایست.
رفت و ایستاد . دیدم حرف می زند . گفتم حرف نزن .
رفتم که نیروهای دیگر را به ستون کنم ، دیدم باز این آمده و جلو ایستاده .
گفتم : برو عقب!
بنده خدا با دستش درجه اش را نشان می داد ؛ یعنی من سرگردم ، نباید پشت سر سرباز بایستم. گفتم که به او بگویند بابا جان تو فکر می کنی هنوز در لشکر عراق هستی ؟ نه، تو اسیر شده ای. بازهم عقب نرفت . من هم درجه اش را کندم و گذاشتم کف دستش . بعد گفتم ؛ حالا تمام شد . او را بردم ته ستون گذاشتم و همه ی نیروها را حرکت دادم.
آقای منصوری می گفت : « تا دو قدم جلوتر رفتیم ، باز از عقب دوید آمد جلوی سربازهایش ایستاد. به سربازهایش می گفت که پشت سر من بیایید . سربازها هم می ترسیدند و همه از پشت سر او می آمدند. من هم اسلحه نداشتم ؛ با خودم گفتم عجب گیر افتادیم . دستم را در جیبم کرده بودم. هر جا که اذیت می کرد، انگشتم را تکان می دادم ، زود دستهایش را بالا می گرفت ».
آقای قاآنی می گفت : من آمدم داخل جیپ ، شنیدم که تو داری با هادی از گرفتن شهرک صحبت می کنی . پریدم و به راننده گفتم که معطل نکن به سمت قرارگاه برویم . در راه که می آمدم ، شنیدم صحبت جشعمی را می کنی . او را به عقب بفرستید ، عراق آن قدر آتش می ریزد که اینجا جهنم می شود .
سریع گفتم یک ماشین بیاورید ، جشعمی و بقیه ی افسران ارشد را داخل ماشین بیاندازید و به عقب بفرستید. «سایت مشرق»
طبقه بندی:

از همان روزها که در زمان شاه، مجله هاى مبتذل مد را با پول توجیبى
ماهیانه اش مى خرید و در باغچه خانه به آتش مى کشید و مى گفت این عکس ها ذهن جوانان
را خراب مى کند، از همان روزها که صندوق جمع آورى کمک براى فقرا تهیه مى کرد و خودش
بیشترین سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نباید فقط به فکر خودش باشد، از
همان روزها که با چند تن از دوستان خود طرح کودتای بختیار را تهیه کرده بود و از
همان روزها که به عنوان نخستین داوطلب مأموریت هوایى در غائله کردستان، دستش را
بالا برد و به عملیات رفت، همه باید مى دانستند که ققنوس آسمان ایران، بال پرواز
گشوده است و هر لحظه ممکن است آسمانى شود.
به بهانه 15 آذرماه، سالروز عروج
سرتیپ خلبان شهید احمد کشوری، ققنوس آسمان ایران و هوانیروز
قهرمان دیار قهرمان پرور مازندران ، خاطرات ناب این امیر سرافراز سپاه خمینی را
سلسله وار با هم مرور می کنیم:
*بگذارید مرا اعدام کنند، اما کردستان
بماند
زمانی که ضد انقلاب به پادگان سنندج حمله کرد،
فرمانده هان نمی دانستند برای نجات پادگان سنندج چه باید کنند. مرحوم شهید کشوری
دقیقاً این جمله را گفت:
«من پرواز می کنم و اطراف پادگان را کاملا می کوبم
و غائله را می خوابانم. اگر این کارم خطا بود بگذارید مرا اعدام کنند اما کردستان
بماند.»
شهید کشوری اولین خلبانی بود که بلند شد؛ در شرایطی که احتمال می
رفت چرخبال شان مورد اصابت گلوله ی دشمن قرار گیرد. البته چنین صحنه ای در سقز نیز
اتفاق افتاده بود اما رشادتی که کشوری در نجات پادگان سنندج از خود نشان داد، بی
نظیر بود؛ چرا که در این حادثه، تهران وضعیت را مشخص نکرده بود و احتمال این می رفت
که فردا ایشان را مورد سوال قرار دهند که چرا بدون اجازه حمله را آغاز کرده است؟
اما حرف ایشان همان بود. بالاخره در شرایطی که احتمال 95 درصد می رفت
چرخبالش مورد اصابت گوله دشمن قرار گیرد. احتمال 5 درصدی موفقیت را به صد در صد
رساند. با شگرد همیشگی بلند شد. در این زمان ضد انقلابیون که اطراف پادگان بودند به
داخل پادگان آمده و سیم خاردارها را بریدند و تا یک قسمت پادگان پیشروی کردند اما
شهید کشوری با چرخبالش نیروها را داخل پادگان پیاده کرد و خودش با حمله هوایی
توانست بدون آن که اشتباهی کند کل غائله را پایان دهد و پادگان سنندج را از لوث
وجود ضد انقلاب نجات دهد. (نقل از حجت الاسلام موسی موسوی نماینده امام در
سنندج)
*وقتی که اسلام در خطر است، من این سینه را
نمی خواهم
شهید شیرودی درباره ی شهید کشوری می
گوید:
«احمد، استاد من بود. زمانی که صدام امریکایی به ایران یورش
آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه اش بود. اما
روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند بماند و پس از
اتمام جراحی برود. اما او جواب داده بود:
«وقتی که اسلام در خطر است، من این
سینه را نمی خواهم.»
او با جسمی مجروح به جبهه رفت و شجاعانه با دشمن بعثی
آن گونه جنگید که بیابان های غرب کشور را به گورستانی از تانک ها و نفرات دشمن
تبدیل نمود. کشوری شجاعانه به استقبال خطر می رفت، مأموریت های سخت و خطرناک را از
همه زودتر و از همه بیشتر انجام می داد، شب ها دیر می خوابید و صبح ها خیلی زود
بیدار می شد و نیمه شب ها نماز شب می خواند.
*ماجرای خواب امام رضا و عزاداری4بانوی آسمانی
در شهادت ققنوس آسمان ایران
راویتی خواندنی از مادر
بزرگوار شهید احمد کشوری
جوانترین امام شهید، جوادالائمه(ع)، تنها
فرزند امام رضا(ع) است. در دوران دفاع مقدس جوانان زیادی برای دفاع از اسلام به
جبهه رفتند و به شهادت رسیدند تا به ضامن آهو، شاه ملک ایران بگویند ای سلطان ملک
یلان و دلیران، ما جان خود را در جوانی فدای اسلام میکنیم تا در غم جواد تو شریک
باشیم و ارادت و اطاعت از شما را به عمل بیان کنیم نه به زبان.
احمد کشوری و
برادرش محمد، از خیل این شهیدانند. احمد بیست و هفتمین بهار زندگیاش را سپری
میکرد. شبی در خانه به خواب رفته بودم که در عالم رؤیا دیدم در باز شد و آقایی با
چهرهای نورانی و قد و قامتی خوش وارد اتاق شد. با خود گفتم: «این مرد نورانی بلند
بالا چه کسی میتواند باشد؟!»
ناگهان انگار کسی در گوشم نجوا کرده باشد، فهمیدم
او شاه خراسان و ایران امام رضا(ع) است. خوب توجه کردم، این چشم و چراغ ملک ایران
را کجا زیارت کردم، به یادم آمد که ایشان همان کسی است که احمد را در چهار ماهگی در
آن بیماری سخت ضمانت کرد و دست راست مبارکش را بر روی سینه نهاده و فرمود: «من ضامن
احمد هستم!» از جا بلند شدم تا عرض ادب و ارادتی بکنم، هنوز سخن آغاز نکرده بودم که
در دستان مبارکش پروندهای دیدم. رو به من کرد و فرمود:
«این
پرونده عمر احمد است. عمر احمد در دنیا تمام شد، او 27 سال دارد!»فغان زدم و از آقا
خواستم ضمانتی دیگر کند. فرمود: «ناراحت نباش، مدتی بر ضمانت خویش
میافزایم.»
گویا همان روز احمد میخواست به شهادت برسد، اما نشد
و امام هشتم(ع) یک هفته دیگر برای احمد مهلت گرفت. دیدم فردای آن روز احمد به
کیاکلا آمد. او را دیدم در آغوشش گرفتم و بوسههای مادرانه نثارش کردم. این بار من
به مانند آن زمان احمد را کنارم نشاندم و خوابم را برایش گفتم. چون موضوع تمدید عمر
را شنید لبخندی زد و به من نگاه کرد و گفت: «مادرجان!ناراحت نباش.!»
احمدم
آن روز با تک تک اعضای خانواده عکس یادگاری گرفت. حرکاتش برایم اسباب نگرانی و
تشویش بود؛ اما او چیزی به ما نگفت تا اینکه هنگام عزیمت به ایلام، به پدرش گفت:
«باباجان! این آخرین دیدار است و شما دیگر مرا نمیبینید، اگر
کوتاهی داشتم مرا ببخشید و حلالم کنید.»
با شنیدن این جملات قطرات
اشک از چشمان پدرش سرازیر شد. دست روی کمرش گذاشت و گفت:
«پسرم کمر مرا
شکستی؟»
احمد چون اشک و حالت پدر را دید دست در گردن پدر انداخت و دست و روی
پدر را بوسید و گفت: «بابا شوخی کردم، من که پیش شما هستم.»
بعد خداحافظی
کرد و از ما جدا شد. در کوچه نگاهش میکردیم تا از ما دور شد. یاد آن شعر افتادم
که سعدی بزرگ از زبانِ دل بیبی زینب سروده بود:
ای ساربان آهسته ران کارام
جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
و با یاد
زینب(س) به خود تسلی میدادم. دو سه روز مانده به شهادت احمد، پدرش خیلی بیتاب
بود و بیقراری میکرد. نگران بود و حس پدرانه به او نهیب زده بود که احمدش پر
کشیدنی است و دیگر پا به کیاکلا نمیگذارد. همان شب در خواب دیدم که خانه پر از نور
شده و چهار زن با چهرههای نورانی آمدند و در اتاق نشستند. دو تن از آنها که با
حجاب بودند قیافهای غمگین و محزون داشتند. بانویی که بالای سرم بود، یک پیراهن
مشکی به دستم داد و گفت: «بپوش، مگر نمیدانی احمدت شهید شده است؟»
شروع کردم
به گریه و بیقراری کردن و احمد را صدا میزدم که ناگاه از خواب بیدار شدم. از
اینکه همة اینها را در خواب دیده بودم، خیالم راحت شد. اما روز بعد ماجرای خواب را
برای روحانی مسجد بازگو کردم و او گفت: «آن چهار زن حضرت آسیه، حضرت خدیجه، حضرت
مریم و حضرت فاطمه(س) بودند و برای پسر شما عزاداری میکردند!»
دو سه روز بعد
از آن خواب، گوینده تلویزیون اعلام کرد که یکی از خلبانان دلاور هوانیروز در ایلام
به شهادت رسید.
برای حفظ روحیه بچههای ارتش و نیروهای دیگر نظامی و مردم نامی
از احمد نبردند. به همسرم گفتم:«این خلبان احمد بوده است. بیتابیهای پدر احمد صد
چندان شده بود. دوباره ساعت ده شب تلویزیون خبر شهادت خلبان دلاور هوانیروز را
اعلام کرد. من گریه میکردم تا این که ابراهیمی استاندار ایلام زنگ زد و گفت:
«مادر! احمد به سمت کربلا و هدفی که داشت، پر کشید.»
همچون سایر مادران گریه
امانم را بریده بود؛ اما بر اساس وصیت احمد خودم را پاییدم و گفتم: «راضیام به
رضای خدا!»
روز بعد حدود پانزده نفر از خانواده و اقوام نزدیک برای مراسم
تشییع و تدفین به تهران رفتیم. بعد از تشییع پیکر پاک احمد در ایلام و کرمانشاه
سرانجام در هجدهم آذرماه 1359 پیکر او را از مسجدالجواد میدان هفتتیر به سوی بهشت
زهرا تشییع کردند و در قطعة 24 بهشت زهرا(س)به خاک سپردند. احمد که همه عمرش را
مدیون ضمانت امام رضا(ع) میدانست، با فراغ بال در آسمانها میخرامید و جولان
میداد. در حقیقت همه آسمان را آغوش مهربان ضامن آهو میدانست.
در آن
روز سرد پاییزی، جسم جدا شده از روح بلند احمد را به خاک بهشت زهرا(س) سپردیم تا در
روز حشر نزد حضرت زهرا(س) سربلند باشد. با جسم احمد، جان و روح من هم به خاک شد و
اگر اقتدا به بزرگ بانوی پیام آور کربلا نبود، بهانهای برای نفس کشیدن نداشتم؛ اما
تنها آرزو و مایه دلگرمیام در تحمل این فراق، شفاعت عزیزانم احمد و محمد و لطف خدا
برای دیدار دوباره آنان در بهشت برین و سربلندی نزد سرور زنان عالم است، تا به او
عرض کنم که در تبعیت از راه فرزندانت، دو فرزندم را فدا کردم؛ باشد که پذیرای دو
اسماعیلم باشی...
دوست و همرزم او خلبان«حمیدرضا آبى» درباره او مى
گوید:
احمد قبل از آخرین پروازش به همه مى گفت: «دارم مى روم.
مراحلال کنید.» دوستان او مى گفتند: این حرفها را نزن.حالا حالا ها زود است که
بروى. هنوز خیلى کارها با توداریم.
نیمه شب بلند شد. وضو گرفت.نماز خواند و اشک
ریخت. نمى خواست اشک هایش را کسى ببیند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود که عازم
عملیات شد. با تیم پرواز و چند هلیکوپتر دیگر در آسمان، اوج گرفت.ده ها تانک و
نفربر عراقى را به آتش کشید. موقع بازگشت، دو فروند میگ عراقى، هلیکوپتر او را هدف
موشک قرار دادند و پرنده او در هیمنه آتش سوخت و به عرش پرواز کرد. احمد، همچون
ابراهیم خلیل، آتش عشق الهى را به جان خرید و بر بال فرشتگان نشست.
وصیت نامه سرتیپ خلبان شهید احمد
کشوری
خدایا شیطان را از ما دور کن
«بسم الله
الرحمن الرحیم»
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست
جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر
اوست
هر روز ستاره ای را از این آسمان به پایین می کشند امّا باز این آسمان
پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف
جبهه های حق علیه باطل روان شد و من قطره ای از این دریایم و نیز می دانید که این
اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که
آنها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند.
بی
تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف های منحرف بی تفاوت نباشید
مردم کوفه
نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای
کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید
و وصیت به پدر و مادرم:
پدر و مادرم! همچنان که تا
الآن صبر کرده اید از خدا می خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه
خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، نمی گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید
به یاد امام حسین (ع) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید،
که اگر گریه های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، اکنون یادی از اسلام نبود.
پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، در مراسم عزاداری بیشتر شرکت
کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را
منقلب می کند
امام را تنها نگذارید
فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر
کارهای شمایند
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم
ماست
والسلام
قطراه ای از دریای خروشان حزب الله
«فارس»
طبقه بندی:

شهید چمران میگوید:
من در زندگی خود، معرکههای سخت و خطرناک زیاد دیدهام؛ فراوان، به حلقه محاصره
دشمن درآمدهام، به رگبار گلولهها و خمپارهها عادت دارم، ولی داستان شورانگیز
سوسنگرد اسطورهای فراموش ناشدنی است، این پیروزی بزرگ نتیجه قطعی همکاری و هماهنگی
نزدیک بین نیروهای ارتشی و مردمی است.
وی در روایتی از این واقعه عظیم چنین یاد میکند:
من در زندگی خود، معرکههای سخت
و خطرناک زیاد دیدهام؛ فراوان به حلقه محاصره دشمن درآمدهام، به رگبار گلولهها و
خمپارهها و توپها و بمبها عادت دارم و به کرّات با دشمنانی سخت و خونخوار رو به
رو شدهام.
ولی داستان شورانگیز سوسنگرد اسطورهای فراموش ناشدنی
است.من به جهات سیاسی - نظامی آن توجّهی ندارم و نمیخواهم از
اهمیت استراتژیک سوسنگرد و رابطه آن با حمیدیه و اهواز سخن بگویم. آنچه در اینجا
مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است که یک شهید (اکبر چهرقانی) و یک شاهد (اسدلله عسکری) به آن شهادت میدهند و دهها نفر از
دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزهآسا بودهاند.
این را نمیگویم چون خود
قهرمان داستانم - زیرا از این احساس نفرت دارم- بلکه از این نظر میگویم که افتخار
ملت ما و نمونه برجستهای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است و
حیف است که به رشته تحریر درنیاید و از یادها برود…
*سوسنگرد در
محاصره دشمنسوسنگرد برای ما اهمیت خاصی دارد، زیرا معبر حمیدیه و
اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره کرده بود، و به شدت میکوبید.
500 نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تا آخرین رمق خود، جانانه، مقاومت میکردند و
هر روز تلفاتی سنگین میدادند.
عراق نیز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله کرده
بود که یکبار آن تا حمیدیه هم به پیش رفت و اهواز را در خطر سقوط قطعی قرارداد،
ولی بازهم شکسته و مغلوب بازگشت؛ و اکنون همه توان خود را جمع کرده بود تا با قدرتی
بزرگ سوسنگرد را تسخیر کند و آن را پایگاه خود در زمستان قرار
دهد.
*تصمیم برای درهم شکستن محاصره
در تاریخ 26
آبانماه 59 حمله ما آغاز شد؛ برای آزاد کردن سوسنگرد، برای درهم شکستن کفر و ظلم و
جهل، برای بیرون راندن ظلمه صدام کثیف، برای نجات جان صدها نفر از بهترین دوستان
محاصره شده ما، برای پاک کردن لکه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار،
برای انقلاب و برای ایمان.
تانکهای ارتشی در خط اَبوحُمَیظِه سنگر گرفتند
و دشمن نیز بشدت این منطقه را زیر آتش قرار داده بود و گلولههای توپ فراوانی در
گوشه و کنار بر زمین میخورد. من نیز صبح زود حرکت کرده بودم، قسمت بزرگی از
نیروهای ما محافظت از جاده حمیدیه - ابوحمیظه را به عهده گرفته بودند، ولی من بعضی
از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب میکردم و به جلو
میبردم.
تیمسار فلاحی و آقای مهندس غرضی نیز با ما بودند، در ابوحمیظه
قرار گذاشتیم که آنها بمانند، زیرا تیمسار فلاحی مسئولیت داشت نیروهای ارتشی را
هماهنگ کند و فقط او بود که در آن شرایط میتوانست قدرت ارتش را برای پیشتیبانی ما
به حرکت درآورد. ما تصمیم گرفتیم با گروهای چریک، حمله به سوسنگرد را آغاز کنیم و
جنگ را از حالت تعادل خارج سازیم، زیرا دو طرف، در محلهای خود ایستاده و به یکدیگر
تیراندازی میکردند، و این وضعیت نمیتوانست تعیینکننده پیروزی باشد؛ چه بسا که
دشمن با آتش قویتر و تانکهای بیشتر، قدرت داشت که نیروهای ارتشی ما را درهم
بکوبد. دشمن میترسید ولی شک داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعی به نتیجه نرسیده بود،
بنابراین هر دو طرف در جای خود ایستاده و به هم تیراندازی میکردند.
محرکی
لازم بود تا این تعادل شوم را برهم زند و صفحه سیاه صدام را در سوسنگرد واژگون کند.
این محرک حیاتی و اساسی، همان نیروهای چریکی بودند که با شوق و ذوق برای شهادت به
صحنه نبرد آمده بودند. از این رو فوراً این نیروهای مردمی را سازماندهی
کردم.
گروه "بختیاری" را که بیشتر از صنایع دفاع آمده بودند و در کردستان
نیز خدمات و فداکاریهای زیادی کرده بودند و براستی تجربه داشتند، مسئول جناح چپ
کردم و آنها نیز که حدود 90 نفر بودند از داخل یک کانال طبیعی خشک شده، خود را به
نزدیکهای دشمن رساندند و ضربات جانانهای به دشمن زدند، و تعداد زیادی از تانکها
و تریلرهای دشمن را از فاصله نزدیک منفجر کردند.
گروه دوم بیشتر از افراد
محلی تشکیل میشد و آقای "امین هادوی "، فرزند شجاع دادستان پیشین انقلاب، آن را
هدایت میکرد. آنها مأموریت یافتند که از کناره جنوبی رودکرخه، که کانال کمعمقی
نیز برای اختفا داشت، طی طریق کرده از شمالشرقی سوسنگرد وارد شهر شوند. این گروه
اولین گروهی بود که پیروزمندانه توانست خود را زودتر از دیگران به سوسنگرد
برساند.
مسئولیت گروه سوم را نیز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسیار
ورزیدهای در کنار من بودند. برنامه ما این بود که از وسط دو جناح چپ و راست، در
کنار جادة سوسنگرد، به طور مستقیم به سوی هدف پیش برویم.
توپخانه دشمن بشدت
ما را میکوبید و ما هم به سوی سوسنگرد در حرکت بودیم. جوانان همراهم را تقسیم
کردم، چند نفر 300 متر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و
بقیه نیز مشتاقانه به جلو میتاختیم.
شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم
موج میزد، و هنگامی که شجاعت؛ و مقاومتهای تاریخی آنها در نظرم جلوه میکرد، قطره
اشکی بر رخسارم میغلتید، ستوان "فرجی " و ستوان "اخوان " را به یاد میآورم که با
بدن مجروح، با آن روحیه قوی از پشت تلفن با من صحبت میکردند، درحالی که 3 روز بود
که غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکّانی یا خانهای را
باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از اینکه حاکم شرع
اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب میتوانند اموال مردمی را که از شهر
گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از 3 روز گرسنگی وارد یک دکّان شوند و بعد از
نوشتن فهرست مایحتاج خود از آنها استفاده کنند. این تقوی در این شرایط سخت از طرف
این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را میلرزانید که سراز پا نمیشناختم.
به یاد میآورم خاطرههای دردناک بیحرمتیهای سربازان صدام، به مردم
شرافتمند و عرب زبان منطقه را که، حتی به زنان و کودکان خردسال هم رحم نکردند. مرور
این خاطرات، آنقدر مرا عصبانی و نفرت زده کرده بود که خونم میجوشید.
به
یاد میآورم که خاک پاک وطنم، جولانگاه غولان و وحشیان شده است، و صدام کثیف، این
مجرم جنایتکار، در نیمه روزی روشن، حمله همه جانبه خود را علیه ایران شروع کرد،
درحالی که ارتش ما اصلاً آمادگی نداشت، و هنوز با مشکلات سخت طبیعی خود دست و پنجه
نرم میکرد. این مجرم یزیدی سبب شد که منابع کثیری از ایران و عراق نابود شود که
استعمار و صهیونیسم به ریش همه بخندند!
این کافر بیدین، ایرانیان را مجوس
و کافر خواند، و خود را بیشرمانه ابنحسین(ع) و ابنعلی(ع) قلمداد نمود که برای
نجات اسلام قیام کرده است! این جانی مجرم، بدون ذرهای خجالت و ناراحتی، اعلام کرد
که اصلاً ایران به عراق حمله کرده است!… و بالاخره شب
تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظهشماری میکردم.
کربلا در نظرم
مجسم میشد، و میدیدم که چگونه اصحاب حسین(ع) یکتنه به صفوف دشمن حمله میکردند،
و با چه شجاعتی میجنگیدند، و با چه عشقی به خاک شهادت درمیغلتید…. و با اراده
آهنین و ایمان کوهآسا و سلاح شهادت چگونه سیل لشکریان ابنسعد و یزید را متلاشی و
متواری میکردند، و چطور به قدرت ایثار و حقانیت خود، داغ باطل و ذلّت و نکبت بر
جبین یزید و یزیدیان عالم میزدند….
و میدیدم که حسین(ع) با آن همه عظمت و
جبروت بر مرکب زمان و مکان میراند، شمشیر خونینش سنت تاریخ را پارهپاره میکند، و
فریاد رعد آسایش، زمین سخت را آنچنان به لرزه درمیآورد، که موجهایی بر زمین به
وجود میآید که تا بینهایت ادامه دارد… این خاطرات در ذهنم دور میزد، خونم را به
جوش میآورد و آرزو میکردم که صدام را بیابم و با یک ضربت او را به دو نیم
کنم…
دیگر سر از پا نمیشناختم، و اگر بزرگترین قدرت زرهی دنیا به
مقابلهام میآمد، بلادرنگ به قلب آن حمله میکردم، از هیچچیزی وحشت نداشتم، و از
هیچ خطری روی نمیگردانم. به یزید و صدام کثیفتر از یزید لعنت و نفرین میکردم و
به جبروت و کبریای حسین(ع) چشم داشتم و خدا را تسبیح میکردم و به
عشق شهادت به پیش میتاختم.
نیمی از راه بین ابوحمیظه و سوسنگرد طی شده
بود، و من بر سرعت خود میافزودم، در این هنگام، تانکی در اقصی نقطه شمال، زیر رود
کرخه، به نظرم رسید که به سرعت به سوی ما پیش میآید، به جوانان گفتم فوراً سنگر
بگیرند، و جوانی را با آر.پی.جی به جلو فرستادم که تانک را شکار کند. اما تانک حضور
ما را تشخیص داد؛ راه خود را به سمت جنوب کج کرده و به سرعت از روی جاده سوسنگرد
گذشت و به سمت جنوب جاده گریخت و جوان آر.پی.جی به دست ما نتوانست خود را به تانک
برساند.
در این هنگام صحنه جنگ، در وسط معرکه، به کلی آرام بود، حدود یک
کیلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانکهای دشمن، همراه با تریلرها و کامیونها و
جیپهای زیادی درهم و برهم قرار گرفته بودند و گویا میخواستند به خود آرایشی دهند،
ولی توپخانه ما ساکت بود و آنها را نمیکوبید تا آرایش آنها را به هم بزند!
هلیکوپترها که در آغاز صبح براستی خوب فعالیت کرده بودند، دیگر به چشم نمیخوردند،
هواپیمایی نیز دیده نمیشد، فقط بعضی از تانکهای دشمن به سوی تانکهای ما
تیراندازی میکردند، و بعضی از تانکهای ما نیز جواب میدادند.
من
میدانستم اگر بخواهد داستان به همین جا خاتمه پیدا کند، وضع وخیم خواهد شد! زیرا
مسلماً آتش دشمن شدیدتر و قویتر از آتش ماست، و به انتظار آتشنشستن خطاست.
میدانستم که دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند، چه
بسا که دشمن آرایش هجومی به خود بگیرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناک
شود.
بنابراین فوراً نامهای مفید و مختصر در پنج ماده برای تیمسار فلاحی
نوشتم، و توسط یکی از دوستان برای او فرستادم، در این پیغام آمده
بود:
نیروهای دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و
هیچ خطری نیست و میخواهم که:
1- هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بکوبد و ساکت
نباشد.
2- بهترین فرصت برای شکار هلیکوپترهاست، هر چه زودتر بیایند و مشغول
شوند.
ضمناً اگر ممکن است هواپیماهای شکاری ما نیز بیایند…
3- هرچه تفنگ 106
و موشک تاو از گروه ما در ابوحمیظه وجود دارد فوراً به جلو بیایند.
4- هر چه
زودتر نیروی پیاده برای تسخیر شهر بیاید.
5- تانکهای گردان 148 هرچه زودتر جلو
بیایند و تانکهای دشمن را اسیر کنند.
تیمسار فلاحی نیز یک توپ 106 را به
رهبری "حاج آزادی " که از بسیج شیراز آمده بود فرستاد که 6تانک زد و یک موشک تاو به
رهبری "مرتضوی " که 12 تانک دشمن را شکار کرد و ضمناً گروهی از نیروهای پیاده و
تعلیم دیده موجود در ابوحمیظه را از سپاه پاسداران و نیروهای ما به فرماندهی سروان
"معصومی" که از بهترین افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد.
او هنگامی که
پیروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تیری بر سرش اصابت کرد و به شهادت رسید. خلاصه، این
جوانان کسانی بودند که پس از حادثه مجروح شدن من، کار را دنبال کردند و وارد شهر شدند.
پس از نوشتن نامه و ارسال آن برای تیمسار فلاحی، به حرکت خود به سوی
سوسنگرد ادامه دادیم. سرانجام درختهای خارج شهر را بخوبی میدیدیم و از خوشحالی در
پوست خود نمیگنجیدیم. من نیز در افکار خودسیر میکردم و عالمی ملکوتی داشتم…
ناگهان از طرف راست، زیر کرخه و در شمالشرقی سوسنگرد، گردوغباری بلند شد،
و از میان گردوغبار، هیکل آهنین تانکها و زرهپوشهای زیادی نمایان گردید. این
تانکها از میان گردوخاک بیرون میآمدند و درست به سمت ما حرکت
میکردند.
به یکی از جوانان گفتم که پیش برود و اولین تانک را شکار کند. او
مقداری پیش رفت، بر زمین دراز کشید، و از فاصله 200متری اولین گلوله را به سوی
اولین تانک پرتاب کرد. گلوله بر زمین کمانه کرد و بلند شد و به گوشه جلویی زنجیر
تانک اصابت کرد و یکباره سرنشینان آن و یکی دو تانک پهلویی، پیاده شدند و پا به
فرار گذاشتند. اما تانکهای دیگر ایستادند. گویا فرمانده آنها دستوری صادر میکرد،
مشاهده کردیم که تانکی از میان آنها خارج شد و بسرعت به سوی مشرق حرکت
کرد.
من فوراً فهمیدم که میخواهد ما را دور زده و محاصره کند و رابطه ما
را با دوستانمان در ابوحمیظه قطع، و همه را درو نماید… به یکی از جوانان گفتم که
خود را به آن تانک برساند، و به هر قیمتی شده است آن را بزند… جوان ما پیش دوید و
بر زمین دراز کشید و از فاصله 300 متری شلیک کرد؛ ولی متأسفانه موشک به آن تانک
اصابت نکرد. تانک بر روی جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوی ما نشانهگیری
کرد.
جوان دیگری بر روی جاده سوسنگرد دراز کشید و به سوی تانک شلیک کرد،
متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجیب و غیرمنتظره و وحشتناک آنکه دیگر آر.پی.جی
نداشتیم، دشمن نیز فهمید که سلاح ضدتانک ما تمام شده و بطورکلی فلج هستیم.
لحظات مخوف و دردناکی بود، ولی یکباره متوجه شدم که جوانان ما مشتها را
گره کرده و با فریاد اللهاکبر به سوی تانک روی جاده حمله کردهاند، مات و مبهوت
شدم که چگونه میتوان با شعار اللهاکبر بر تانک غلبه کرد. بر خود میلرزیدم که
هماکنون دشمن همه دوستانم را با یک رگبار درو میکند؛ اما در میان بهت و حیرت،
یکباره دیدم که تانک چرخید و به سمت جنوب گریخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فریاد
"اللهاکبر "ی که لحظه به لحظه رساتر میشد آن را تعقیب میکنند…
من نیز به
دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم که به راه خود، به سمت شرق ادامه
دهند تا از محاصره دشمن نجات یابند… اما یکباره متوجه شدم که تانکهای دشمن در
فاصله 150متری در خطوط مستقیم و هماهنگ به جلو میآیند، و پشت سر آنها نیز سربازان
مسلسل به دست، هر جنبندهای را درو میکنند. در یک دید کوتاه توانستم حدود 50 تانک
و نفربر را با حدود چند صد نفر پیاده برآورد کنم. آنها با نظم و ترتیب خاصّی پیش
میآمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو کنند.
برای یک
لحظه احساس کردم که اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگیرد، همه شهید
خواهند شد. یکباره فکری به نظرم رسید که جنبه انتحاری داشت، ولی سلامت
دوستانم را کم و بیش تضمین میکرد. فوراً تصمیم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه کج
کردم و بسرعت به سوی سوسنگرد به حرکت درآمدم، اکبر چهرهقانی نیز با من همراه شد.
پس از چند لحظه، اسدلله عسکری نیز به ما ملحق گردید. ما سه نفر شتابان به سوی
سوسنگرد میتاختیم، و دوستان ما همچنان به سوی شرق میرفتند.
دشمن، ما سه
نفر را میدید که در مقابل آنها به سوی سوسنگرد میرویم و مواظب آنها هستیم در
نتیجه اینکار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان دیگر ما را رها کرده و هدف
هجوم خود به سوی ما سه نفر قرار دادند، و این همان چیزی بود که من نیت کرده بودم، و
احساس سبکی میکردم که خطر از دوستان ما گذشته است.
البته دشمن فکر نمیکرد
که ما فقط 3 نفریم، بلکه تصور میکرد که عده زیادی هستند که فقط 3 نفر آنها را دیده
است. ما از درون یکی از مجاری آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد
رساندیم. همچنان به راه خود به سوی سوسنگرد ادامه دادیم. اگبر گاهگاهی سرک میکشید
و میگفت: "دشمن به صدمتری یا پنجاه متری ما رسیده است. " خط اول دشمن به استعداد
50 تانک و نفربر، و پشت سر آنها نیروهای ویژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پیش
میآمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نیز وجود داشت که شامل توپخانه و ضدهوایی و
کامیونها و غیره بود….
فاصله آنها کمتر و کمتر شد تا به نزدیکی جاده
آسفالته سوسنگرد رسیدند. من در این لحظات به دنبال محل مناسبی برای سنگر میگشتم که
در پشت آن کمین کنم. اکبر پیشنهاد کرد که در داخل یکی از مجاری آب زیر جاده سنگر
بگیریم، من نپذیرفتم، زیرا دشمن با پرتاب یک نارنجک و یا یک گلوله توپ تانک به داخل
تونل همه ما را نابود میکرد. دیگر فرصتی نبود، دشمن درست به پشت جاده رسیده بود،
من هم اجباراً پشت یک برجستگی کوچک خاک که حدود 50 سانتیمتر ارتفاع داشت سنگر
گرفتم.
اکبر در طرف چپ، و عسکری در طرف راست من بر زمین درازکش خوابیدند.
اکبر مطمئن بود که هر سه ما شهید میشویم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنیدم که
اکبر زیر لب میگفت: "آنقدر از دشمن میکشم تا شهید شوم. " خود را بر روی زمین
جابجا میکردیم و مسلسل خود را آماده تیراندازی مینمودیم که یکباره چهار تانک و
زرهپوش بر روی جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زیر رگبار گلوله آنها قرار
گرفت. کماندوهای عراقی نیز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازیر شدند و درگیری
شدیدی بین ما و کماندوهای عراقی آغاز گردید.
در چند لحظه از سه طرف محاصره
شدیم. سرتاسر جاده آسفالته که چند متر از زمین ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشییده شده
بود. آنها با ما فقط حدود شش یا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نیز،
به فاصله حدو ده متری، کماندوهای عراقی سنگر گرفتند و شروع به تیراندازی کردند، و
خطرناکتر آن که، از حد برجستگی آن تپه خاک 50 سانتیمتری نیز گذشتند و از پشت، بدون
حفاظ، بر ما مسلط شدند.
فکر میکنم که در همان لحظات اول، اکبر عزیز، توسط
همان گروه دست چپی، از فاصله نزدیک به شهادت رسید. گلولهای بر کلاهخودش نشست و از
آن خارج شد. من میچرخیدم و به چپ و راست تیراندازی میکردم و از نزدیک شدن آنها
ممانعت مینمودم. احساس کردم که وضع خیلی وخیم است. در زمین هموار و از دو طرف،
توسط گروهی کثیر محاصره شدهام و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نیست. با یک حرکت
سریع خود را به طرف دیگر برجستگی خاک پرتاب کردم.
این برجستگی را سنگر
نموده و عراقیهای دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقبنشینی کردند. در همین
لحظات، گویا الهامی به من شد. به تانکهایی که پشت سر من، روی جاده ایستاده بودند
نظر انداختم. متوجه شدم که یکی از آنها به سوی من هدفگیری میکند. یکباره با یک
ضربت خود را به طرف دیگر خاک پرتاب کردم، که ناگهان، توپی یا موشکی درست بر جای
سابق من به پهلوی خاک نشست و آتش و انفجاری شدید به وجود آورد که تا حدود ده متر به
آسمان شعله کشید، و یک تکه آهن داغ و سنگین آن به پای چپم اصابت کرد و خون فوران
نمود.
فوراً به سوی برجهای تانکها و نفربرها یک رگبار گلوله گشودم، و با
کمال تعجب مشاهده کردم که هر 4 تانک یا نفربر، به پشت جاده میخزیدند، و به عبارت
دیگر، گریختند. فوراً متوجه دشمنان دیگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در
این ضمن چندین بار اجباراً به طرف دیگر برجستگی خاک رفتم، ولی مجدداً به علت ورود
تانکهای جدید به معرکه و حضور آنها بر بالای جاده آسفالته، مجبور شدم که به جای
اول خود بازگردم.
هنگامی که با گروهی از عراقیها در سمت راست میجنگیدم،
یکباره متوجه گروه سمت چپ شدم و دیدم که آنها به فاصله نزدیکی رسیدهاند و به سوی
من نشانه میروند. همان زمان که رگبار گلوله خود را بر روی آنها میریختم، گلولهای
به پای چپم اصابت کرد، از پائین ران داخل و از بالای آن خارج شد و شلوارم گلگون
گردید.
فوراً خود را به طرف دیگر خاک پرتاب کردم و با دو رگبار چپ و راست،
هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهایت خود رسیده بود، رگبار گلوله بر همه
اطرافم میبارید و من بسرعت میغلتیدم و میخزیدم و از نقطهای به نقطه دیگر خود را
پرتاب میکردم و هر جنبندهای رابا یک رگبار بر خاک
میانداختم.
*رقصی چنین میانه میدانم
آرزوست…
شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشکریان یزید که مرا محاصره کرده
بودند، و دیوار آهنین تانکها که اطراف مرا سد کرده، و آتش بار شدید آنها
که مرا میکوبید، و هجوم بعد هجوم که مرا قطعهقطعه کنند و به خاک بیندازند…
و من تصمیم گرفته بودم که پیروزی حتمی ایمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و
برتری قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگی اسلحه شهادت را در میان سیل دشمنان
بنمایانم، و ذلت و زبونی صدها کماندوی صدام یزیدی را عملاً ثابت کنم.
احساس
میکردم که عاشوراست، و در رکاب حسین(ع) میجنگم، و هیچ قدرتی قادر نیست که مرا از
مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشنای همیشگی من، در کنارم بود و راستی که از مصاحبتش
لذت میبردم.
احساس میکردم که حسین(ع) مرا به جنگ کفّار فرستاده و از پشت
سر مراقبت من است، حرکات مرا میبیند، سرعت عمل مرا تمجید میکند، فداکاری مرا
میستاید، و از زخمهای خونین بدنم آگاهی دارد؛ و براستی که زخم و درد در راه او و
خدای او چقدر لذتبخش است.
با پای مجروح خود راز و نیاز میکردم: ای پای
عزیزم، ای آنکه همه عمر وزن مرا متحمل کردهای، و مرا از کوهها و بیابانها و
راههای دور گذراندهای، ای پای چابک و توانا، که در همه مسابقات مرا پیروز
کردهای، اکنون که ساعت آخر حیات من است از تو میخواهم که با جراحت و درد مدارا
کنی، مثل همیشه چابک و توانا باشی، و مرا در صحنه نبرد ذلیل و خوار نکنی… و براستی
که پای من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه خواستم و اراده کردم به سهولت انجام داد، و در
همه جست و خیزها و حرکاتم وقفهای به وجود نیاورد.
به خون نیز نهیب زدم:
آرام باش، این چنین به خارج جاری مشو، من اکنون با تو کار دارم و میخواهم که به
وظیفهات درست عمل کنی…
رگبار گلوله از چپ و راست همچنان میبارید، و من
نیز مرتب جابجا میشدم، و با رگبار گلوله از نزدیک شدن آنها ممانعت میکردم،
یکبار، در پشت برجستگی خاک که عادتاً مطمئنتر بود متوجه سمت چپ شدم، دیدم در
فاصله 10 متری، چند نفر زانو به زمین زده و نشانهگیری میکنند، لباس ببرپلنگی
متعلق به نیروهای مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نیز
بدون لحظهای تأخیر بر زمین غلتیدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛
آنها به روی هم ریختند و دیگر آنها را ندیدم و فوراً خود را به سمت دیگر برجستگی
خاک پرتاب کردم؛ در طرف راست نیز گروههای زیادی متمرکز شده بودند و تیراندازی
شدیدی میکردند، بخصوص که عده زیادی در داخل تونل، زیر جاده سوسنگرد، در ده متری
من، سنگر گرفته بودند و از آنجا تیراندازی میکردند، و من نیز گاهگاه رگباری به
سوی آنها میگشودم و آنها عقب میرفتند. یکبار یکی از آنها گفت: یا اَخی،
اَنَاجُنْدی عراقی لاتَضْرِبْ علی… اما سخنش تمام نشده بود که به یک رگبار پاسخش را
دادم…
فرماندهی دشمن، فرمان عقبنشینی صادر کرده بود، چرا که این همه تانک
و نفربر و سرباز او نمیتوانستند به علت وجود یک چریک خیرهسر معطل شوند. همه نیروی
خود را جمع کرده بودند که او را خاموش کنند، اما میسرشان نشده بود و نمیتوانستند
بیش از آن صبر کنند، بنابراین تانکها و نفربرها از دو طرف من شروع به حرکت کردند
و رهسپار جنوب شدند؛ میدیدم که نیروهای زرهی آنها پیش میآید و در این محل به دو
شقه میشوند، نیمی از طرف راست و نیمی دیگر از طرف چپ به سمت جنوب میروند، درحالی
که تیراندازی نیروهای مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نیز بیتوجه به عبور این
هیولاهای آهنین به نبرد خود با نیروهای مخصوص ادامه میدادیم.
حداقل 50
تانک و نفربر گذشتند؛ توپهای بزرگ و بلند؛ ضدهواییها، کامیونها و تریلرهای مهمات
همه گذشتند، و فقط حدود 20 متری در وسط، یعنی حریم ما بود که برای آنها اسرار آمیز
مینمود. آنها این نقطه را دور میزدند و به راه خود ادامه میدادند…
یکی
از آخرین کامیونها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متری من میگذشت. فکر
کردم که یا این پای تیر خورده، احتیاج به یک ماشین دارم که مرا به شهر برساند؛ یک
رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پیاده شدند و پا به فرا گذاشتند و هیچ یک از
آنها تصمیم به مقابله نگرفتند، حتی کلید را نیز در داخل ماشین رها کردند، و من توسط
همین کامیون خود را به بیمارستان اهواز رساندم.
این درگیری حدود نیمساعت
به طول انجامید، و حدود ساعت 11 صبح تقریباً همه آنها فرار کردند و به سمت جنوب
رفتند. من صدای دور شدن همه آنها را میشنیدم و دور شدن سربازانش را نیز میدیدم،
ولی تا حدود یک ساعت در همان محل بصورت آمادهباش ماندم؛ زیرا هنوز از غیبت دشمن
مطمئن نبودم، احساس میکردم که هنوز هستند، و احتمالاً برنامهای دارند؛ بخصوص که
از بالای جاده سوسنگرد، لوله تانک و سیم آنتنی را میدیدم و مطمئن بودم که تانکی
هنوز در آن طرف جاده، در10متری من حضور دارد. شروع به جستجو کردم، سینهخیز و با
احتیاط کامل به هر طرف میرفتم. نگاه میکردم، گوش فرا میدادم؛ همهجا سکوت مستقر
شده بود… به سمت اکبر رفتم… درحالی که فکر میکردم هر دو همراهم شهید شدهاند؛
زیرا، هیچ فعالیتی از طرف آنها نمیدیدم… اکبر! اکبر!… جوابی نمیآمد. غباری از
اندوه و غم بر دلم نشست، سینهخیز خود را به طرف راست کشاندم و عسکری را صدا زدم،
با کمال تعجب جواب او را شنیدم، او در زیر بوتهها مخفی شده بود، و اصلاً دشمن از
وجود او آگاهی نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسکری سینهخیز بسراغ من
آمد.
او را به سراغ اکبر فرستادم، یکباره صدای ضجهاش را شنیدم که بر سر و
روی خود میکوفت… او را آرام کردم و به سوی خود طلبیدم؛ هنگامی که چشمش بر پای
خونینم افتاد، دوباره ضجه کرد، گفتم: "وقت این حرفها نیست، ما اکنون خیلی کار
داریم. " لوله توپ و آنتن بلندی را که او از ورای جاده سوسنگرد نمایان بود به او
نشان دادم و گفتم که از زیر تونل جاده برود و تحقیق کند و برگردد.
او رفت،
و پس از چند دقیقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت یک تانک بزرگ آنجا ایستاده است، به
او گفتم: "من میدانم که تانک است و لوله آن را میبینم، اما میخواهم بدانم
سربازی در آن هست یا نه؟ " عسکری دوباره رفت و آرامآرام به تانک نزدیک شد و
بالاخره فهمید که سرنشین ندارد و همه رفتهاند و زنجیر تانک قطع شده است. اینبار
با اطمینان برگشت و خبر داد که همه رفتهاند، آنگاه من خود را سینهخیز به تونل زیر
جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زیرنظر گرفتم. به عسکری گفتم که ماشین عراقی را
آماده کند تا به بیمارستان برویم. در این هنگام که حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقای
کاویانی و گروهی از سپاه پاسداران و گروههای دیگر دستهدسته به سوی سوسنگرد
میرفتند؛ ما هم با عسکری و کاویانی سوار کامیون عراقی شدیم و یک راست به بیمارستان
جندی شاپور اهواز رفتیم.
در میانه راه، در ابوحمیظه، با تیمسار فلاحی
برخورد کردم، ابتدا از دیدار کامیون مهمات عراقی تعجب کرد، و سپس مرا بوسید و گفت
که از دوستان ما شنیده است که من مجروح و اسیر عراقیها شدهام. تیمسار فلاحی دعا
کرده بود که خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولی اسیر عراقیها نگرداند. او
میگفت: "اکنون که خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازیافته هستی " و
از این بابت خدا را شکر میکرد.
فراموش کردم که بگویم، قبل از سوار شدن به
کامیون و انتقال به اهواز، به یکی از دوستان رزمندهام مأموریت دادم که جسد اکبر را
بردارد و به شهر بیارود. او نیز تنها به سراغ اکبر رفت و یک متر آن طرفتر، زیر
بوتهها، 8 کماندوی عراقی را یافت و فوراً با آنها درگیر شد. در نتیجه، 3 نفر از
آنها کشته شدند، و 5 نفر دیگر التماس کردند و دست و پایش را بوسیدند و میگفتند که
ما مسلمانیم. بنابراین، آن دوست ما، دستها و چشمهای آنها را بست و به همراه خود
آورد.
*پیروزی تاریخی سوسنگرد
این پیروزی
بزرگ نتیجه قطعی یک همکاری و هماهنگی نزدیک بین نیروهای ارتشی و مردمی (سپاه و
نیروهای چریک) بود. هیچ یک به تنهایی قادر نبود که چنین موفقیتی را تأمین
کند. ارتش بدون نیروهای مردمی، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن که
نیروهایش کمتر از دشمن بود، و نیروهای مردمی نیز بدون پشتیبانی ارتش، و وجود
توپخانه و هیبت تانکهای ارتش در پشت، هیچکاری نمیتوانستند انجام دهند، و بدون
نتیجه متلاشی میشدند.
این وحدت بین ارتش و مردم، کارآیی هر یک را چندین
برابر میکرد و تجربهای جدید را در جنگهای کلاسیک و چریکی به دنیا ارائه میداد.
پیروزی سوسنگرد، درسی عبرتآموز برای ملت ما و شکستی تعیینکننده برای دشمن
بود. «خبرگزاری فارس»
طبقه بندی:
تقدیم به خانواده معزز «شهدای غدیر»
سلام سردار! ما که نمی شناختیم تو را، ما که نمی دانستیم «حسن تهرانی مقدم» کیست، اما دل «شهاب، ۳» روزی است تنگ شده برایت. مثل دل شهدا که خیلی برایت تنگ شده بود، اما تو با کلید ایمان و خودباوری، قفل در شهادت را چه قشنگ باز کردی. حالا تو، در کنار شهدایی. در آغوش بچه های مهربان «کانال ماهی». پیش مصطفی چمران. قطعه سرداران. چنین بزمی، تو را کم داشت گمانم. می شود برای ما از احوالات حسن باقری بگویی؟ می شود بگویی رستگار، چه کار دارد می کند در بهشت؟ راستی! حالا که ساکن قطعه ای از بهشت شده ای، سلام ما را به کریمی و برادران دستواره برسان. اصلا حق با تو بود؛ جنگ تمام شد، اما سفره شهادت، برچیده نشد. تو با خون سرخت، حرفت را بر کرسی نشاندی و رفتی. با اشک های دختر ۵ ساله ات و با صلابت پسرت که از امتداد راه تو حرف می زد. برای بچه های سپاه، ارتش، بسیج، چه جنگ باشد و چه جنگ نباشد، الحق که شهادت را نمی توان تحریم کرد. بعید می دانم کسی بتواند مفهوم این جملات را برای اوباما ترجمه کند. آمریکا باید شکست از سپاه خامنه ای را فقط و فقط تجربه کند. غرب، غریب است با مفاهیم ما. با معارف ما. هنوز محرم نشده، ملت ما باز هم رنگ و بوی «حسین» گرفت؛ عطر خون خدا. حضرت کرببلا! این هم از مسافر ما. باز هم برایت قربانی آورده ایم. اصلا جز شهادت، هیچ نیست تقدیر ما. دیروز، «شهدای عرفه» و امروز، «شهدای غدیر»؛ یعنی که در باغ شهادت، باز، باز است برای ما. ما قبل از «هل من ناصر» حسین، خون می دهیم برایش. ما برای شهادت، عجله داریم. ما آماده ایم؛ خامنه ای، این را می داند. آمریکا و اسرائیل در مصاف با رهبر ما، با یک ملت، یک امت طرف است. بحث یک تن نیست؛ بحث یک وطن است؛ یک وطن بی مرز. نظام سلطه برای حریف جمهوری اسلامی شدن، ابتدا باید از سد بیداری اسلامی بگذرد. قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، زیرکی کرد و مرز ما را با دشمن تغییر داد. حالا ما در خاک دست نشانده های دشمن، در خاک خود دشمن، با دشمن می جنگیم. «شهاب ۳» خیلی برد دارد. دانش بچه های علمی سپاه، خیلی برد دارد. ما دیگر در فکه با دشمن نمی جنگیم. با ما در آستانه ظهور، از مکه و کربلا باید سخن بگویید. ما لازم شود، «احتمالا نظامی» نیستیم؛ «حتما نظامی» هستیم. ما از آنچه آژانس می پندارد، خطرناک تریم برای نظام سلطه. دهه فجر ما هنوز هم «سلسله والفجر» دارد. ما همان نسل کربلای پنج ایم. ما را آب اروند، مرد بار آورده است. ما را خاک فکه، کربلایی بار آورده. نسیم عاشورا، اجازه نمی دهد که ما از تحریم بترسیم. از دل تحریم دشمن، خون «حسن تهرانی مقدم» جوشید؛ هر چه این تحریم، هوشمندانه تر شود، عدد دانشمندان ما بیشتر می شود. حالا سپاه، فقط دانشگاه شهادت نیست. پایگاه علم است و دانش.
سردار! تو به شهادت رسیدی، اما دسترنجت، همچنان رنج می دهد دشمن را. هر فشنگ تو، همچنان تیری است بر قلب تحریم. حتی تابوت تو، برای دشمن حکم باروت است. خون تو اسلحه ماست. خاورمیانه باز هم روی انگشت سرداران سپاه خواهد چرخید. ما شاید تو را از دست داده باشیم، اما دشمن هنوز مانده که از تیرهای تو، و سفیر خشم شاگردانت، تیر بخورد. گلوله هایت هنوز هست و عمرشان جاودانه است. شاگردانت در سازمان خودکفایی سپاه، بوی استاد شهیدشان را گرفته اند. مغز متفکر عرصه نظامی سپاه، تا «سجیل» و «رعد» و «ثاقب» هست، متلاشی خواهد کرد مغز دشمن را، و «شهاب» در «غدیر ذوالفقار» با جانشین تو بیعت می کند، سردار!
***
سردار! مهمات سپاه، کارشان، داغ گذاشتن بر دل دشمن است. در این ملک، تا لباس سپاه به رنگ سبز علوی است، نسل خیبرشکنان، ابتر نمی ماند. شنیده ام موشک هایت تا قلب نتانیاهو برد دارد. شنیده ام «آقا» تو را دوست دارد. شنیده ام دستت زخم تحریم بسته است، اما تو به خودکفایی باور داری. نگاه کن افعال مرا! مضارع استمراری است. این همه را وقتی فهمیدم که تو به شهادت رسیدی، اما اسلحه ات هنوز گرم گرم است.
***
سردار! شاید صلاح نبود که ما تو را بشناسیم. تو نباید رسانه ای می شدی. دشمن نباید دانشمندان عرصه نظامی ما را می شناخت. رسانه ملی نباید تو را به مردم معرفی می کرد. تو نباید دیده می شدی. این همه، بدیهیات اصول نظامی است، اما شهادت، پرده از گمنامی تو کنار زد. از این پس، ما تو را بیشتر خواهیم شناخت. هر سلاح معجزه آسایی که توسط سپاه، به خط تولید برسد، معرفت ما را نسبت به تو بیشتر خواهد کرد. تو اگر رفته ای، اما کامل کرده ای رسالتت را. بذر علم و دانش نظامی تو، کاشته شده در دل سپاه. ما هنوز منتظر برداشت محصولات تو و همرزمان و شاگردانت هستیم. وقت هر برداشتی، سلام خواهیم فرستاد به روح تو و به ارواح مطهر همه شهدا. شهدا داشته های ما هستند، برای فصل برداشت. بی برادر نمی ماند «شهاب». خون سرخ تو، خبر از نزدیک بودن فصل برداشت می دهد. هم سنگرانت مشغول کارند.
***
سردار! هیچ دقت کرده ای، جای مزار تو در قطعه سرداران، خالی بود؟! جایی که ما دیده بودیم، یک گل لاله کم داشت. ممنون که قشنگ تر کردی، بهشت زهرای ما را. راستی! ممنون که هنوز هم زنده ای. سپاه، با همان موشک تو، چشم دشمن را از حدقه درخواهد آورد. دست برادری بسته با تو «شهاب» و با خونت، هم قسم شده اند، هم سنگرانت. «حسن تهرانی مقدم» یک نام نیست؛ یک مرام است. این مرام تا صبح صادق، تدریس می شود در دانشگاه سپاه. ای شهید! ما با خون تو برای دشمن، خط و نشان می کشیم؛ حالا هم ما تو را می شناسیم و هم دشمن. آقای آمریکا! به این می گویند «سمفونی خون». ترجمه نکن، به زودی تجربه اش می کنی…
«حسین قدیانی وبلاگ قطعه ۲۶»
طبقه بندی:
ساعت یک بعدازظهر، در حدود 15 کیلومتری پایتخت و در بزرگراه کرج ـ تهران در یک روز تعطیل انتظار همه چیز را میتوان داشت جز یک ترافیک سنگین یا به قول فرهنگستان محترم زبان و ادب فارسی «شُدآمدی طولانی»!
صبح هنگام و زمانی که در مسیر عکس به سمت کرج میرفتم بخش کوچکی از مسیر و آسفالت آن در حال بازسازی بود. به همین دلیل ابتدا فکر کردم همچنان عملیات عمرانی آسفالت بزرگراه به طول انجامیده است. بر اساس پیشفرض شروع کردم به غُر زدن که چرا این کارها را در بدترین زمان انجام میدهند و تنها اصلی را هم که در نظر نمیگیرند سرعت و وقت مردم است و... با گذشت زمان پس از این قضاوت عجولانه با حرکت لاکپشتی خودروها رسیدیم به اصل ماجرا، جایی که کامیونت با بار نوشابه و ماءالشعیر گاردریل میان 2 مسیر رفت و برگشت را بریده و بابرخورد به 2 خودروی دیگر واژگون شده بود.
در کنار یکی از خودروها هم جسدی که رویش را با پتویی پوشانده بودند نمادی برای وقوع یک فاجعه بود؛ اما فاجعه اصلی نه آن جسد بود و نه آن تصادف و بیاحتیاطی راننده و دیر رسیدن آمبولانس و دیگر مواردی که در حادثههای مشابه ردیف میشود.
فاجعه اصلی که زهر و تلخیاش هنوز زیر زبانم است، گروهی از مردم بودند که خودروهایشان را کنار میزدند و دَوان دَوان با طمع و حرصی توصیفنشدنی و بیخیال تصادف به سمت حاشیه بزرگراه میدویدند. دلیل دویدن هم کاملا مشخص بود: جمع کردن نوشابههای افتاده بر کفزمین و گوشه کنار جاده، از مردی بگیریم که با هنرمندی کامل 6 عدد نوشابه خانواده را زیر بغل و در دستان خود جای داده بود تا کودکی که همراه با تشویق و قربون صدقه رفتن مادرش نوشابه به دست وارد خودرو میشد.
البته از همه اینها پُر تلاشتر، آن راننده عزیز وانت بود که در کمال خونسردی مشغول پُر کردن عقب وانت بود. دوباره نگاهی به جسد انداختم همان جسدی که با یک پتو رویش را پوشانده بودند و به این فکر میکردم که آیا ما همان مردم با فرهنگی هستیم که سالها پیش (مگر واقعا چند سال گذشته است؟) اگر جنازهای روی زمین میدیدیم با یک سکه، تلخی مرگ را حداقل در ذهن خودمان به تاخیر میانداختیم، همان مَردمی که مُرده را حرمت نگاه میداشتیم.
آخر این نوشابهها را چگونه میتوان خورد و طعم مرگ را زیر زبان مزهمزه نکرد؟!
«سینا علیمحمدی جام جم دوشنبه ۲ آبان۹۰»
طبقه بندی:
پیرامون ضریح مطهرش هماره آکنده از ولایت پیشگانی است که هرگز دل به غیر بارگاه ولایت نسپردهاند و امیدی جز از این بارگاه نمیبرند و این احساس آسمانی خود را با فریاد کردن صلواتهای پیاپی به آگاهی میرسانند.
اشک دیدگان هر یک از آنها فریاد رسایی است گویای دردهاشان که تنها سرورشان عرض حال آنان را از سرشک دیدههاشان میخواند و بیهیچ گفتگویی خواسته ایشان بر میآورد.
آنچه در ادامه میخوانید ماجرای مرضیه عظیمی، 15 ساله، ساکن مشهد است که پیش از این دارای بیماری اعصاب و تشنج، فلج پاها و نابینایی بوده و در تاریخ 13/3/72، پشت پنجره فولاد حرم قدس رضوی شفا پیدا کرده و پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی آن واقعه را به ثبت رسانیده است.
صغری خانم با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد: پانزده سال آقای دکتر!
دکتر سرش را به طرف او برگرداند: فقط پانزده سال؟
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، دوباره نگاهش را به طرف مرضیه چرخاند. پاهای ورم کرده و بزرگی که به صورت ناخوشایندی آویزان شده بودند، تنه بزرگی که بر روی صندلی به یک طرف خم شده بود و صورت گوشت آلودی که بیشتر به یک توپ پر باد شباهت داشت.
پرسید: باید دویست و پنجاه کیلویی وزنش باشد، اینطور نیست؟
صغری خانم کمی جلو آمد: سیصد کیلو آقای دکتر!
ـ شما مادرش هستید؟
ـ گفتید تمام پزشکان جوابش کردهاند؟
ـ بله آقای دکتر!
لطفاً پرونده پزشکیاش را به من بدهید.
صغرا خانم پرونده قطور مرضیه را به دست دکتر داد و به گوشه اتاق رفت، گوشه چادرش را به دندان گرفت و شروع کرد به جویدن آن.
دکتر پشت میزش نشست، عینکش را دوباره بر چشم گذاشت و به مطالعه پرونده مشغول شد، بعد سرش را بلند کرد و پرسید: سکته مغزی هم داشته؟
ـ بله آقا، سکته مغزی، بعد هم تشنج. نمیتواند دستهایش را کنترل کند، کتری را که به دست میگیرد، هر لحظه ممکن است آب جوش را روی پاهایش بریزد.
ـ اما وزنش چطور؟ این همه اضافه وزن چطور پیدا شد؟
ـ وقتی بیماری اعصاب گرفت، گفتیم که دیگر کار خانه نکند، البته قبل از بیماری خیلی کار میکرد، کارهای سنگین و طاقتفرسا، البته من مقصر نبودم، رسیدگی به شش بچه کوچک کار آسانی نبود، همین موقع بود که تعادل روحی او به هم خورد، بیمار که شد دیگر کار نکرد، کارش این بود که گوشهای مینشست و با کسی حرف نمیزد، ما اصلاً متوجه اضافه وزن او نبودیم و عاقبت هم این وزن زیاد پاهایش را از کار انداخت.
مادر مرضیه ساکت شد، اشکهایش را پاک کرد و دوباره به جویدن گوشه چادرش مشغول شد. دکتر آه سردی کشید، از پشت میز کارش بلند شد، به طرف مرضیه آمد، دستش را به طرف چشم راست او برد و پلکش را بالا زد، دستش را پایین آورد و این بار چشم چپ را معاینه کرد. سپس پرسید: اما درباره چشمهایش چه میگویید، آیا قبل از اینکه به بیماری چاقی مبتلا شود، چشمهایش عیبی داشتهاند؟
ـ نه آقای دکتر چشمهایش خوب خوب بود، اما نمیدانم چطور خیلی زود چشمهایش را هم از دست داد، حالا هم که یک تکه گوشت شده، نه راه میرود نه جایی را میبیند.
هر چه دوا و درمان کردیم فایده نداشته، حالا فقط امید من به شماست.
دکتر با ناراحتی به طرف پنجره اتاق رفت، آن را باز کرد و به خورشید که همه جا را روشن کرده بود، نگاهی انداخت و وقتی به این مسأله فکر کرد که چشمهای مرضیه از این دریای نور نصیبی ندارند، بر ناراحتیاش افزوده شد، اما از دست او هیچ کاری ساخته نبود و او این را خوب می دانست. لذا به طرف صغرا خانم آمد، سرش را پایین انداخت و گفت: ببین خانم من فکر میکنم به نفع شماست که دیگر بیش از این پولهایتان را هدر ندهید، همان طور که قبلاً همکارانم هم به شما گفتهاند، هیچ امیدی نیست، هیچکس نمیتواند برای این بچه کاری انجام دهد، یک معجزه. فقط یک معجزه ممکن است او را نجات دهد.
دکتر لحظهای ساکت شد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بنابراین من به شما پیشنهاد میکنم اگر تحملش را دارید او را به خانه ببرید و او را با همین وضعی که دارد بپذیرید و اگر نمیتوانید، عقیده اینست که او را به آسایشگاه معلولان تحویل دهید، آنها میدانند این طور بچهها را چطور نگهداری کنند.
مادر مرضیه بدون اینکه چیزی بگوید به طرف دخترش آمده، پشت سرش قرار گرفت و صندلی چرخدار را به طرف در خروجی حرکت داد. قبل از اینکه از در خارج شود، برگشت و یکبار دیگر به دکتر نگاه کرد. اما او سرش را همچنان پایین نگه داشته بود.
از مطب دکتر فاصله گرفت، چند راهرو از راهروهای دراز و طولانی بیمارستان قائم(عج) را پشت سر گذاشت، قبل از اینکه به آخرین راهرو برسد، ناگهان متوجه صدها چشمی شد که به او و دخترش خیره شده بودند، مردها و زنهای زیادی در دو طرف راهرو ایستاده بودند و مانند کسانی که چیز عجیبی را برای اولین بار ببینند، به او و دخترش نگاه میکردند. ایستاد، چرخ را رها کرد و به مقابل دخترش آمد، وقتی اشکهای او را دید بیاختیار او را در آغوش کشید.
مرضیه که حالا گریهاش بیشتر شده بود گفت: مادر، من میخواهم پیش شما باشم، نمیخواهم به آسایشگاه معلولان بروم، من شما را دوست دارم، مرا به آسایشگاه نبرید.
صغرا خانم این بار محکمتر دخترش را در آغوش فشرد، دستهایش را گرفت و گفت: ما باید دنبال دکتر دیگری بگردیم.
ـ اما شما نباید دیگر پولهایتان را به خاطر من هدر دهید.
و مادر فقط گفت: میدانم دخترم، میدانم.
بلافاصله، صندلی چرخدار را به حرکت در آورد، از میان جمعیت راهی باز کرد و به سرعت از آنجا دور شد.
به خانه آمد. مرضیه را به زحمت از روی صندلی پایین آورده او را در گوشه اتاق قرار داد. بالش را زیر سرش گذاشت و پتو را روی او کشید و بلافاصله از خانه خارج شد او تصمیمش را گرفته بود، به سرعت خودش را به بازار رساند، مقدار زیادی سبزی آش خرید. وقتی فکر کرد فردا سهشنبه است و اولین روز ماه ذیالحجه، لبخند زد، تصمیم گرفت به نیت شفای مرضیه، آش نذری بپزد.
وقتی سهشنبه از راه رسید او به نذر خود عمل کرد. سینیهای بزرگ که چند کاسه آش در آنها قرار داشت ناگهان تمام کوچه را پر کرد، دَرِ تمام خانهها به صدا در آمد و کاسههای کوچک و بزرگ آش در سفرهها جای گرفت.
صغرا خانم در آخرین دقایق پایانی شب و آن هنگام که شستن دیگ بزرگ آش را به پایان برده بود، سرش را بلند کرد و به آسمان نگاهی انداخت، وسیع بود و بیانتها.
هزاران ستاره، مانند هزاران چراغ پرنور در یک لحظه به او لبخند زدند. او هم خندید، درد کمرش را هم از یاد برد. نگاهش را از آسمان و از ستارهها گرفت و به درون اتاق آمد، سجاده را پهن کرد دو رکعت نماز خواند. قرآن را باز کرد و چند آیه از آیات خداوند را زمزمه کرد. وقتی قطرات اشک از چشمانش سرازیر شد حاجت خود را طلبید؛ چند لحظه بعد خواب پلکهای خستهاش را روی هم آورد. مدت زیادی از خوابیدن او نگذشته بود که احساس کرد دو بانو، بانوانی با حجاب و نورانی، گویی از دنیایی دیگر به سویش آمدند. اول ترسید و بعد تعجب کرد، اما وقتی آن دو بانوی بزرگوار با مهربانی به او گفتند که به زیارت خانه خدا برود لبخند زد.
وقتی از خواب بیدار شد، هیچکدام از آنها را آنجا ندید، چشمهایش را مالید ولی خبری نبود، از جایش بلند شد، به طرف مرضیه آمد. مرضیه خوابیده بود. به سختی نفس میکشید.
به طرف پنجره اتاق آمد. به حیاط نگاهی انداخت. دیگ بزرگ آش نزدیک دیوار خانه قرار داشت. به آسمان نگاهی انداخت. به زیارت فکر کرد. اما برای رفتن به مکه پول لازم بود. وقتی به یاد آورد که بیماری مرضیه دیگر پولی برایش باقی نگذاشته است، دلش گرفت.
خورشید اولین اشعههای نورش را به حیاط بزرگ خانه سپرده بود که صغرا خانم با خوشحالی به طرف دخترش دوید، او را از خواب بیدار کرد و گفت: باید به حرم برویم، مرضیه بلند شو!
باید به حرم امام رضا(ع) برویم، حج ما آنجاست، حج فقرا آنجاست. به زحمت مرضیه را روی چرخ قرار داد و ساعتی بعد او را با پارچهای سبز رنگ به پنجره فولاد دخیل بست.
مادر با قلب شکسته اشک میریخت. مرضیه که با چشمان بیفروغ به اطراف مینگریست، احساس دلتنگی عجیبی داشت. وقتی این دلتنگی بیشتر شد، اشکش سرازیر شد.
چند لحظه بعد اختیار اشکها را از دست داد. باران اشکها، اشکهای درخواست و دعا، اشکهای امید و رجا اشکهای پاک و زلال آمدند و آمدند تا غبار نابینایی مرضیه را شستند و با خود بردند. دو بانوی بزرگوار حالا مقابل چشمان مرضیه قرار داشتند. از پنجره فولاد بوی بهشت به مشام میرسید به او اشاره کردند که از جایش بلند شود، ولی او نمیتوانست. ناگهان آقایی که هیچ نشانه خاکی در وجود او به چشم نمیخورد از طرف پنجره فولاد پیدا شد. جلو آمد با هیبت بود و با عظمت، نزدیک شد. حضورش بوی امید میداد. پوشش سبز رنگش نتوانسته بود نورانیت چهرهاش را پنهان کند. حجاب را کنار زد، یک پارچه نور مانند هزاران چلچراغ ناگهان پدیدار شد، گفت بلند شو!
با مهربانی به او گفت که دیگر دارو مصرف نکند و ناگهان ناپدید شد.
نقارههای حرم به افتخار این شفایافته به صدا درآمدند، کبوتران به شکرانه این لطف به پرواز درآمدند و در اطراف گنبد طلا به طواف پرداختند، مرضیه عظیمی، دختر 15 ساله مشهدی، ناگهان بر روی دستها قرار گرفت.
«منبع برنا»
طبقه بندی:
بهروز ساقی: من اگرچه ویلچرنشین هستم ولی درزمرۀ جانبازان قطع نخاعی از گردن که قرار بود به دیدار آقا مشرف شوند نبودم.کلید دراین توفیق وسعادت زمانی دردستانم قرار گرفت که بچه های انجمن جانبازان نخاعی که پیگیران و تدارک کنندگان اصلی برنامه تجلیل از جانبازان قطع نخاعی از گردن بودند از من خواستند متنی را برای قرائت درحضور مقام معظم رهبری آماده کنم.
وقتی متن را که ابیاتی هم وصف حال جانبازان ضمیمه آن کرده بودم برایشان فرستادم گفتم اگر امکانش بود من هم طفیلی این عزیزان جانبازبتوانم به دست بوسی بزرگ جانباز انقلاب نایل شوم خبرم کنید.
شب وقتی از کار به خانه برگشتم درتماسی که با دوستان انجمن جانبازان نخاعی مستقر درهتل محل اقامت جانبازان داشتم گفتند تعدادی از خود انجمنی ها راهم که زحمات زیادی برای برگزاری مراسم می کشند نتوانسته ایم درلیست قراردهیم ولی اگر هم فرجی شود باید از همین الان به هتل بیایی تا ببینیم خدا چه می خواهد.
من که از صبح زود ازخانه بیرون زده بودم و خسته برگشته بودم به امید زیارت آقا توانی دوباره یافتم و باتوکل به خدا ، ساعت ۱۰ شب به سمت هتل محل اقامت جانبازان حرکت کردم. باخود می گفتم اگر هم توفیق دست بوسی آقا نصیبم نشد لااقل دوستان جانبازو زائران ایشان را زیارت می کنم.
جانبازان و خانواده هایشان از روز قبل از دیدار با آقا در تب و تاب بودند. اواخرشب بود که دوستان به من هم خبر دادند که اسمم را درلیست زائران آقا جا داده اند و می توانم همراه آنان بروم. این نوید روز زیبایی بود که درپیش داشتم.
مسئولان حفاظت بیت برای رعایت حال و وضع جانبازان که قطع نخاعی از گردن هستند و وضعیت سختی به لحاظ حرکتی دارند تشریفات مربوط به اقدامات امنیتی ازجمله چکاپ و بازرسی را درهتل انجام دادند. از شب قبل ویلچرها وبرانکاردها را از جانبازان تحویل گرفتند و بردند و قرار شد صبح زود به هتل محل اقامت جانبازان بازگردانند. این مسئله البته مشکلاتی را برای بعضی از جانبازان درپی داشت.
چون جانبازان ،قطع نخاع از گردن بودند اکثرا"یا ویلچر برانکاردی داشتند و یا حتی قادر به استفاده از این نوع ویلچر ها هم نبودند و ناچاربودند با تخت ها وبرانکاردها ی مخصوص جابجا شوند.
صبح زود،کم کم ویلچرها و برانکارد ها را آوردند. مأموران حفاظت بیت، ویلچر هریک از جانبازان را می آوردند وهریک را سوار ویلچر یا برانکارد مخصوص خودش می کردند وباخود می بردند داخل اتوبوس ها تحویل می دادند.
این اتوبوس های بالابردارمخصوص حمل جانبازان ازشب قبل بصورت پلمپ شده در محوطه هتل مستقر شده بودند و نیروهای ویژه یگان حفاظت بیت از آن ها محافظت می کردند.
درخروجی هتل اکیپی از خبرنگاران وفیلمبرداران صداو سیما با بعضی از جانبازان درباره حسی که قبل از دیدارشان با رهبرخود دارند می پرسیدند.
وقتی خبرنگار از من پرسید چه احساسی داری دریک کلام گفتم :"حسی که با آن می شود یک شعرزیبا سرود"ومن واقعا"هم شعری برای مراسم دیدارجانبازان با رهبری سروده بودم.
اتوبوس ها پس از پرشدن با اسکورت ماشین راهنمایی ورانندگی و موتورسوارهای یگان حفاظت سپاه هتل را به سمت بیت رهبری ترک می کردند.
خودروی پلیس راهنمایی ودوموتور سوار جلو،ودو موتور سوار هم از پشت، اتو بوس ها را اسکورت می کردند. این آرایش ، در مسیر هتل تا بیت توجه خودرو های عبوری و عابران را به خود جلب می کردوهمه به تماشا می ایستادند.
اتوبوس ها بدون توقف تا مقابل درورودی حسینیه امام خمینی – محل برگزاری این دیدار عاشقانه – پیش رفتند و جانبازان وخانواده هایشان بدون هیچگونه بازرسی و توقفی وارد حسینیه می شدند.
همه روی ویلچر وتخت ردیف شده بودند و چشم انتظار نایب امام زمان بودند.
بالاخره خورشید چهره آقا از مشرق حسینیه طلوع کردوتا بالای سرهمه ما بالا آمد.
آقا با چهره ای درخشان از لبخند، با آن قد بلند ورعنا، بالای سر تک تک جانبازان دلبندشان حاضر می شدند و همچون سروی با وزش نسیم عشق و محبت خم می شدند و
گلبوسه های مهر و محبت را برگونه های دلدادگانشان می نشاندند. بوسه هایی که چون مدال های زرین افتخار برسینه ها خواهد درخشید.
آقا جانبازان را درآغوش می کشیدند و درآغوش گرم خود می فشردند؛چنان بوسه های آبداری از گونه های آنان برمی داشتند که دهن آدم آب می افتاد. مثل پدر مهربانی که پس از مدت مدیدی فرزند دلبندش را دیده باشد گوئی عنان اختیاراز کف داده بودند و به تعداد دیده بوسی ها هم قناعت نمی کردند.شاید به نیت پنج تن بود که پنج با ر گونه های جانبازان را می بوسیدند!
بعضی از خوشحالی گریه می کردند و بعضی نیز بهت زده بودند و حیران ؛ صحنه صحنه معاشقه و مغازله بود. بعد گلگفت وگلشنفت از دو طرف شروع می شد.
آقا از احوال جانبازان می پرسیدند و آنان می گفتند :"شما خوب باشید ما هم خوبیم".می گفتند :"به ابی انت وامی "، می گفتند:" خدا از عمر ما و زن وفرزندان ما کم کند و به عمر شما بیافزاید".
"کوروش محمودی" از جانبازان کرجی که اورا از زمان اول مجروحیت و بستری شدن در بیمارستان دکتر شریعتی تهران بخاطر وضع بسیار وخیمش به یاد دارم و یادم هست که حتی قدرت بلع هم نداشت وغذایش را از سوراخی که درگلویش ایجاد کرده بودند با سرنگ می دادند، با اینکه حالش نسبت به آن موقع اندک تفاوتی کرده است ولی هنوز هم نه می تواند حرف بزند و نه چندان تحرکی دارد. او با دیدن آقا پر درآورده بود. آغوش و بوسه های آقا برایش کفاف نداد و با آن وضعش پرباز کرد ودست هایش را تا محاسن آقا رساند و دست به سرو روی آقا می کشید. چهرۀ آقا که از بدو ورود و دیدن جانبازان دچار پارادوکس سنگینی شده بود . با اینکه از دیدن با وفا ترین یارانش خوشحال بود اما می شد فهمید که غم سنگینی را از دیدن وضعیت دشوار آنان پشت سیمای آفتابی اش پنهان کرده است. بالای سر کوروش معلوم بود که آقا بسختی دارد خودش را کنترل می کند و عنقریب بود که بغض سنگینش بترکد. کوروش نمی توانست حرف بزند ولی با زبان بی زبانی احساسش را به آقا منتقل می کرد و زبان عشق از الفبای رایج بی نیاز است.
جانباز دیگری که از بوسیدن آقایش سیر نمی شد ، دو گونه و پیشانی ایشان را درخواست کرد و ایشان هم درطبق اخلاص نهادندودر نهایت هم خود آقا لب های اورا هم بوسیدند و او که با وجود زیاده خواهی هایش انتظار این یکی را نداشت حسابی به وجد آمده بود. این صحنه شعری از خیام را درذهنم تداعی کرد که می گوید:
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
طنین قهقه آقا زمانی بلند شد که ایشان با یکی از همشهری های مشهدی خودشان که پیر مردی بود صحبت می کردند. پیرمرد می گفت :"آقا ما در تظاهرات ها پشت سر شما بودیم" و آقا فرمودند :"آن موقع خیلی جوان بودی"و پیرمرد حاضر جواب هم با لهجه مشهدی غلیظش گفت:"ها شمایم جوان بودی"!آقا چنان قهقهه ای زدند که من یکی تا حالا نشنیده بودم.
بعد از آنکه همه دلدادگان به وصال دلبرشان نایل شدند این مجلس عیش به طریقی دیگر ادامه یافت. یکی از جانبازان با لحنی زیبا آیاتی مناسب مجلس رااز کتاب آخرتلاوت کرد و بعد یکی از جانبازان مشهدی بنام آقای صفایی متنی را که چند بیت از شعر و بخشی از متنی بود که به همین منظور نوشته بودم با لحنی حزن انگیز قرائت کرد. اواسط متن بود که متوجه شدم لحنش عوض شد و او دارد حرف دلش را خارج از متن بیان می کند.
بعدا"اینگونه فهمیدم که چون آقای صفایی قطع نخاع از گردن بود و دست هایش را هم نمی توانست حرکت دهدو از آنجا که متن در دو روی یک برگ چاچ شده بود ، با رسیدن به انتهای صفحه ، نتوانسته بود ورق را برگرداند و ناچار شده بود حرف دل خودش را به میان بکشد.
او از خودش ادامه داد که "آقا جان!با اینکه سال های سختی را پشت سر گذاشته ام و وضعیت بسیار دشواری داشته ام اما هنوز نمی دانم که پای نامه اعمالم را امضا خواهند زد یا نه ، مگر اینکه شما آن را امضا کنید"
در جایی که مقام معظم رهبری نشسته بودند وشروع به سخنرانی کردند،بالای سرشان آیه شریفه ای با خط درشت نوشته و نصب شده بود :"فستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به.....".جالب اینکه ایشان نیزدر خلال صحبتشان به این آیه اشاره کردند.
در پایان این دیدار عاشقانه و رویایی، حضرت آقا درحالی که لبخند رضایت از این دیدار بطور محسوسی درسیمایشان برق می زد دربیانات خود نیزصریحا"از ترتیب دهندگان این دیدار تشکر کردند و فرمودند که این برنامه باید همه ساله بطور مطلوب تری ادامه یابد.یعنی "دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"!
در اینجا برای حسن ختام ، متن کامل شعری را که از زبان جانبازان برای آقا و سرورمان سروده بودم و چند بیت از آن نیز توسط یکی از جانبازان قطع نخاعی از گردن قرائت شد را می آورم :
گرچه از دست وپا فتادستم
عهد و پیمان خویش نشکستم
گرچه عضوی نمانده دربدنم
عضوی از عاشقانتان هستم
برلبت چون "خم می نی" است مدام
از شمیم حضورتو مستم
حسرتی هست دردلم که چرا
به شهیدان حق نپیو ستم
خواب دیدم که در رهت آقا
باز سربند یا علی بستم
با همان شور روزهای نبرد
از سر خاکریز می جستم
امر کردی به پیش می رفتم
دشمنت را به تیر می بستم
تاکه برپا بود ولایت عشق
ایچنین روی چرخ بنشستم
گرچه رنجور وخسته ام اما
تا نفس هست با شما هستم
منبع:فاش نیوز
طبقه بندی:
